از راهي دور

از راهي دور

ديده ام سوي ديار تو و در كف تو

از تو ديگر نه پيامي نه نشاني

نه به ره پرتو مهتاب اميدي

نه به دل سايه اي از راز نهاني

دشت تف كرده و بر خويش نديده

نم نم بوسه باران بهاران

جاده اي گم شده در دامن ظلمت

خالي از ضربه پاهاي سواران

تو به كس مهر نبندي مگر آن دم

كه ز خود رفته در آغوش تو باشد

ليك چون حلقه بازو بگشايي

نيك دانم كه فراموش تو باشد

كيست آن كس كه ترا برق نگاهش

مي كشد سوخته لب در خم راهي ؟

يا در آن خلوت جادويي خامش

دستش افروخته فانوس گناهي

تو به من دل نسپردي كه چو آتش

پيكرت را زعطش سوخته بودم

من كه در مكتب رويايي زهره

رسم افسونگري آموخته بودم

بر تو چون ساحل آغوش گشودم

در دلم بود كه دلدار تو باشم

واي بر من كه ندانستم از اول

روزي آيد كه دل آزار تو باشم

بعد از اين از تو دگر هيچ نخواهم

نه درودي نه پيامي نه نشاني

ره خود گيرم و ره بر تو گشايم

ز آنكه ديگر تو نه آني تو نه آني

فروغ فرخزاد

هم جنس گرایی

از بدو تمدن بشری این پدیده ای جهانی بوده است . در روم و یونان کاملا جنبه مشروع و آزادانه داشته است . در اسپارت برای تکامل روحی جوانان اشراف چون آنان به سن بلوغ می رسیدند نوجوانی را برای معاشرت ویژه با وی بر می گزیدند . در چین قدیم فاحشه خانه هایی که  در آن پسران زیبایی پذیرایی می کردند وجود داشت .

سیاحی فرنگی که در زمان شاه سلیمان صفوی به ایران سفر کرده است گوید که اصفهان که در آن زمان حدود ششصد هزار نفر جمعیت داشته است 14000 مخنث وجود داشته اند که اسامی آنها در دفاتر مالیاتی ثبت بوده و به دولت مالیات می پرداخته اند .

شاه طهماسب صفوی زمانی توبه کرد و فرمانی صادر نمود که کار امارده " امردان " را در حمام های عمومی ممنوع اعلام کرد. سیاح فرنگی دیگری که در زمان زندیه به ایران سفر کرده است گوید که در حمام های عمومی در ایران محل مخصوصی برای اینگونه روابط جنسی وجود داشته است .

باغ شاه فین کاشان ییلاق فتحعلی شاه قاجار بوده است و از عرصه های مهم هم جنس آمیزی این پادشاه بوده در حمام فین کاشان همچنان بخش مخصوص اینگونه روابط بقایایی از خود گذارده است .

هم جنس عاشقی در میان شاعران ایران مطلب غیر متعارفی نیست و بیش از نود و پنج درصد شاعران ایران در طول هزار سال مضامین "هم جنس – عاشقی " را در اشعار خود وارد و داخل ساخته اند . یگانه شاعر قابل توجهی  که آن را تقبیح کرده ، ناصرخسرو است که البته اگر اشعار قبل از خواب دیدن و مسافرتش بر جا مانده بود ما شاید تحسین هم جنس – عاشقی را در اشعار او نیز می یافتیم .

شاعران بزرگ و کوچک همگی این مضامین را با دیدگاه مثبت در آثار خود منعکس کرده یا در باب آن سکوت نموده اند . " مانند فردوسی "

سنایی شاعر بزرگ عارف ایران بیش از ده غزل با ردیف " پسر " یا قافبه "پسر " و غیره سروده است ، و ده ها بار در دیوان خود از این گونه تمایلات جنسی یاد کرده است .در نزد عطار شاعر بزرگ عارف ایرانی نیز در منظومه های الهی نامه و اسرار نامه شاهدان "زیبا پسران " بهترین و شایسته ترین انسانها هستند.

ابن یمین شاعر و حکیم در دو سه موضع در غزلیات خود سرین را به ماه و خورشید تشبیه کرده است . مولانا محتشم کاشانی در دو رساله " جلالیه " و " نقل عشاق " را به زبان قلندرانه به وصف عشق هم جنس آمیزانه اختصاص داده است . رساله جلالیه از 64 قطعه به نام مقدس خداوند "جلال " در وصف روابط عاشقانه خود با شاگرد نانوایی به نام شاطر جلال ویژه ساخته است .

ایرج میرزا در عصر جدید ایران که تمدن غرب ، چیرگی یافته بود زندگی میکرد و تمدن غرب تا اوایل قرن بیستم هم جنس آمیزی را محکوم و ممنوع می نمود و طرد می ساخت .

ایرج میرزا که تحت تاثیر جو تمدن جدید غرب در عصر خودش قرار داشت دائما می خواست خود را تبرئه کند .او وجود هم جنس بازی را در حداقل هزار سال تاریخ ایران به حجاب منتسب می کرد و آن را " جلق متعفن " می نامید ، در حالی که بی شک بدین امر معتاد بوده و از آن لذت می برده و در باور واقعی خود مطلقا آن را " جلق متعفن " نمی دانسته  است .

امروزه در غرب روابط هم جنس آمیزانه علیرغم آن که حجاب وجود ندارد بیش از پیش شکل نوعی متعارف و طبیعی از روابط جنسی به خود می گیرد و گسترش می یابد.

در ایالات متحده جشن مخصوصی هر ساله در روزی معین به عنوان " احترام به هم جنس بازی " پدید آمده که کلینتون در آن شرکت می جست .

 

ایرج میرزا – نویسنده بهداد -1382 – چاپ سوم

برگرفته از کتاب شازده (شهریار) کوچولو

روز پنجم باز سرِ گوسفند از یک راز دیگر زندگی شهریار کوچولو سر در آوردم. مثل چیزی که مدت ها تو دلش به اش فکر کرده باشد یک هو  بی مقدمه از من پرسید:

- گوسفندی که بُتّه ها را بخورد گل ها را هم می خورد؟

- گوسفند هرچه گیرش بیاید میخورد.

- حتا گل هایی را هم که خار دارند؟

- آره، حتا گل هایی را هم که خار دارند.

