خداحافظ

 
خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن

ببین هم گریه هام از عشق .چه زندونی برام ساختن

خداحافظ گل پونه .گل تنهای بی خونه

لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه

یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند

یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند

تو این شب های تو در تو . خداحافظ گل شب بو

هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو

خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردم

نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم

نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم

از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم

نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی

تو که بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی

تو این رویای سر دم گم .خداحافظ گل گندم

تو هم بازیچه ای بودی . تو دست سرد این مردم

خداحافظ گل پونه . که بارونی نمی تونی

طلسم بغضو برداره .از این پاییز دیوونه

خداحافظ...



خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس

نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده اس

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیا ها

بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا

خداحافظ همین حالا
 

ابن سینا

تاریخ آموزش و پرورش در اسلام و ایران، منوچهر وکیلیان، تهران، دانشگاه پیام نور، 1381، ص 185

 

ابوعلی سینا نخستین دانشمند و مربی مشهوری بود که پس از اسلام با صراحت راجع به تعلیم و تربیت نظرهایی ابراز کرد. وی در سال 370 هجری قمری در دهکده ای نزدیک بخارا پا به دنیا گذاشت و در سال 428 در همدان وفات یافت. وی یکی از نوادر و دانشمندان نامی جهان است. در مشرق زمین، بعد از ارسطو و جالینوس، او را خاتم حکما و پزشکان و دانشمندان شمرده اند. تألیفات ابن سینا متعدد و اغلب به زبان عربی است که زبان علمی آن عصر بود و فقط دانشنامه علایی به فارسی نگارش یافته است. معروفترین کتاب هایش، قانون در پزشکی و شفا در حکمت است. نظریه های تربیتی ابن سینا در رساله­ی تدابیرالمنازل و کتاب های قانون و شفا منعکس است به عقیده­ی ابن سینا هدف از آموزش کودک پنج چیز است:

1- ایمان 2- اخلاق نیکو 3- تندرستی 4- سواد 5- هنر و پیشه

برای نیل به اهداف فوق توصیه های زیر را مطرح کرده است:

1- نهادن نام نیکو بر فرزند  2- انتخاب دایه ای که از لحاظ جسمی و روحی متعادل و سالم باشد. 3- آغاز تربیت اخلاقی بلافاصله پس از شیر گرفتن 4- دور نگه داشتن فرزند از دوستان ناباب، عادات نکوهیده و کارهای زشت. 5- محروم نکردن دایمی کودک از آنچه مورد تمایل اوست. 6- تحمیل نکردن چیزهایی که کودک از آن تنفر دارد. 7- فرستادن کودک به مکتب در سن شش سالگی 8- محشور کردن کودک با اطفال خانواده های نجیب 9- ایجاد رقابت سالم بین فرزند و فرزندان دیگر

10- تشویق فرزند به ادامه­ی تحصیل تا سن 14 سالگی، البته تا این سن نباید تمام وقت او صرف تحصیل شود بلکه قسمتی از آن باید به ورزش و بازی اختصاص یابد.

11- همین که هنری آموخت و توانست از آن طریق امرار معاش کند بر پدر لازم است او را متأهل و محل زندگیش را جدا کند.

برنامه تحصیل (ص 186)

برنامه تحصیل طفل را در مکتب چنین می داند: قرآن، اشعاری که متضمن آداب شریف و مکارم اخلاق باشد، ورزش، هنر، پیشه و هر چه برای آموختن هنر و پیشه ضرورت دارد و تأکید می کند که ذوق و شوق کودک در انتخاب هنر و پیشه باید رعایت شود.

ویژگی های معلم (ص 186)

به اعتقاد او معلم باید با دین، درستکار، خردمند، پاکیزه و موقر باشد و روش تعلیم و تربیت کودکان و تهذیب اخلاق آنان را بداند و بتواند کودکان را از جنبه های مختلف بشناسد، قریحه­ی آنان را بسنجد و هوش اشیا را بیازماید.

روش (187)

در روش تعلیم و تربیت ابن سینا عقیده دارد که معلم باید کودک را گاهی تشویق و گاهی تهدید کند و چنانچه این عمل نتیجه نداد از تنبیه استفاده کند. وی اعتقاد دارد که معلم به هنگام تدریس بایستی رویه ای معتدل داشته باشد، یعنی نه خود را چنان وانمود سازد که کودک جرأت سؤال کردن نداشته باشد و نه چنان با ملایمت و آرامی رفتار کند که کودک جسور و دلیر شود و به مطالب او توجهی نشان ندهد.

انواع تعلیم (187)

ابن سینا شش نوع تعلیم را به شرح زیر بیان می دارد:

1- تعلیم ذهنی: که در آن آموزگار یک موضوع کلی را برای شاگرد بیان می سازد و از آن موضوع کلی امر مجهول را معلوم می کند، مانند شرح دادن علت شکستن حوض در زمستان.

2- تعلیم صناعی: یعنی آموختن طرز به کارگیری و استفاده از ابزار آلاتی که برای هر صنعتی ضروری است مانند مته، رنده و ارّه در درودگری.

3- تعلیم تلفیقی: که برای یادگرفتن از راه تلقین به کار گرفته می شود مانند تمرکز دادن حواس و تکرار اشعار برای حفظ کردن آنها.

4- تعلیم تأیبی: آموختن عادات پسندیده و نیک از راه پند و اندرز.

5- تعلیم تقلیدی: که در آن شاگرد سخنان آموزگار را بی درنگ و بدون دلیل می پذیرد، ناگفته نماند که معلم رفتارش باید به نحوی باشد که مورد اعتماد قرار گیرد تا این نوع تعلیم امکان پذیر شود.

6- تعلیم تنبیهی: آگاه ساختن شاگرد از رموز و علل و آثار حوادثی که روزانه مشاهده می کند مانند علت سقوط اجسام یا چشمک زدن ستاره ها یا نزول باران.

