وثوق الدوله :
بگذشته
در حسرت
مرا بس ماه
ھا و
سال ھا چون است
حال ار
بگذرد، دائم
بدین منوال
ھا
احوال
بر من
چیره شد،
چشم جهان بین
خیره شد وین آب
صافی تیره
شد، بس
ماند در
گودال ھا
دل
پر اسف
از ماضیم ،
وز حال
بس ناراضیم تا خود
چھ راند قاضیم تقدیر
استقبال ھا
نقش
جبین در
ھم شده،
فر جوانی
کم شده شاد قامت
خم شده
،
گشتھ الف ھا
دال ھا
گویی
کھ صبح
واپسین ، رخ
کرد و
منشق شد
زمین وین
ابرھای قیر
و کین،
بر جست
از آن
زلزالھا
این
ابلهان و گول
ھا، مشتی
ددان و
غول ھا در فعل
چون مفعول
ھا، در
قول چون
قوال ھا
بر
دیگران تسخر
زنان، خود
عیب خود
پنهان کنان یا
خاک و
خاشاک آکنان
،
چون گربگان
پیخالھا
گفتا
نعامھ چون
برم باری
کھ جنس
طائرم یار دگر
گفت اشترم
،
چون گسترانم
بال ھا