- پس خارها فایده شان چیست؟

من چه میدانستم؟

- پس خارها فایده شان چسیت؟

شهریار کوچولو وقتی سوالی را می کشید وسط دیگر به این مفتی ها دست بر نمی داشت. همین جور سرسری پراندم که:

- خارها به درد هیچ کوفتی نمی خورند. آن ها فقط نشانه ی بدجنسی گل ها هستند.

- دِ!

و پس از لحظه یی سکوت با یک جور کینه درآمد که:

- حرفت را باور نمیکنم! گل ها ضعیفند. بی شیله پیله اند. سعی میکنند یک جوری تهِ دل خودشان را قرص کنند. این است که خیال میکنند با آن خارها چیزِ ترسناکِ وحشت آوری می شوند...

لام تا کام به اش جواب ندادم.

اما شهریار کوچولو دوباره افکارم را به هم ریخت:

- تو فکر می کنی گل ها...

من باز همان جور بی توجه گفتم:

- ای داد بیداد! ای داد بیداد! نه، من هیچ کوفتی فکر نمی کنم! آخر من گرفتار هزار مساله ی مهم تر از آنم!

هاج و واج نگاهم کرد و گفت:

- مساله ی مهم!

- مثل آدم بزرگ ها حرف می زنی!

از شنیدنِ این حرف خجل شدم اما او همین جور بی رحمانه می گفت:

- تو همه چیز را به هم می ریزی... همه چیز را قاتی می کنی!

- اخترکی را سراغ دارم که یک آقا سرخ روئه توش زندگی میکند. او هیچ وقت یک گل را بو نکرده، هیچ وقت یک ستار ه را تماشا نکرده هیچ وقت.گلی را دوست نداشته، هیچ وقت جز جمع زدن عددها کاری نکرده. او هم مثل تو صبح تا شب کارش همین است که بگوید:  «من یک آدم مهمم! یک آدم مهمم» !

این را بگوید و از غرور به خودش باد کند. اما خیال کرده: او آدم نیست، یک قارچ است!

- کرورها سال است که گل ها خار می سازند و با وجود این کرورها سال است که برّه ها گل ها را می خورند. آن وقت هیچ مهم نیست آدم بداند پسچرا گلها واسه ساختنِ خارهایی که هیچ وقتِ خدا به هیچ دردی نمی خورند این قدر به خودشان زحمت می دهند؟ جنگ میان برّ هها و گل ها هیچ مهمنیست؟ این موضوع از آن جمع زدن های آقا سر خروئه یِ شکم گنده مهم تر و جد ی تر نیست؟ اگر من گلی را بشناسم که تو همه ی دنیا تک است و جز رواخترک خودم هیچ جای دیگر پیدا نمیشه و ممکن است یک روز صبح یک برّه کوچولو، مفت و مسلم، بی این که بفهمد چه کار دارد می کند به یک ضربپاک از میان ببردش چی؟ یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟ اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرورها و کرورها ستاره فقط یک دانه ازش هست واسه احساس خوشبختی همین قدر بس است که نگاهی به آن همه ستاره بیندازد و با خودش بگوید » : گل من یک جایی میان آن ستار ه هاست «،اما اگر برّه گل را بخورد برایش مثل این است که یکهو تمام آن ستاره ها پِتّی کنند و خاموش بشوند. یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟

دیگر نتوانست چیزی بگوید و ناگهان هِق هِق کنان زد زیر گریه.

راه شناختن آن گل را خیلی زود پیدا کردم:

تو اخترکِ شهریار کوچولو همیشه یک مشت گل های خیلی ساده در میآمده. گل هایی با یک ردیف گلبرگ که جای چندانی نمی گرفته، دست و پاگیرِ

کسی نمی شده. صبحی سر و کله شان میان علف ها پیدا می شده شب از میان می رفته اند. اما این یکی یک روز از دانه ای جوانه زده بود که خدا می دانست از

کجا آمده رود و شهریار کوچولو با جان و دل از این شاخکِ نازکی که به هیچ کدام از شاخکهای دیگر نمیرفت مواظبت کرد ه بود. بعید نبود که این هم

نوعِ تاز ه ای از بائوباب باشد اما بته خیلی زود از رشد بازماند و دست به کارِ آوردن گل شد. شهریار کوچولو که موقعِ نیش زدن آن غنچه ی بزرگ حاضر و

ناظر بود به دلش افتاد که باید چیز معجزه آسایی از آن بیرون بیاید. اما گل تو پناهِ خوابگاهِ سبزش سر فرصت دست اندکار خودآرایی بود تا هرچه زیباتر

جلوه کند. رنگ هایش را با وسواس تمام انتخاب می کرد سر صبر لباس می پوشید و گلبرگ ها را یکی یکی به خودش می بست. دلش نمی خواست مثل

شقایق ها با جامه ی مچاله و پر چروک بیرون بیاید.

نمی خواست جز در اوج درخشندگی زیبائیش رو نشان بدهد!...

، بله عشو ه گری تمام عیار بود! آرایشِ پر راز و رمزش روزها و روزها طول کشید تا آن که سرانجام یک روز صبح درست با بر آمدن آفتاب نقاب

از چهره برداشت و با این که با آن همه دقت و ظرافت روی آرایش و پیرایش خودش کار کرده بود خمیازه کشان گفت:

- اوه، تازه همین حالا از خواب پا شده ام... عذر می خواهم که موهام این جور آشفته است...

شهریار کوچولو نتوانست جلو خودش را بگیرد و از ستایش او خودداری کند:

- وای چه قدر زیبائید!

گل به نرمی گفت:

- چرا که نه؟ من و آفتاب تو یک لحظه به دنیا آمدیم...

شهریار کوچولو شستش خبردار شد که طرف آن قدرها هم اهل شکسته نفسی نیست اما راستی که چه قدر هیجان انگیز بود!

- به نظرم وقت خوردن ناشتایی است. بی زحمت برایم فکری بکنید.

و شهریار کوچولوی مشوش و در هم یک آبپاش آب خنک آورده به گل داده بود.

با این حساب، هنوزهیچی نشده با آن خودپسندیش که بفهمی نفهمی از ضعفش آب می خورد دل او را شکسته بود. مثلا یک روز که داشت راجع به

چهارتا خارش حرف می زد یک هو در آمده بود که:

- نکند ببرها با آن چنگال های تیزشان بیایند سراغم!

شهریار کوچولو ازش ایراد گرفته بود که:

- تو اخترک من ببر به هم نمی رسد. تازه ببرها که علف خوار نیستند.

گل به گلایه جواب داده بود:

- من که علف نیستم.