ابوحامد محمد غزالی

تاریخ فرهنگ و تمدن اسلامی، محمد رضا کاشفی، انتشارات مرکزی جهانی علوم اسلامی، قم، 1384، ص 114

غزالی

ابوحامد محمد غزالی (505 م) وی یکی از متکلمان برجسته اهل سنت در قرن پنجم به شمار می رود به اعتقاد وی خداوند متعال متکلمان را زمانی پدید آورد که اختلاف میان فرق و مذاهب شدت گرفته بود و از این رو ایمان مردم متزلزل شده بود. متکلمان در این میان به یاری دین شتافتند و با برهان های عقلی راه شبهه پراکنی را مسدود کردند وی کلام اشعری را برجسته کرد و آن را از حالت انزوا، رکود و سکون خارج کرد.

غزالی با رد فیلسوفان و و روش فکریشان بر آن بود که وظیفه عقل عقلانی ساختن ایمان به اصول اساسی اسلام است نه پرسش از اعتبار یا صدق اصولی که بر مبنای وحی استقرار یافته است و قرآن و سنت هم بدانها تصریح کرده اند به بیان دیگر او به پیروی از مکتب اشعری سده میانه قایل بود که وحی به منزله سرچشمه حقیقت و واقعیت اساسی تر است و عقل باید صرفاٌ تابع وحی باشد وقتی هم اختلافی مان حکم وحی و حکم عقل پیش آمد باید حکم وحی را ترجیح داد.

به اعتقاد غزالی عوام را باید از فراگیری مباحث کلامی بازداشت و اگر احیاناّ از مفاهیمی چون ید، سمع و بصر و استوای بر عرش پرسیدند، باید به آنها تازیانه زد. ناگفته نماند که وی در دوره ای معتقد شد مذاهب متکلمان ایقان عقلانی ندارد زیرا درست مبتنی بر پذیرش موضوعات نخستین جزمی ایشان بود که متکی بر تقلید است. در اندیشه غزالی در این زمان منازعات متکلمان در میان خود، مجادلات لفظی محض است که هیچگونه رابطه ای با حیات دینی ندارد.

 

آثار ابن سينا


به دليل آنكه در آن عصر، عربي زبان رايج آثار علمي بود، ابن سينا و ساير دانشمندان ايراني كه در آن روزگار مي زيستند كتابهاي خود را به زبان عربي نوشتند. بعدها بعضي از اين آثار به زبانهاي ديگر از جمله فارسي ترجمه شد.
فلسفه
•    شفا
•    نجات
•    الاشارات والتنبيهات
رياضيات
•    زاويه
•    اقليدس
•    الارتماطيقي
•    علم هيئت
•    المجسطي
•    جامع البدايع
طبيعي
•    ابطال احكام النجوم
•    الاجرام العلوية واسباب البرق والرعد
•    فضا
•    النبات والحيوان
پزشكي
•    قانون
•    الادوية القلبيه
•    دفع المضار الكليه عن الابدان الانسانيه
•    قولنج
•    سياسة البدن وفضائل الشراب
•    تشريح الاعضا
•    الفصد
•    الاغذيه والادويه
موسيقى
•    جوامع علم الموسيقى
•    موسيقى

محمد بن محمد فارابی

تاریخ فرهنگ و تمدن اسلامی، محمد رضا کاشفی، انتشارات مرکزی جهانی علوم اسلامی، قم، 1384، ص 99

فارابی

وی بزرگترین فیلسوف مسلمان است او در انواع علوم بی همتا بود از مجموعه کتاب هایی که نگاشته معلوم می شود که در علوم زبان، ریاضیات، شیمی، هیئت، علوم نظامی، موسیقی، طبیعیات، الهیات، علوم مدنی، فقه و منطق صاحب نظر بوده است. او در تاریخ فلسفه در جهان اسلامی همان نقشی را داشت که فلوطین در فلسفه غرب

فلسفه­ی وی آمیزه ای است از حکمت ارسطویی و نوافلاطونی که رنگ اسلامی و بخصوص شیعی اثنی اشری به خود گرفته است او که در فلسفه بنیادگذار برجسته یک نظام فکری بود، فیلسوفان پیش از خود را تحت الشعاع قرار داد. وی اولین شخصیتی است که منطق صوری یونانی را به جهان اسلام وارد کرد و کتاب های منطقی را شرح و تفسیر نمود و نخستین فردی است که مسئله­ی واجب و ممکن را به جای قدیم و حادث مطرح ساخت. جالب تر آنکه وی کتابی را که در آن سخنان پیامبر اسلام (ص) به صناعت منطق اشاره دارد گرد آورده است. او نخستین کسی است که پیوند وثیقی میان فلسفه و سیاست ایجاد کرد.

 

سیر آرای تربیتی در تمدن اسلامی، ماجد عرسان کیلانی، ترجمه بهروز رفیعی، قم، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه, تهران: سازمان فرهنگی- هنری شهرداری تهران، مرکز مطالعات فرهنگی شهر تهران، 1386. ص 211و 212

محمد بن محمد فارابی

از دید فارابی هدف های آموزشی بر اساس وظایف هر علم و سازگار با میزان مشارکت آن علم در تربیت انسان رقم می خورد. از نگاه او، منطق در پی ارزیابی و تقویت عقل است و انسان را در امور عقلانی که احتمال لغزش در انها می رود به آنچه راست و روراست راهنمایی می کند. علم طبیعی به اجسام طبیعی و پیدایش و علل قوام آنها می پردازد. علم الهی، غایتش ابطال گمان های نادرستی است که درباره خداوند روا داشته اند و به کاستی در {انگاره­ی انسان از} او و افعال و آفریدگانش می انجامد. علم مدنی درباره اقسام رفتار انسان و افعال ارادی او و ملکات و اخلاق و سجایا و عاداتی است که افعال و رفتار ارادی از آنها سرچشمه می گیرد. این علم از هدف هایی که این رفتار در راستای تحقق آنها صورت می گیرد می گوید و معلوم می دارد که چگونه و از چه راهی شایسته است این ملکات در انسان پدید آید و سامان دهی شود تا آنجه انسان را نیکبخت می کند از آنچه سهادت پنداری است بازشناخته شود. بر اساس این هدف ها، مفهوم و محتوای برنامه درسی از نظر فارابی هم مشخص می شود. این مفهوم شامل 5 بحث است که در هر بحث چند علم مندرج است: اول علم زبان و بخش های آن؛ دوم علم منطق و اجزای آن؛ سوم ریاضیات که شامل حساب و هندسه و مناظر و مرایا و نجوم و تعلیمی و موسیقی و اثقال وصل است؛ چهارم علم طبیعی و بخش های آن و نیز علم الهی و اجزایش؛ پنجم  علم مدنی و بخش های آن و علم فقه و علم کلام.

نقش خانواده در سلامت روان

يکي از عوامل مؤثر در شکل گيري رفتار فرد، خانواده است. فضاي خانه، نخستين و بادوام ترين عاملي است که، در رشد شخصيت افراد تأثير مي گذارد. به گونه اي که مي توان گفت پدر و مادر نيرومندترين آموزگار افراد در زندگي، آموزش خانوادگي پايدارترين آموزش و محيط خانه مهم ترين آموزشگاه براي هر فرد مي باشد. فراموش نکنيم که کودکان شما پيش از آن که به پند و اندرز شما عمل کنند رفتار شما را الگو قرار مي دهند. نفوذ والدين در اين موضوع تنها محدود به جنبه هاي ارثي نيست.

 در آشنا کردن کودک به زندگي جمعي و فرهنگ جامعه، خانواده نقش بسيار مؤثري را اجراء مي نمايد. ميزان آگاهي خانواده در طرز رفتار با کودکان، موقعيت اجتماعي خانواده، وضعيت مالي آن، انديشه و باورها، آداب و رسوم، ايده آل ها و آرزوهاي والدين، تأثير فراوان دارد. چنان چه مي دانيم خانواده ها در زمينه اجتماعي، اقتصادي، تربيتي، ديني، هنري و مانند اين ها با هم اختلاف هايي دارند. ترکيب خانواده ها طرز ارتباط اعضاي هر خانواده با يکديگر و جامعه اي که خانواده در آن بسر مي برد، در تمام موارد يکسان نيست. بنابراين تأثير خانواده ها در رفتار افراد متفاوت است. اغلب افراد مبتلا به مشکلات مختلف شخصيتي از خانواده هاي ناسالم برخاسته اند. از اين رو تأمين بهداشت رواني افراد خانواده سهم به سزائي در تأمين و حفظ بهداشت روان جامعه دارد و عدم تأمين بهداشت روان خانواده آسيب هاي شديدي بر پيکره جامعه وارد مي کند. براي ايجاد و حفظ سلامت روان در خانواده لازم است تک تک اعضاي آن با مهارت هاي لازم براي زندگي آشنا شوند. بهداشت روان خانواده به همه افراد کمک مي کند تا در جهت رشد و تکامل و بهره گيري از استعدادهاي خود گام بردارند. تلاش در جهت ارتقاء بهداشت روان خانواده کمک به ارتقاء بهداشت روان جامعه مي باشد، پس براي رسيدن به يک جامعه سالم بايد ابتدا خانواده سالمي داشته باشيم. براي رسيدن به يک خانواده سالم و شاد بايد به نکات زير توجه کنيم:

1- ايجاد روابط سالم بين اعضاي خانواده: شيوه‌ هاي ارتباطي نامناسب تأثيرات مضري روي فرد و سلامت او خواهند داشت. خانواده‌ هاي فاقد روابط گرم و محبت آميز، خانواده‌ هاي داراي روابط خصومت آميز و شيوه ‌هاي ارتباطي شديداً وابسته در خانواده معمولاً ناسالم گزارش شده‌اند. برقراري شيوه ارتباطي منطقي، محترمانه و در عين حال گرم و صميمانه نشان دهنده ي خانواده سالم است.
2- توجه به سلامت جسمي افراد خانواده: تغذيه سالم، فعاليت فيزيکي(ورزش) مناسب، پرهيز از دخانيات و کنترل بيماري هاي مزمن به حفظ سلامت جسمي ما کمک مي کند.
3- تلاش در جهت شناخت يکديگر و تقويت اعتماد به نفس.
4- گوش دادن به صحبتهاي يکديگر: به حرف هاي يکديگر با دقت گوش کنيم ، به يکديگر توجه کنيم بدون اينکه قضاوت، پيشداوري ويا نصيحت کنيم.
5- فراهم کردن شرايط گفتگو و تبادل نظر براي همه افراد خانواده: با فراهم کردن محيطي گرم و صميمانه فرصت اظهار نظر به همه افراد خانواده داده شود تا همه بتوانند مشکلات خود را در محيطي دوستانه مطرح کنند.
6- انجام فعاليت هاي گروهي: برنامه ريزي جهت انجام گروهي برخي از وظايف در خانواده، تماشاي برنامه تلويزيوني به صورت جمعي و....
7- خود داري از سرزنش افراد خانواده.
8- مسئوليت پذير بودن نسبت به يکديگر.
9- احترام به  اعتقادات مذهبي و غنا بخشيدن به ارزش هاي معنوي افراد خانواده.
10- عمل کردن به آن چه مي گوييم.
11-هماهنگ بودن والدين با يکديگر و اطلاع از نيازهاي افراد خانواده.
12- پرهيز از توهين و سرزنش و پر خاشگري والدين نسبت به هم.
13- توجه به رفتارهاي مثبت يکديگر و تشويق و ترغيب رفتارهاي پسنديده اعضاي خانواده: در يک خانواده سالم تبادل افکار وجود دارد و به عبارت ديگر خانواده سالم خانواده اي است که از سلامت روان و آرامش رواني و معنوي هر يک از اعضاي خانواده حمايت مي کند. کودکي که زندگي را با دوستي مي گذراند، مي آموزد که دنيا مکاني زيبا براي زيستن است. به طور کلي نگرش و رفتار والدين مي تواند تسهيل کننده و يا مانعي در جهت رشد و تکامل کودک باشد. موقعيت کودک در خانواده، تعداد و جنسيت فرزندان، ترتيب تولد آن ها، روابط بين آن ها، وجود ارزش ها و معيارهاي صحيح اخلاقي و اعتقادي در خانواده، حضور ديگر افراد فاميل در خانه، روابط با همسالان و بچه هاي محل و عواملي مانند عوامل اقتصادي و فرهنگي در کنار استعداد سرشتي کودک، شخصيت او را شکل مي دهند. طبيعت انسان ها با خشونت و اجبار سازگاري ندارد. مراقبت مداوم، تسلط بيش از حد، محافظت بيش از اندازه و دلسوزي افراطي والدين به شخصيت کودکان آسيب مي رساند. براي رسيدن به خانواده سالم والدين بايد به بچه ها توجه کنند و وقت کافي براي آن ها و نيازهاي عادي آن ها در نظر بگيرند، با آن ها صادق باشند و از توهين و سرزنش و تنبيه بدني آن ها بپرهيزند.