و شهریار کوچولو گفته بود:

- عذر می خواهم...

- من از ببرها هیچ ترسی ندارم اما از جریان هوا وحشت می کنم. تو دستگاه تان تجیر به هم نمی رسد؟

شهریار کوچولو تو دلش گفت» : وحشت از جریان هوا... این که واسه یک گیاه تعریفی ندارد... چه مرموز است این گل «!

- شب مرا بگذارید زیر یک سرپوش. این جا هواش خیلی سرد است. چه جای بدی افتادم! جایی که پیش از این بودم...

اما حرفش را خورده بود. آخر، آمدنا هنوز به شکل دانه بود. امکان نداشت توانسته باشد دنیاهای دیگری را بشناسد. شرم سار از این که گذاشته بود سر

به هم بافتن

دروغی به این آشکاری مچش گیربیفتد دو سه بار سرفه کرده بود تا اهمالِ شهریار کوچولو را به اش یادآور شود:

- تجیر کو پس؟

- داشتم می رفتم اما شما داشتید صحبت می کردید!

و با وجود این زورکی بنا کرده بود به سرفه کردن تا او احساس پشیمانی کند.

به این ترتیب شهریار کوچولو با همه ی حسن نیّتی که از عشقش آب می خورد همان اول کار به او بد گمان شده بود. حرف های بی سر و تهش را

جدی گرفته بود و سخت احساس شوربختی می کرد.

یک روز دردِدل کنان به من گفت: - حقش بود به حرف هاش گوش نمی دادم. هیچ وقت نباید به حرف گل ها گوش داد. گل را فقط باید بوئید و تماشا

کرد. گلِ من تمامِ اخترکم را معطر می کرد گیرم من بلد نبودم چه جوری از آن لذت ببرم. قضیه ی چنگالهای ببر که آن جور دَمَغم کرده بود می بایست دلم را نرم کرده باشد«...

یک روز دیگر هم به من گفت » :آن روزها نتوانستم چیزی بفهمم. من بایست روی کرد و کارِ او در بار ه اش قضاوت میکردم نه روی گفتارش...

عطرآگینم می کرد. دلم را روشن می کرد. نمی بایست ازش بگریزم. می بایست به مهر و محبتی که پشتِ آن کلکهای معصومانه اش پنهان بود پی می بردم.

گل ها پُرَند از این جور تضادها. اما خب دیگر، من خام تر از آن بودم که راهِ دوست داشتنش را بدانم.«!

گمان کنم شهریار کوچولو برای فرارش، از مهاجرت پرنده های وحشی استفاده کرد.

صبح روز حرکت، اخترکش را آن جور که باید مرتب کرد.

اما آن روز صبح گرچه از این کارهای معمولیِ هر روزه کُلّی لذت برد موقعی که آخرین آب را پای گل داد و خواست بگذاردش زیرِ سرپوش چیزی نمانده بود که اشکش سرازیر شود.

به گل گفت: - خدا نگهدار!

اما او جوابش را نداد.

دوباره گفت: - خدا نگهدار!

گل سرفه کرد، گیرم این سرفه اثر چائیدن نبود. بالاخره به زبان آمد و گفت:

- من سبک مغز بودم. ازت عذر می خواهم. سعی کن خوشبخت باشی.

از این که به سرکوفت و سرزنش های همیشگی برنخورد حیرت کرد و سرپوش به دست هاج و واج ماند. از این محبتِ آرام سر در نمی آورد.

گل بهش گفت: - خب دیگر، دوستت دارم. اگر تو روحت هم از این موضوع خبردار نشد تقصیر من است. باشد، زیاد مهم نیست. اما تو هم مثل من

بی عقل بودی... سعی کن خوشبخت بشوی... این سرپوش را هم بگذار کنار، دیگر به دردم نمی خورد.

- آخر، باد...

- آن قدرهاهم سَرمائو نیستم... هوای خنک شب برای سلامتیم خوب است. خدانکرده گُلم آخر.

- آخر حیوانات...

- اگر خواسته باشم با شب پره ها آشنا بشوم جز این که دو سه تا کرمِ حشره را تحمل کنم چاره ای ندارم. شب پره باید خیلی قشنگ باشد. جز آن کی به دیدنم می آید؟ تو که می روی به آن دور دورها. از بابتِ درنده ها هم هیچ کَکَم نمی گزد

» :  من هم برای خودم چنگ و پنجه ای دارم

و با سادگی تمام چهارتا خارش را نشان داد. .« بعد گفت:

- دست دست نکن دیگر! این کارت خلق آدم را تنگ می کند. حالا که تصمیم گرفته ای بروی برو!

و این را گفت، چون که نمی خواست شهریار کوچولو گریه اش را ببیند. گلی بود تا این حد خودپسند...

شهریار کوچولو که تو تمام عمرش وقتی چیزی از کسی می پرسید دیگر دست بردار نبود دوباره سوال کرد: - فانی یعنی چه؟

- یعنی چیزی که در آینده تهدید به نابودی شود.

- گل من هم در آینده نابود می شود؟

- البته که می شود.

شهریار کوچولو در دل گفت» :  گل من فانی است و جلو دنیا برای دفاع از خودش جز چهارتا خار هیچی ندارد، و آن وقت مرا بگو که او را توی اخترکم تک و تنها رها کرده ام«!

این اولین باری بود که دچار پریشانی و اندوه میشد اما توانست به خودش مسلط بشود.

و هم چنان که به گلش فکر می کرد به راه افتاد.

اما سرانجام، بعد از مدت ها راه رفتن از میان ریگ ها و صخر ه ها و برف ها به جاده ای برخورد. و هر جاد ه ای یکراست می رود سراغ آد مها.

گفت: - سلام

و مخاطبش گلستان پرگلی بود.

گل ها گفتند: - سلام.

شهریار کوچولو رفت تو بحرشان. همه شان عین گل خودش بودند. حیرت زده ازشان پرسید: - شماها کی هستید؟

گفتند: - ما گل سرخیم.

آهی کشید و سخت احساس شوربختی کرد. گلش به او گفته بود که از نوع او تو تمام عالم فقط همان یکی هست و حالا پنج هزارتا گل، همه مثل هم، فقط تو یک گلستان! فکر کرد» :اگر گل من این را می دید بدجور از رو میرفت. پشت سر هم بنا می کرد سرفه کردن و، برای اینکه از هُوشدن نجات پیدا کند خودش را به مردن میزد و من هم مجبور می شدم وانمود کنم به پرستاریش ، وگرنه برای سرشکسته کردنِ من هم شده بود راستی راستی می مرد و «...