اگر خانواده از سلامت کافي برخوردار نباشد، افراد بيمار خانواده نيز پس از ورود به جامعه، بيماري خويش را به ديگران انتقال داده و ساختار جامعه را از هم فرو مي پاشند. گاهي ممکن است يک رفتار نامعقول اجتماعي در اثر همين تعاملات به صورت يک رفتار پسنديده در جامعه ظهور کند. همين طور اگر خانواده هاي يک جامعه به صورت متعادل و سالم باشند جامعه نيز از سلامت رواني برخوردار خواهد بود. بچه در خانه با فلسفه ي اجتماعي جامعه آشنا مي شود. درخانواده سالم اشتراک و همراهي آن ها براي تعيين هدف هاي خانواده و تأمين مصالح خانواده، پيروي از روش هاي عقلاني در کليه امور خانوادگي،  شرکت دادن تمام اعضاي خانواده در تصميم گيري هايي که مربوط به امور خانوادگي است و تقسيم کار و مسئوليت ميان اعضاي خانواده و هم چنين فرصت دادن براي اظهار نظر افراد در محيط خانواده به چشم مي خورد. به اين ترتيب بچه نيز از اين وضع استفاده مي کند و اسباب رشد او  در جنبه هاي مختلف شخصيتي بهتر فراهم مي گردد. خانواده ها در آشنا کردن بچه ها به ميراث ادبي، علمي، فلسفي، ديني، و هنري جامعه بسيار نقش آفرينند و اهميت اين ميراث را در زندگي اجتماعي و وحدت معنوي جامعه براي فرزندان خود روشن مي کنند و در اين راستا بايد بدون تعصب ارزش و اعتبار اين ميراث را براي بچه هاي خود مشخص سازند و در اين باره به بچه ها کمک کنند تا آن ها بوسيله مطالعه به شناخت ميراث فرهنگي و ملي خود اقدام نمايند. ضمناً آن ها را تشويق کنند، که براي توسعه و پيشرفت اين ميراث فعاليت نمايند.

تاور کرین

 

 

 

قدرت ارتفاع گیری یا افزایش ارتفاع

همواره برای عموم این سوال مطرح است که تاور کرین ها چگونه به نقاط مرتفع میرسند و چگونه افزایش ارتفاع پیدا می کنند .

لازم به توضیح است ، تاور کرین ها پس از نصب و مونتاژ اولیه که توسط جرثقیل موبایل ( سیار ) انجام می گیرد جهت افزایش ارتفاع از قدرت خود مونتاژ دستگاه استفاده می کنند که مستلزم یکسری عملیات بسیار حساس مس باشد و با اضافه کردن سکشن ( قطعه ارتفاعی ) ارتفاع می گیرد و با کم کردن آن ارتفاع آن نیز کم می گردد البته انواع گوناگون تاور کرین ها بنا بر تیپ و یا کشور سازنده عملیات متفاوتی را دارا می باشند .

توضیح اینگه پس از ارتفاع استانداردی که سازنده ی دستگاه تعیین نموده است می بایست جهت ارتفاع بیشتر از استاندارد دستگاه توسط کادر آنکاراژ ( کمربند )به نقاطی از ساختمان و یا سازه مورد نظر مهار گردد .

کلیه مراحل نصب ، مونتاژ ، ارتفاع دادن ، بستن کمربند و ... می بایست توسط نیرو های متخصص و کار آزموده قرار گیرد زیرا کو چکترین اشتباه می تواند آخرین اشتباه افراد باشد .

کما اینکه با توجه به سوابق نصب دستگاه های متفاوت در نقاط مختلف ایران عزیزمان توسط افراد غیر متخصص ، متاسفانه شاهد حوادث جبران ناپذیری بوده ایم لذا تاکید بر این است که

از راهي دور

از راهي دور

ديده ام سوي ديار تو و در كف تو

از تو ديگر نه پيامي نه نشاني

نه به ره پرتو مهتاب اميدي

نه به دل سايه اي از راز نهاني

دشت تف كرده و بر خويش نديده

نم نم بوسه باران بهاران

جاده اي گم شده در دامن ظلمت

خالي از ضربه پاهاي سواران

تو به كس مهر نبندي مگر آن دم

كه ز خود رفته در آغوش تو باشد

ليك چون حلقه بازو بگشايي

نيك دانم كه فراموش تو باشد

كيست آن كس كه ترا برق نگاهش

مي كشد سوخته لب در خم راهي ؟

يا در آن خلوت جادويي خامش

دستش افروخته فانوس گناهي

تو به من دل نسپردي كه چو آتش

پيكرت را زعطش سوخته بودم

من كه در مكتب رويايي زهره

رسم افسونگري آموخته بودم

بر تو چون ساحل آغوش گشودم

در دلم بود كه دلدار تو باشم

واي بر من كه ندانستم از اول

روزي آيد كه دل آزار تو باشم

بعد از اين از تو دگر هيچ نخواهم

نه درودي نه پيامي نه نشاني

ره خود گيرم و ره بر تو گشايم

ز آنكه ديگر تو نه آني تو نه آني

فروغ فرخزاد

هم جنس گرایی

از بدو تمدن بشری این پدیده ای جهانی بوده است . در روم و یونان کاملا جنبه مشروع و آزادانه داشته است . در اسپارت برای تکامل روحی جوانان اشراف چون آنان به سن بلوغ می رسیدند نوجوانی را برای معاشرت ویژه با وی بر می گزیدند . در چین قدیم فاحشه خانه هایی که  در آن پسران زیبایی پذیرایی می کردند وجود داشت .

سیاحی فرنگی که در زمان شاه سلیمان صفوی به ایران سفر کرده است گوید که اصفهان که در آن زمان حدود ششصد هزار نفر جمعیت داشته است 14000 مخنث وجود داشته اند که اسامی آنها در دفاتر مالیاتی ثبت بوده و به دولت مالیات می پرداخته اند .

شاه طهماسب صفوی زمانی توبه کرد و فرمانی صادر نمود که کار امارده " امردان " را در حمام های عمومی ممنوع اعلام کرد. سیاح فرنگی دیگری که در زمان زندیه به ایران سفر کرده است گوید که در حمام های عمومی در ایران محل مخصوصی برای اینگونه روابط جنسی وجود داشته است .

باغ شاه فین کاشان ییلاق فتحعلی شاه قاجار بوده است و از عرصه های مهم هم جنس آمیزی این پادشاه بوده در حمام فین کاشان همچنان بخش مخصوص اینگونه روابط بقایایی از خود گذارده است .

هم جنس عاشقی در میان شاعران ایران مطلب غیر متعارفی نیست و بیش از نود و پنج درصد شاعران ایران در طول هزار سال مضامین "هم جنس – عاشقی " را در اشعار خود وارد و داخل ساخته اند . یگانه شاعر قابل توجهی  که آن را تقبیح کرده ، ناصرخسرو است که البته اگر اشعار قبل از خواب دیدن و مسافرتش بر جا مانده بود ما شاید تحسین هم جنس – عاشقی را در اشعار او نیز می یافتیم .

شاعران بزرگ و کوچک همگی این مضامین را با دیدگاه مثبت در آثار خود منعکس کرده یا در باب آن سکوت نموده اند . " مانند فردوسی "

سنایی شاعر بزرگ عارف ایران بیش از ده غزل با ردیف " پسر " یا قافبه "پسر " و غیره سروده است ، و ده ها بار در دیوان خود از این گونه تمایلات جنسی یاد کرده است .در نزد عطار شاعر بزرگ عارف ایرانی نیز در منظومه های الهی نامه و اسرار نامه شاهدان "زیبا پسران " بهترین و شایسته ترین انسانها هستند.

ابن یمین شاعر و حکیم در دو سه موضع در غزلیات خود سرین را به ماه و خورشید تشبیه کرده است . مولانا محتشم کاشانی در دو رساله " جلالیه " و " نقل عشاق " را به زبان قلندرانه به وصف عشق هم جنس آمیزانه اختصاص داده است . رساله جلالیه از 64 قطعه به نام مقدس خداوند "جلال " در وصف روابط عاشقانه خود با شاگرد نانوایی به نام شاطر جلال ویژه ساخته است .

ایرج میرزا در عصر جدید ایران که تمدن غرب ، چیرگی یافته بود زندگی میکرد و تمدن غرب تا اوایل قرن بیستم هم جنس آمیزی را محکوم و ممنوع می نمود و طرد می ساخت .

ایرج میرزا که تحت تاثیر جو تمدن جدید غرب در عصر خودش قرار داشت دائما می خواست خود را تبرئه کند .او وجود هم جنس بازی را در حداقل هزار سال تاریخ ایران به حجاب منتسب می کرد و آن را " جلق متعفن " می نامید ، در حالی که بی شک بدین امر معتاد بوده و از آن لذت می برده و در باور واقعی خود مطلقا آن را " جلق متعفن " نمی دانسته  است .

امروزه در غرب روابط هم جنس آمیزانه علیرغم آن که حجاب وجود ندارد بیش از پیش شکل نوعی متعارف و طبیعی از روابط جنسی به خود می گیرد و گسترش می یابد.

در ایالات متحده جشن مخصوصی هر ساله در روزی معین به عنوان " احترام به هم جنس بازی " پدید آمده که کلینتون در آن شرکت می جست .

 

ایرج میرزا – نویسنده بهداد -1382 – چاپ سوم

برگرفته از کتاب شازده (شهریار) کوچولو

روز پنجم باز سرِ گوسفند از یک راز دیگر زندگی شهریار کوچولو سر در آوردم. مثل چیزی که مدت ها تو دلش به اش فکر کرده باشد یک هو  بی مقدمه از من پرسید:

- گوسفندی که بُتّه ها را بخورد گل ها را هم می خورد؟

- گوسفند هرچه گیرش بیاید میخورد.

- حتا گل هایی را هم که خار دارند؟

- آره، حتا گل هایی را هم که خار دارند.

- پس خارها فایده شان چیست؟

من چه میدانستم؟

- پس خارها فایده شان چسیت؟

شهریار کوچولو وقتی سوالی را می کشید وسط دیگر به این مفتی ها دست بر نمی داشت. همین جور سرسری پراندم که:

- خارها به درد هیچ کوفتی نمی خورند. آن ها فقط نشانه ی بدجنسی گل ها هستند.

- دِ!

و پس از لحظه یی سکوت با یک جور کینه درآمد که:

- حرفت را باور نمیکنم! گل ها ضعیفند. بی شیله پیله اند. سعی میکنند یک جوری تهِ دل خودشان را قرص کنند. این است که خیال میکنند با آن خارها چیزِ ترسناکِ وحشت آوری می شوند...

لام تا کام به اش جواب ندادم.

اما شهریار کوچولو دوباره افکارم را به هم ریخت:

- تو فکر می کنی گل ها...

من باز همان جور بی توجه گفتم:

- ای داد بیداد! ای داد بیداد! نه، من هیچ کوفتی فکر نمی کنم! آخر من گرفتار هزار مساله ی مهم تر از آنم!

هاج و واج نگاهم کرد و گفت:

- مساله ی مهم!

- مثل آدم بزرگ ها حرف می زنی!

از شنیدنِ این حرف خجل شدم اما او همین جور بی رحمانه می گفت:

- تو همه چیز را به هم می ریزی... همه چیز را قاتی می کنی!