باز تو دلش گفت » مرا باش که فقط بایک دانه گل خودم را دولتمندِ عالم خیال میکردم در صورتی که آن چه دارم فقط یک گل معمولی است با آن گل

شهریارِ چندان پُرشوکتی به حساب نمی آیم«.

رو سبزه ها دراز شد و حالا گریه نکن کی گریه کن.

آن وقت بود که سر و کله ی روباه پیدا شد.

روباه گفت: - سلام.

شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: - سلام.

صداگفت: - من این جام، زیر درخت سیب...

شهریار کوچولو گفت: - کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!

روباه گفت: - یک روباهم من.

شهریار کوچولو گفت: - بیا با من بازی کن. نمی دانی چه قدر دلم گرفته...

روباه گفت: - نمی توانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکرده اند آخر.

شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: - معذرت می خواهم.

اما فکری کرد و پرسید: - اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت: - تو اهل این جا نیستی. پی چی می گردی؟

شهریار کوچولو گفت: - پی آدم ها می گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت: - آدم ها تفنگ دارند و شکار می کنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش می دهند و خیرشان فقط همین است. تو

پی مرغ می کردی؟

شهریار کوچولو گفت: - نَه، پیِ دوست می گردم. اهلی کردن یعنی چی؟

روباه گفت: - یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.

- ایجاد علاقه کردن؟

روباه گفت: - معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه ای مثل صد هزار پسر بچه ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به

من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا میکنیم. تو واسه من میان همه ی عالم

موجود یگانه ای می شوی من واسه تو.

شهریار کوچولو گفت: - کم کم دارد دستگیرم می شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.

روباه گفت: - بعید نیست. رو این کره ی زمین هزار جور چیز می شود دید.

شهریار کوچولو گفت: - اوه نه! آن رو کره ی زمین نیست.

روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: - رو یک سیاره ی دیگر است؟

- آره.

- تو آن سیاره شکارچی هم هست؟

- نه.

- محشر است! مرغ و ماکیان چه طور؟

- نه.

روباه آه کشان گفت: - همیشه ی خدا یک پای بساط لنگ است!

اما پی حرفش را گرفت و گفت: - زندگی یک نواختی دارم. من مرغ ها را شکار می کنم آدم ها مرا. همه ی مرغ ها عین همند همه ی آدم ها هم عین همند.

این وضع یک خرده خلقم را تنگ میکند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را م یشناسم که باهر

صدای پای دیگر فرق می کند: صدای پای دیگران مرا وادار میکند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه ای مرا از سوراخم می کشد

بیرون. تازه، نگاه کن آن جا آن گندمزار را می بینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی فایده ای است. پس گندم زار هم مرا به یاد چیزی نم یاندازد.

اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر م یشود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو م یاندازد و صدای باد

را هم که تو گندم زار می پیچد دوست خواهم داشت...

خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: - اگر دلت می خواهد منو اهلی کن!

شهریار کوچولو جواب داد: - دلم که خیلی می خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.

روباه گفت: - آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می تواند سر در آرد. انسان ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جورحاضر آماده از دکان ها می خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم ها مانده اند بی دوست... تو اگر دوست می خواهی خب منو اهلی کن!

شهریار کوچولو پرسید: - راهش چیست؟

روباه جواب داد: - باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من میگیری این جوری میان علف ها می نشینی. من زیر چشمی نگاهت

می کنم و تو لام تاکام هیچی نمی گویی، چون تقصیر همه ی سؤِتفاهم ها زیر سر زبان است. عوضش می توانی هر روز یک خرده نزدیک تر بنشینی.

فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.

روباه گفت: - کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می شود و هر چه

ساعت جلوتر برود بی شتر احساس شادی و خوشبختی م یکنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ

خوشبختی را می فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش

قاعده ای دارد.

شهریار کوچولو گفت: - قاعده یعنی چه؟

روباه گفت: - این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث میشود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با

باقی ساعت ها فرق کند. مثلا شکارچی های ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنج شنبه ها را با دخترهای ده می روند رقص. پس پنج شنبه ها

بَرّه کشانِ من است: برای خودم گردش کنان می روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی ها وقت و بی وقت می رقصیدند همه ی روزها شبیه هم می شد و منِ

بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.

به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.

لحظه ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: - آخ! نمی توانم جلو اشکم را بگیرم.

شهریار کوچولو گفت: - تقصیر خودت است. من که بدت را نمی خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.

روباه گفت: - همین طور است.

شهریار کوچولو گفت: - آخر اشکت دارد سرازیر می شود!

روباه گفت: - همین طور است.

- پس این ماجرا فایده ای به حال تو نداشته.

روباه گفت: - چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.

بعد گفت: - برو یک بار دیگر گل ها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می کنیم و من به عنوان هدیه رازی را به ات می گویم.

شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گلها رفت و به آن ها گفت: - شما سرِ سوزنی به گل من نمی مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی

کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه ی عالم تک است.

گل ها حسابی از رو رفتند.

شهریار کوچولو دوباره درآمد که: - خوشگلید اما خالی هستید. برای تان نمی شود مُرد. گفت وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره گذر می بیند مثل شما. اما

او به تنهایی از همه ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش

حفاظ درست کرد ه ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته ام (جز دو سه تایی که می بایست ش بپره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه گزاری ها یا

خودنمایی ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن هاش نشسته ام، چون او گلِ من است.

و برگشت پیش روباه.

گفت: - خدانگه دار!

روباه گفت: - خدانگه دار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:

جز با دل هیچی را چنان که باید نمی شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی بیند.

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: - نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی بیند.

- ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده ای.

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: - به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ام.

روباه گفت: - انسان ها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده ای نسبت به چیزی که اهلی کرده ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

- عزیز کوچولوی من، وحشت کردی...

- امشب وحشت خیلی بیش تری چشم به راهم است.

دوباره از احساسِ واقع های جبران ناپذیر یخ زدم. این فکر که دیگر هیچ وقت غش غش خنده ی او را نخواهم شنید برایم سخت تحمل ناپذیر بود.

خنده ی او برای من به چشمه ای در دلِ کویر می مانست.