- اخترکی را سراغ دارم که یک آقا سرخ روئه توش زندگی میکند. او هیچ وقت یک گل را بو نکرده، هیچ وقت یک ستار ه را تماشا نکرده هیچ وقت.گلی را دوست نداشته، هیچ وقت جز جمع زدن عددها کاری نکرده. او هم مثل تو صبح تا شب کارش همین است که بگوید:  «من یک آدم مهمم! یک آدم مهمم» !

این را بگوید و از غرور به خودش باد کند. اما خیال کرده: او آدم نیست، یک قارچ است!

- کرورها سال است که گل ها خار می سازند و با وجود این کرورها سال است که برّه ها گل ها را می خورند. آن وقت هیچ مهم نیست آدم بداند پسچرا گلها واسه ساختنِ خارهایی که هیچ وقتِ خدا به هیچ دردی نمی خورند این قدر به خودشان زحمت می دهند؟ جنگ میان برّ هها و گل ها هیچ مهمنیست؟ این موضوع از آن جمع زدن های آقا سر خروئه یِ شکم گنده مهم تر و جد ی تر نیست؟ اگر من گلی را بشناسم که تو همه ی دنیا تک است و جز رواخترک خودم هیچ جای دیگر پیدا نمیشه و ممکن است یک روز صبح یک برّه کوچولو، مفت و مسلم، بی این که بفهمد چه کار دارد می کند به یک ضربپاک از میان ببردش چی؟ یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟ اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرورها و کرورها ستاره فقط یک دانه ازش هست واسه احساس خوشبختی همین قدر بس است که نگاهی به آن همه ستاره بیندازد و با خودش بگوید » : گل من یک جایی میان آن ستار ه هاست «،اما اگر برّه گل را بخورد برایش مثل این است که یکهو تمام آن ستاره ها پِتّی کنند و خاموش بشوند. یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟

دیگر نتوانست چیزی بگوید و ناگهان هِق هِق کنان زد زیر گریه.

راه شناختن آن گل را خیلی زود پیدا کردم:

تو اخترکِ شهریار کوچولو همیشه یک مشت گل های خیلی ساده در میآمده. گل هایی با یک ردیف گلبرگ که جای چندانی نمی گرفته، دست و پاگیرِ

کسی نمی شده. صبحی سر و کله شان میان علف ها پیدا می شده شب از میان می رفته اند. اما این یکی یک روز از دانه ای جوانه زده بود که خدا می دانست از

کجا آمده رود و شهریار کوچولو با جان و دل از این شاخکِ نازکی که به هیچ کدام از شاخکهای دیگر نمیرفت مواظبت کرد ه بود. بعید نبود که این هم

نوعِ تاز ه ای از بائوباب باشد اما بته خیلی زود از رشد بازماند و دست به کارِ آوردن گل شد. شهریار کوچولو که موقعِ نیش زدن آن غنچه ی بزرگ حاضر و

ناظر بود به دلش افتاد که باید چیز معجزه آسایی از آن بیرون بیاید. اما گل تو پناهِ خوابگاهِ سبزش سر فرصت دست اندکار خودآرایی بود تا هرچه زیباتر

جلوه کند. رنگ هایش را با وسواس تمام انتخاب می کرد سر صبر لباس می پوشید و گلبرگ ها را یکی یکی به خودش می بست. دلش نمی خواست مثل

شقایق ها با جامه ی مچاله و پر چروک بیرون بیاید.

نمی خواست جز در اوج درخشندگی زیبائیش رو نشان بدهد!...

، بله عشو ه گری تمام عیار بود! آرایشِ پر راز و رمزش روزها و روزها طول کشید تا آن که سرانجام یک روز صبح درست با بر آمدن آفتاب نقاب

از چهره برداشت و با این که با آن همه دقت و ظرافت روی آرایش و پیرایش خودش کار کرده بود خمیازه کشان گفت:

- اوه، تازه همین حالا از خواب پا شده ام... عذر می خواهم که موهام این جور آشفته است...

شهریار کوچولو نتوانست جلو خودش را بگیرد و از ستایش او خودداری کند:

- وای چه قدر زیبائید!

گل به نرمی گفت:

- چرا که نه؟ من و آفتاب تو یک لحظه به دنیا آمدیم...

شهریار کوچولو شستش خبردار شد که طرف آن قدرها هم اهل شکسته نفسی نیست اما راستی که چه قدر هیجان انگیز بود!

- به نظرم وقت خوردن ناشتایی است. بی زحمت برایم فکری بکنید.

و شهریار کوچولوی مشوش و در هم یک آبپاش آب خنک آورده به گل داده بود.

با این حساب، هنوزهیچی نشده با آن خودپسندیش که بفهمی نفهمی از ضعفش آب می خورد دل او را شکسته بود. مثلا یک روز که داشت راجع به

چهارتا خارش حرف می زد یک هو در آمده بود که:

- نکند ببرها با آن چنگال های تیزشان بیایند سراغم!

شهریار کوچولو ازش ایراد گرفته بود که:

- تو اخترک من ببر به هم نمی رسد. تازه ببرها که علف خوار نیستند.

گل به گلایه جواب داده بود:

- من که علف نیستم.

و شهریار کوچولو گفته بود:

- عذر می خواهم...

- من از ببرها هیچ ترسی ندارم اما از جریان هوا وحشت می کنم. تو دستگاه تان تجیر به هم نمی رسد؟

شهریار کوچولو تو دلش گفت» : وحشت از جریان هوا... این که واسه یک گیاه تعریفی ندارد... چه مرموز است این گل «!

- شب مرا بگذارید زیر یک سرپوش. این جا هواش خیلی سرد است. چه جای بدی افتادم! جایی که پیش از این بودم...

اما حرفش را خورده بود. آخر، آمدنا هنوز به شکل دانه بود. امکان نداشت توانسته باشد دنیاهای دیگری را بشناسد. شرم سار از این که گذاشته بود سر

به هم بافتن

دروغی به این آشکاری مچش گیربیفتد دو سه بار سرفه کرده بود تا اهمالِ شهریار کوچولو را به اش یادآور شود:

- تجیر کو پس؟

- داشتم می رفتم اما شما داشتید صحبت می کردید!