- کوچولوئَکِ من، دلم می خواهد باز هم غش غشِ خنده ات را بشنوم.

اما به ام گفت: - امشب درست می شود یک سال و اخترَکَم درست بالای همان نقطه ای می رسد که پارسال به زمین آمدم.

- کوچولوئک، این قضیه ی مار و میعاد و ستاره یک خواب آشفته بیش تر نیست. مگر نه؟

به سوال من جوابی نداد اما گفت: - چیزی که مهم است با چشمِ سَر دیده نمی شود.

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: - من مسئول گُلمَم. –

-  مسلم است.

- در مورد گل هم همین طور است: اگر گلی را دوست داشته باشی که تو یک ستار ه ی دیگر است، شب تماشای آسمان چه لطفی پیدا میکند: همه ی ستاره ها غرق گل می شوند!

- مسلم است...

- در مورد آب هم همینطور است. آبی که تو به من دادی به خاطر قرقره و ریسمان درست به یک موسیقی می مانست... یادت که هست... چه خوب

بود.

- مسلم است...

- شب به شب ستاره ها را نگاه میکنی. اخترک من کوچولوتر از آن است که بتوانم جایش را نشانت بدهم. اما چه بهتر! آن هم برای تو می شود یکی از

ستاره ها؛ و آن وقت تو دوست داری همه ی ستاره ها را تماشا کنی... همه شان می شوند دوست های تو... راستی می خواهم هدیه ای بت بدهم...

و غش غش خندید.

- آخ، کوچولوئک، کوچولوئک! من عاشقِ شنیدنِ این خنده ام!

- هدیه ی من هم درست همین است... درست مثل مورد آب.

- چی می خواهی بگویی؟

- همه ی مردم ستاره دارند اما همه ی ستاره ها یکجور نیست: واسه آن هایی که به سفر می روند حکم راهنما را دارند واسه بعضی دیگر فقط یک مشت

روشناییِ سوسو زن اند. برای بعضی که اهل دانشند هر ستاره یک معما است واسه آن بابای تاجر طلا بود. اما این ستاره ها همه شان زبان به کام کشیده و

خاموشند. فقط تو یکی ستاره هایی خواهی داشت که تنابنده ای مِثلش را ندارد.

- چی می خواهی بگویی؟

نه این که من تو یکی از ستار ه هام؟ نه این که من تو یکی از آنها می خندم؟... خب، پس هر شب که به آسمان نگاه میکنی برایت مثل این خواهد

بود که همه ی ستاره ها می خندند. پس تو ستاره هایی خواهی داشت که بلدند بخندند!

و باز خندید.

- و خاطرت که تسلا پیدا کرد)خب بالاخره آدمی زاد یک جوری تسلا پیدا میکند دیگر( از آشنایی با من خو شحال میشوی. دوست همیشگی من

باقی می مانی و دلت می خواهد با من بخندی و پاره ای وقت هام واسه تفریح پنجره ی اتاقت را وا می کنی... دوستانت از این که می بینند تو به آسمان نگاه می کنی و می خندی حسابی تعجب می کنند آن وقت تو به شان می گویی» : آره، ستاره ها همیشه مرا خنده می اندازند«!

و آن وقت آن ها یقین شان می شود که تو

پاک عقلت را از دست داده ای.

گاه به خودم می گویم : «، شهریار کوچولو هر شب گلش را زیر حباب شیشه ای می گذارد و هوای بره اش را هم دارد ... » 

آن وقت است که خیالم راحت می شود و ستاره ها همه به شیرینی می خندند.

گاه به خودم می گویم  :«همین کافی است که آدم یک بار حواسش نباشد... آمدیم و یک شب حباب یادش رفت یا بَرّه شب نصف شبی بی سروصدا از جعبه زد بیرون!...آن وقت است که زنگوله ها همه تبدیل به اشک می شوند...  »

یک راز خیلی خیلی بزرگ این جا هست: برای شما هم که او را دوست دارید، مثل من هیچ چیزِ عالم مهم تر از دانستن این نیست که تو فلان نقطه ای که نمی دانیم، فلان بره ای که نمی شناسیم گل سرخی را چریده یا نچریده...

و آن وقت با چشم های خودتان تفاوتش را ببینید...

 خب. آسمان را نگاه کنید و بپرسید» : بَرّه گل را چریده یا نچریده ؟... «

و محال است آدم بزرگ ها روح شان خبردار بشود که این موضوع چه قدر مهم است!