و با وجود این زورکی بنا کرده بود به سرفه کردن تا او احساس پشیمانی کند.

به این ترتیب شهریار کوچولو با همه ی حسن نیّتی که از عشقش آب می خورد همان اول کار به او بد گمان شده بود. حرف های بی سر و تهش را

جدی گرفته بود و سخت احساس شوربختی می کرد.

یک روز دردِدل کنان به من گفت: - حقش بود به حرف هاش گوش نمی دادم. هیچ وقت نباید به حرف گل ها گوش داد. گل را فقط باید بوئید و تماشا

کرد. گلِ من تمامِ اخترکم را معطر می کرد گیرم من بلد نبودم چه جوری از آن لذت ببرم. قضیه ی چنگالهای ببر که آن جور دَمَغم کرده بود می بایست دلم را نرم کرده باشد«...

یک روز دیگر هم به من گفت » :آن روزها نتوانستم چیزی بفهمم. من بایست روی کرد و کارِ او در بار ه اش قضاوت میکردم نه روی گفتارش...

عطرآگینم می کرد. دلم را روشن می کرد. نمی بایست ازش بگریزم. می بایست به مهر و محبتی که پشتِ آن کلکهای معصومانه اش پنهان بود پی می بردم.

گل ها پُرَند از این جور تضادها. اما خب دیگر، من خام تر از آن بودم که راهِ دوست داشتنش را بدانم.«!

گمان کنم شهریار کوچولو برای فرارش، از مهاجرت پرنده های وحشی استفاده کرد.

صبح روز حرکت، اخترکش را آن جور که باید مرتب کرد.

اما آن روز صبح گرچه از این کارهای معمولیِ هر روزه کُلّی لذت برد موقعی که آخرین آب را پای گل داد و خواست بگذاردش زیرِ سرپوش چیزی نمانده بود که اشکش سرازیر شود.

به گل گفت: - خدا نگهدار!

اما او جوابش را نداد.

دوباره گفت: - خدا نگهدار!

گل سرفه کرد، گیرم این سرفه اثر چائیدن نبود. بالاخره به زبان آمد و گفت:

- من سبک مغز بودم. ازت عذر می خواهم. سعی کن خوشبخت باشی.

از این که به سرکوفت و سرزنش های همیشگی برنخورد حیرت کرد و سرپوش به دست هاج و واج ماند. از این محبتِ آرام سر در نمی آورد.

گل بهش گفت: - خب دیگر، دوستت دارم. اگر تو روحت هم از این موضوع خبردار نشد تقصیر من است. باشد، زیاد مهم نیست. اما تو هم مثل من

بی عقل بودی... سعی کن خوشبخت بشوی... این سرپوش را هم بگذار کنار، دیگر به دردم نمی خورد.

- آخر، باد...

- آن قدرهاهم سَرمائو نیستم... هوای خنک شب برای سلامتیم خوب است. خدانکرده گُلم آخر.

- آخر حیوانات...

- اگر خواسته باشم با شب پره ها آشنا بشوم جز این که دو سه تا کرمِ حشره را تحمل کنم چاره ای ندارم. شب پره باید خیلی قشنگ باشد. جز آن کی به دیدنم می آید؟ تو که می روی به آن دور دورها. از بابتِ درنده ها هم هیچ کَکَم نمی گزد

» :  من هم برای خودم چنگ و پنجه ای دارم

و با سادگی تمام چهارتا خارش را نشان داد. .« بعد گفت:

- دست دست نکن دیگر! این کارت خلق آدم را تنگ می کند. حالا که تصمیم گرفته ای بروی برو!

و این را گفت، چون که نمی خواست شهریار کوچولو گریه اش را ببیند. گلی بود تا این حد خودپسند...

شهریار کوچولو که تو تمام عمرش وقتی چیزی از کسی می پرسید دیگر دست بردار نبود دوباره سوال کرد: - فانی یعنی چه؟

- یعنی چیزی که در آینده تهدید به نابودی شود.

- گل من هم در آینده نابود می شود؟

- البته که می شود.

شهریار کوچولو در دل گفت» :  گل من فانی است و جلو دنیا برای دفاع از خودش جز چهارتا خار هیچی ندارد، و آن وقت مرا بگو که او را توی اخترکم تک و تنها رها کرده ام«!

این اولین باری بود که دچار پریشانی و اندوه میشد اما توانست به خودش مسلط بشود.

و هم چنان که به گلش فکر می کرد به راه افتاد.

اما سرانجام، بعد از مدت ها راه رفتن از میان ریگ ها و صخر ه ها و برف ها به جاده ای برخورد. و هر جاد ه ای یکراست می رود سراغ آد مها.

گفت: - سلام

و مخاطبش گلستان پرگلی بود.

گل ها گفتند: - سلام.

شهریار کوچولو رفت تو بحرشان. همه شان عین گل خودش بودند. حیرت زده ازشان پرسید: - شماها کی هستید؟

گفتند: - ما گل سرخیم.

آهی کشید و سخت احساس شوربختی کرد. گلش به او گفته بود که از نوع او تو تمام عالم فقط همان یکی هست و حالا پنج هزارتا گل، همه مثل هم، فقط تو یک گلستان! فکر کرد» :اگر گل من این را می دید بدجور از رو میرفت. پشت سر هم بنا می کرد سرفه کردن و، برای اینکه از هُوشدن نجات پیدا کند خودش را به مردن میزد و من هم مجبور می شدم وانمود کنم به پرستاریش ، وگرنه برای سرشکسته کردنِ من هم شده بود راستی راستی می مرد و «...

باز تو دلش گفت » مرا باش که فقط بایک دانه گل خودم را دولتمندِ عالم خیال میکردم در صورتی که آن چه دارم فقط یک گل معمولی است با آن گل

شهریارِ چندان پُرشوکتی به حساب نمی آیم«.

رو سبزه ها دراز شد و حالا گریه نکن کی گریه کن.

آن وقت بود که سر و کله ی روباه پیدا شد.