شازده (شهریار) کوچولو/ آنتوان دو سن تگزوپه ری/ احمد شاملو

عصيان بندگي

عصيان بندگي

بر لبانم سايه اي از پرسشي مرموز

در دلم درديست بي آرام و هستي سوز

راز سرگرداني اين روح عاصي را

با تو خواهم در ميان بگذاردن امروز

گر چه از درگاه خود مي رانيم اما

تا من اينجا بنده تو آنجا خدا باشي

سرگذشت تيره من سرگذشتي نيست

كز سرآغاز و سرانجامش جدا باشي

نيمه شب گهواره ها آرام مي جنبند

بي خبر از كوچ دردآلود انسانها

دست مرموزي مرا چون زورقي لرزان

مي كشد پاروزنان در كام طوفانها

خانه هايي بر فرازش اشك اختر ها

وحشت زندان و برق حلقه زنجير

داستانهايي ز لطف ايزد يكتا

سينه سرد زمين و لكه هاي گور

هر سلامي سايه تاريك بدرودي

دستهايي خالي و در آسماني دور

زردي خورشيد بيمار تب آلودي

جستجويي بي سرانجام و تلاشي گنگ

جاده يي ظلماني و پايي به ره خسته

نه نشان آتشي بر قله هاي طور

نه جوابي از وراي اين در بسته

آه ... آيا ناله ام ره مي برد در تو ؟

تا زني بر سنگ جام خود پرستي را

يك زمان با من نشيني ‚ با من خاكي

از لب شعر م بنوشي درد هستي را

سالها در خويش افسردم ولي امروز

شعله سان سر مي كشم تا خرمنت سوزم

يا خمش سازي خروش بي شكيبم را

يا ترا من شيوه اي ديگر بياموزم

دانم از درگاه خود مي رانيم ‚ اما

تا من اينجا بنده تو آنجا خدا باشي

سرگذشت تيره من سرگذشتي نيست

كز سر آغاز و سرانجامش جدا باشي

چيستم من زاده يك شام لذت باز

ناشناسي پيش ميراند در اين راهم

روزگاري پيكري بر پيكري پيچيد

من به دنيا آمدم بي آنكه خود خواهم

كي رهايم كرده اي ‚ تا با دوچشم باز

برگزينم قالبي ‚ خود از براي خويش

تا دهم بر هر كه خواهم نام مادر را

خود به آزادي نهم در راه پاي خويش

من به دنيا آمدم تا در جهان تو

حاصل پيوند سوزان دو تن باشم

پيش از آن كي آشنا بوديم ما با هم

من به دنيا آمدم بي آنكه من باشم

روزها رفتند و در چشم سياهي ريخت

ظلمت شبهاي كور ديرپاي تو

روزها رفتند و آن آواي لالايي

مرد و پر شد گوشهايم از صداي تو

كودكي همچون پرستوهاي رنگين بال

رو بسوي آسمانهاي دگر پر زد

نطفه انديشه در مغزم بخود جنبيد

ميهماني بي خبر انگشت بر در زد

ميدويدم در بيابانهاي وهم انگيز

مي نشستم در كنار چشمه ها سرمست

مي شكستم شاخه هاي راز را اما

از تن اين بوته هر دم شاخه اي مي رست

راه من تا دور دست دشتها مي رفت

من شناور در شط انديشه هاي خويش

مي خزيدم در دل امواج سرگردان

مي گسستم بند ظلمت را ز پاي خويش

عاقبت روزي ز خود آرام پرسيدم

چيستم من از كجا آغاز مي يابم

گر سرا پا نور گرم زندگي هستم

از كدامين آسمان راز مي تابم

از چه مي انديشم اينسان روز و شب خاموش

دانه انديشه را در من كه افشانده است

چنگ در دست من و چنگي مغرور

يا به دامانم كسي اين چنگ بنشانده است

گر نبودم يا به دنياي دگر بودم

باز آيا قدرت انديشه مي بود ؟

باز آيا مي توانستم كه ره يابم

در معماهاي اين دنياي رازآلود

ترس ترسان در پي آن پاسخ مرموز

سر نهادم در رهي تاريك و پيچاپيچ

سايه افكندي بر آن پايان و دانستم

پاي تا سر هيچ هستم ‚ هيچ هستم ‚ هيچ

سايه افكندي بر آن پايان و در دستت

ريسماني بود و آن سويش به گردنها

مي كشيدي خلق را در كوره راه عمر

چشمهاشان خيره در تصوير آن دنيا

مي كشيدي خلق را در راه و مي خواندي

آتش دوزخ نصيب كفر گويان باد

هر كه شيطان را به جايم بر گزيند او

آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد

خويش را آينه اي ديدم تهي از خويش

هر زمان نقشي در آن افتد به دست تو

گاه نقش قدرتت ‚ گه نقش بيدادت

گاه نقش ديدگان خودپرست تو

گوسپندي در ميان گله سرگردان

آنكه چوپانست ره بر گرگ بگشوده

آنكه چوپانست خود سرمست از اين بازي

مي زده در گوشه اي آرام آسوده

مي كشيدي خلق را در راه و مي خواندي

آتش دوزخ نصيب كفرگويان باد

هر كه شيطان را به جايم برگزيند او

آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد

آفريدي خود تو اين شيطان ملعون را

عاصيش كردي او را سوي ما راند ي

اين تو بودي ‚ اين تو بودي كز يكي شعله

ديوي اينسان ساختي در راه بنشاندي

مهلتش دادي كه تا دنيا به جا باشد

با سرانگشتان شومش آتش افروزد

لذتي وحشي شود در بستري خاموش

بوسه گردد بر لباني كز عطش سوزد

هر چه زيبا بود بيرحمانه بخشيديش

شعر شد ‚ فرياد شد ‚ عشق و جواني شد

عطر گلها شد بروي دشتها پاشيد

رنگ دنيا شد فريب زندگاني شد

موج شد بر دامن مواج رقاصان

آتش مي شد درون خم به جوش آمد

آن چنان در جان مي خواران خروش افكند

تا ز هر ويرانه بانگ نوش نوش آمد

نغمه شد در پنجه چنگي به خود پيچيد

لرزه شد بر سينه هاي سيمگون افتاد

خنده شد دندان مهرويان نمايان كرد

عكس ساقي شد به جام واژگون افتاد

سحر آوازش در اين شبهاي ظلماني

هادي گم كرده راهان در بيابان شد

بانگ پايش در دل محرابها رقصيد

برق چشمانش چراغ رهنورردان شد

هر چه زيبا بود بيرحمانه بخشيديش

در ره زيبا پرستانش رها كردي

آن گه از فرياد هاي خشم و قهر خويش

گنبد ميناي ما را پر صدا كردي

چشم ما لبريز از آن تصوير افسوني

ما به پاي افتاده در راه سجود تو

رنگ خون گيرد دمادم در نظرهامان

سرگذشت تيره قوم ثمود تو

خود نشستي تا بر آنها چيره شد آنگاه

چون گياهي خشك كرديشان ز طوفاني

تندباد خشم تو بر قوم لوط آمد

سوختيشان ‚ سوختي با برق سوزاني

واي از اين بازي ‚ از اين بازي درد آلود

از چه ما را اين چنين بازيچه مي سازي

رشته تسبيح و در دست تو مي چرخيم

گرم مي چرخاني و بيهوده مي تازي

چشم ما تا در دو چشم زندگي افتاد

با خطا اين لفظ مبهم آشنا گشتيم

تو خطا را آفريدي او بخود جنبيد

تاخت بر ما عاقبت نفس خطا گشتيم

گر تو با ما بودي و لطف تو با ما بود

هيچ شيطان را به ما مهري و راهي بود ؟

هيچ در اين روح طغيان كرده عاصي

زو نشاني بود يا آواي پايي بود

تو من و ما را پياپي مي كشي در گود

تا بگويي ميتواني اين چنين باشي

تا من وما جلوه گاه قدرتت باشيم

بر سر ما پتك سرد آهنين باشي

چيست اين شيطان از درگاهها رانده

در سراي خامش ما ميهمان مانده

بر اثير پيكر سوزنده اش دستي

عطر لذتها ي دنيا را بيافشانده

چيست او جز آن چه تو مي خواستي باشد

تيره روحي ‚ تيره جاني ‚ تيره بينايي

تيره لبخندي بر آن لبهاي بي لبخند

تيره آغازي ‚ خدايا ‚ تيره پاياني

ميل او كي مايه اين هستي تلخست

راي او را كي از او در كار پرسيدي

گر رهايش كرده بودي تا بخود باشد

هرگز از او در جهان تقشي نمي ديدي

اي بسا شبها كه در خواب من آمد او

چشمهايش چشمه هاي اشك و خون بودند

سخت ميناليدند مي ديدم كه بر لبهاش

ناله هايش خالي از رنگ فسون بودند

شرمگين زين نام ننگ آلوده رسوا

گوشه يي مي جست تا از خود رها گردد

پيكرش رنگ پليدي بود و او گريان

قدرتي مي خواست تا از خود جدا گردد

اي بسا شبها كه با من گفتگو مي كرد

گوش من گويي هنوز از ناله لبريز است

شيطان : تف بر اين هستي بر اين هستي دردآلود

تف بر اين هستي كه اينسان نفرت انگيزست

خالق من او و او هر دم به گوش خلق

از چه مي گويد چنان بودم چنين باشم

من اگر شيطان مكارم گناهم چيست ؟

او نمي خواهد كه من چيزي جز اين باشم

دوزخش در آرزوي طعمه يي مي سوخت

دام صيادي به دستم داد و رامم كرد

تا هزاران طعمه در دام افكنم ناگاه

عالمي را پرخروش از بانگ نامم كرد

دوزخش در آرزوي طعمه يي مي سوخت

منتظر برپا ملكهاي عذاب او

نيزه هاي آتشين و خيمه هاي دود

تشنه قربانيان بي حساب او

ميوه تلخ درخت وحشي زقوم

همچنان بر شاخه ها افتاده بي حاصل

آن شراب از حميم دوزخ آغشته

ناز ده كس را شرار تازه اي در دل

دوزخش از ضجه هاي درد خالي بود

دوزخش بيهوده مي تابيد و مي افروخت

تا به اين بيهودگي رنگ دگر بخشد

او به من رسم فريب خلق را آموخت

من چه هستم خود سيه روزي كه بر پايش

بندهاي سرنوشتي تيره پيچيده

اي مريدان من اي گمگشتگان راه

راه ما را او گزيده ‚ نيك سنجيده

اي مريدان من اي گمگشتاگان راه

راه راهي نيست تا راهي به او جوييم

تا به كي در جستجوي راه مي كوشيد

راه ناپيداست ما خود راهي اوييم

اي مريدان من اي نفرين او بر ما

اي مريدان من اي فرياد ما از او

اي همه بيداد او ‚ بيداد او بر ما

اي سراپا خنده هاي شاد ما از او

ما نه درياييم تا خود ‚ موج خود گرديم

ما نه طوفانيم تا خود ‚ خشم خود باشيم

ما كه از چشمان او بيهوده افتاديم

از چه مي كوشيم تا خود چشم خود باشيم

ما نه آغوشيم تا از خويشتن سوزيم

ما نه آوازيم تا از خويشتن لرزيم

ما نه ما هستيم تا بر ما گنه باشد

ما نه او هستيم تا از خويشتن ترسيم

ما اگر در دام نا افتاده مي رفتيم

دام خود را با فريبي تازه مي گسترد

او براي دوزخ تبدار سوزانش

طعمه هايي تازه در هر لحظه مي پرورد

اي مريدان من اي گمگشتگان راه

من خود از اين نام ننگ آلوده بيزارم

گر چه او كوشيده تا خوابم كند اما

من كه شيطانم دريغا سخت بيدارم

اي بسا شبها كه من با او در آن ظلمت

اشك باريدم پياپي اشك باريدم

اي بسا شبها كه من لبهاي شيطان را

چون ز گفتن مانده بود آرام بوسيدم

اي بسا شبها كه بر آن چهره پرچين

دستهايم با نوازش ها فرود آمد

اي بسا شبها كه تا آواي او برخاست

زانوانم بي تامل در سجود آمد

اي بسا شبها كه او از آن رداي سرخ

آرزو مي كرد تا يك دم برون باشد

آرزو مي كرد تا روح صفا گردد

ني خداي نيمي از دنياي دون باشد

بارالها حاصل اين خود پرستي چيست ؟

ما كه خود افتادگان زار مسكينيم

ما كه جز نقش تو در هر كار و هر پندار

نقش دستي ‚ نقش جادويي نمي بينيم

ساختي دنياي خاكي را و ميداني

پاي تا سر جز سرابي ‚ جز فريبي نيست

ما عروسكها و دستان تو دربازي

كفر ما عصيان ما چيز غريبي نيست

شكر گفتي گفتنت ‚ شكر ترا گفتيم

ليك ديگر تا به كي شكر ترا گوييم

راه مي بندي و مي خندي به ره پويان

در كجا هستي ‚ كجا ‚ تا در تو ره جوييم

ما كه چون مومي به دستت شكل ميگيريم

پس دگر افسانه روز قيامت چيست

پس چرا در كام دوزخ سخت مي سوزيم

اين عذاب تلخ و اين رنج ندامت چيست

اين جهان خود دوزخي گرديده بس سوزان

سر به سر آتش سراپا ناله هاي درد

پس غل و زنجيرهاي تفته بر پا

از غبار جسمها خيزنده دودي سرد

خشك و تر با هم ميان شعله ها در سوز

خرقه پوش زاهد و رند خراباتي

مي فروش بيدل و ميخواره سرمست

ساقي روشنگر و پير سماواتي

اين جهان خود دوزخي گرديده بس سوزان

باز آنجا دوزخي در انتظار ماست

بي پناهانيم و دوزخبان سنگين دل

هر زمان گويد كه در هر كار يار ماست

ياد باد آن پير فرخ راي فرخ پي

آن كه از بخت سياهش نام شيطان بود

آن كه در كار تو و عدل تو حيران بود

هر چه او مي گفت دانستم نه جز آن بود

اين منم آن بنده عاصي كه نامم را

دست تو با زيور اين گفته ها آراست

واي بر من واي بر عصيان و طغيانم

گر بگويم يا نگويم جاي من آنجاست

باز در روز قيامت بر من ناچيز

خرده ميگيري كه روزي كفر گو بودم

در ترازو مي نهي بار گناهم را

تا بگويي سركش و تاريك خو بودم

كفه اي لبريز از گناه من

كفه ديگر چه ؟ مي پرسم خداوندا

چيست ميزان تو در اين سنجش مرموز ؟

ميل دل يا سنگهاي تيره صحرا؟

خود چه آسانست در ان روز هول انگيز

روي در روي تو از خود گفتگو كردن

آبرويي را كه هر دم مي بري از خلق

در ترازوي تو نا گه جستجو كردن

در كتابي ‚ يا كه خوابي خود نمي دانم

نقشي از آن بارگاه كبريا ديدم

تو به كار داوري مشغول و صد افسوس

در ترازويت ريا ديدم ريا ديدم

خشم كن اما ز فريادم مپرهيزان

من كه فردا خاك خواهم شد چه پرهيزي

خوب مي دانم سر انجامم چه خواهد بود

تو گرسنه من خدايا صيد ناچيزي

تو گرسنه دوزخ آنجا كام بگشوده

مارهاي زهرآگين تك درختانش

از دم آنها فضا ها تيره و مسموم

آب چركيني شراب تلخ و سوزانش

در پس ديوارهايي سخت پا برجا

هاويه آن آخرين گودال آتشها

خويش را گسترده تا ناگه فرا گيرد

جسمهاي خاكي و بي حاصل ما را

كاش هستي را به ما هرگز نميدادي

يا چو دادي ‚ هستي ما هستي ما بود

مي چشيدم اين شراب ارغواني را

نيستي ‚ آن گه ‚ خمار مستي ما بود

سالها ما آدمكها بندگان تو

با هزاران نغمه ي ساز تو رقصيديم

عاقبت هم ز آتش خشم تو مي سوزيم

معني عدل ترا هم خوب فهميديم

تا ترا ما تيره روزان دادگر خوانيم

چهر خود را در حرير مهر پوشاندي

از بهشتي ساختي افسانه اي مرموز

نسيه دادي ‚ نقد عمر از خلق بستاندي

گرم از هستي ‚ ز هستي ها حذر كردند

سالها رخساره بر سجاده ساييدند

از تو نامي بر لب و در عالم و رويا

جامي از مي چهره اي ز آن حوريان ديدند

هم شكستي ساغر امروزهاشان را

هم به فرداهايشان با كينه خنديدي

گور خود گشتند و اي باران رحمتها

قرنها بگذشت و بر آن نباريدي

از چه ميگويي حرامست اين مي گلگون؟

در بهشت جويها از مي روان باشد

هديه پرهيزكاران عاقبت آنجا

حوري _يي از حوريان آسمان باشد

ميفريبي هر نفس ما را به افسوني

ميكشاني هر زمان ما را به دريايي

در سياهي هاي اين زندان مي افروزي

گاه از باغ بهشتت شمع رويايي

ما اگر در اين جهان بي در و پيكر

خويش را در ساغري سوزان رها كرديم

بارالها باز هم دست تو در كارست

از چه ميگويي كه كاري ناروا كرديم؟

در كنار چشمه هاي سلسبيل تو

ما نمي خواهيم آن خواب طلايي را

سايه هاي سدر و طوبي ز آن خوبان باد

بر تو بخشيديم اين لطف خدايي را

حافظ ‚ آن پيري كه دريا بود و دنيا بود

بر جوي بفروخت اين باغ بهشتي را

من كه باشم تا به جامي نگذرم از آن

تو بزن بر نام شومم داغ زشتي را

چيست اين افسانه رنگين عطرآلود

چيست اين روياي جادوبار سحر آميز

كيستند اين حوريان اين خوشه هاي نور

جامه هاشان از حرير نازك پرهيز

كوزه ها در دست و بر آن ساقهاي نرم

لرزش موج خيال انگيز دامانها

ميخرامند از دري بر درگهي آرام

سينه هاشان خفته در آغوش مرجانها

آبها پاكيزه تر از قطره هاي اشك

نهرها بر سبزه هاي تازه لغزيده

ميوه ها چون دانه هاي روشن ياقوت

گاه چيده ‚ گاه بر هر شاخه ناچيده

سبز خطاني سرا پا لطف و زيبايي

ساقيان بزم و رهزن هاي گنج دل

حسنشان جاويد و چشمان بهشتي ها

گاه بر آنان گهي بر حوريان مايل

قصر ها ديوارهاشان مرمر مواج

تخت ها بر پايه هاشان دانه ي الماس

پرده ها چون بالهايي از حرير سبز

از فضاها مي ترواد عطر تند ياس

ما در اينجا خاك پاي باده و معشوق

ناممان ميخوارگان رانده رسوا

تو در آن دنيا مي و معشوق مي بخشي

مومنان بيگناه پارسا خو را

آن گناه تلخ وسوزاني كه در راهش

جان ما را شوق وصلي و شتابي بود

در بهشت ناگهان نام دگر بگرفت

در بهشت بارالها خود ثوابي بود

هر چه داريم از تو داريم اي كه خود گفتي

مهر من دريا و خشمم همچو طوفانست

هر كه را من خواهم او را تيره دل سازم

هر كه را من برگزينم پاكدامنست

پس دگر ما را چه حاصل زين عبث كوشش

تا درون غرفه هاي عاج ره يابيم

يا براني يا بخواني ميل ميل تست

ما ز فرمانت خدايا رخ نمي تابيم

تو چه هستي اي همه هستي ما از تو

تو چه هستي جز دو دست گرم در بازي

ديگران در كار گل مشغول و تو در گل

مي دمي تا بنده سر گشته اي سازي

تو چه هستي اي همه هستي ما از تو

جز يكي سدي به راه جستجوي ما

گاه در چنگال خشمت ميفشاريمان

گاه مي آيي و مي خندي به روي ما

تو چه هستي ؟ بنده نام و جلال خويش

ديده در آينه دنيا و جمال خويش

هر دم اين آينه را گردانده تا بهتر

بنگرد در جلوه هاي بي زوال خويش

برق چشمان سرابي ‚ رنگ نيرنگي

شيره شبهاي شومي ‚ ظلمت گوري

شايد آن خفاش پير خفته اي كز خشم

تشنه سرخي خوني ‚ دشمن نوري

خود پرستي تو خدايا خود پرستي تو

كفر مي گويم تو خارم كن تو خاكم كن

با هزاران ننگ آلودي مرا اما

گر خدايي در دلم بنشين و پاكم كن

لحظه اي بگذر ز ما بگذار خود باشيم

بعد از آن ما رابسوزان تا ز خود سوزيم

بعد از آن يا اشك يا لبخند يا فرياد

فرصتي تا توشه ره را بيندوزيم_

فروغ فرخزاد- عصیان