روباه گفت: - سلام.

شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: - سلام.

صداگفت: - من این جام، زیر درخت سیب...

شهریار کوچولو گفت: - کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!

روباه گفت: - یک روباهم من.

شهریار کوچولو گفت: - بیا با من بازی کن. نمی دانی چه قدر دلم گرفته...

روباه گفت: - نمی توانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکرده اند آخر.

شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: - معذرت می خواهم.

اما فکری کرد و پرسید: - اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت: - تو اهل این جا نیستی. پی چی می گردی؟

شهریار کوچولو گفت: - پی آدم ها می گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت: - آدم ها تفنگ دارند و شکار می کنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش می دهند و خیرشان فقط همین است. تو

پی مرغ می کردی؟

شهریار کوچولو گفت: - نَه، پیِ دوست می گردم. اهلی کردن یعنی چی؟

روباه گفت: - یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.

- ایجاد علاقه کردن؟

روباه گفت: - معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه ای مثل صد هزار پسر بچه ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به

من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا میکنیم. تو واسه من میان همه ی عالم

موجود یگانه ای می شوی من واسه تو.

شهریار کوچولو گفت: - کم کم دارد دستگیرم می شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.

روباه گفت: - بعید نیست. رو این کره ی زمین هزار جور چیز می شود دید.

شهریار کوچولو گفت: - اوه نه! آن رو کره ی زمین نیست.

روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: - رو یک سیاره ی دیگر است؟

- آره.

- تو آن سیاره شکارچی هم هست؟

- نه.

- محشر است! مرغ و ماکیان چه طور؟

- نه.

روباه آه کشان گفت: - همیشه ی خدا یک پای بساط لنگ است!

اما پی حرفش را گرفت و گفت: - زندگی یک نواختی دارم. من مرغ ها را شکار می کنم آدم ها مرا. همه ی مرغ ها عین همند همه ی آدم ها هم عین همند.

این وضع یک خرده خلقم را تنگ میکند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را م یشناسم که باهر

صدای پای دیگر فرق می کند: صدای پای دیگران مرا وادار میکند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه ای مرا از سوراخم می کشد

بیرون. تازه، نگاه کن آن جا آن گندمزار را می بینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی فایده ای است. پس گندم زار هم مرا به یاد چیزی نم یاندازد.

اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر م یشود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو م یاندازد و صدای باد

را هم که تو گندم زار می پیچد دوست خواهم داشت...

خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: - اگر دلت می خواهد منو اهلی کن!

شهریار کوچولو جواب داد: - دلم که خیلی می خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.

روباه گفت: - آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می تواند سر در آرد. انسان ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جورحاضر آماده از دکان ها می خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم ها مانده اند بی دوست... تو اگر دوست می خواهی خب منو اهلی کن!

شهریار کوچولو پرسید: - راهش چیست؟

روباه جواب داد: - باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من میگیری این جوری میان علف ها می نشینی. من زیر چشمی نگاهت

می کنم و تو لام تاکام هیچی نمی گویی، چون تقصیر همه ی سؤِتفاهم ها زیر سر زبان است. عوضش می توانی هر روز یک خرده نزدیک تر بنشینی.

فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.

روباه گفت: - کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می شود و هر چه

ساعت جلوتر برود بی شتر احساس شادی و خوشبختی م یکنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ

خوشبختی را می فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش

قاعده ای دارد.

شهریار کوچولو گفت: - قاعده یعنی چه؟

روباه گفت: - این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث میشود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با

باقی ساعت ها فرق کند. مثلا شکارچی های ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنج شنبه ها را با دخترهای ده می روند رقص. پس پنج شنبه ها

بَرّه کشانِ من است: برای خودم گردش کنان می روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی ها وقت و بی وقت می رقصیدند همه ی روزها شبیه هم می شد و منِ

بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.

به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.

لحظه ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: - آخ! نمی توانم جلو اشکم را بگیرم.

شهریار کوچولو گفت: - تقصیر خودت است. من که بدت را نمی خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.

روباه گفت: - همین طور است.

شهریار کوچولو گفت: - آخر اشکت دارد سرازیر می شود!

روباه گفت: - همین طور است.

- پس این ماجرا فایده ای به حال تو نداشته.

روباه گفت: - چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.

بعد گفت: - برو یک بار دیگر گل ها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می کنیم و من به عنوان هدیه رازی را به ات می گویم.

شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گلها رفت و به آن ها گفت: - شما سرِ سوزنی به گل من نمی مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی

کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه ی عالم تک است.

گل ها حسابی از رو رفتند.

شهریار کوچولو دوباره درآمد که: - خوشگلید اما خالی هستید. برای تان نمی شود مُرد. گفت وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره گذر می بیند مثل شما. اما

او به تنهایی از همه ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش

حفاظ درست کرد ه ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته ام (جز دو سه تایی که می بایست ش بپره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه گزاری ها یا

خودنمایی ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن هاش نشسته ام، چون او گلِ من است.

و برگشت پیش روباه.

گفت: - خدانگه دار!

روباه گفت: - خدانگه دار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:

جز با دل هیچی را چنان که باید نمی شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی بیند.

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: - نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی بیند.

- ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده ای.

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: - به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ام.

روباه گفت: - انسان ها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده ای نسبت به چیزی که اهلی کرده ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

- عزیز کوچولوی من، وحشت کردی...

- امشب وحشت خیلی بیش تری چشم به راهم است.

دوباره از احساسِ واقع های جبران ناپذیر یخ زدم. این فکر که دیگر هیچ وقت غش غش خنده ی او را نخواهم شنید برایم سخت تحمل ناپذیر بود.

خنده ی او برای من به چشمه ای در دلِ کویر می مانست.

- کوچولوئَکِ من، دلم می خواهد باز هم غش غشِ خنده ات را بشنوم.

اما به ام گفت: - امشب درست می شود یک سال و اخترَکَم درست بالای همان نقطه ای می رسد که پارسال به زمین آمدم.

- کوچولوئک، این قضیه ی مار و میعاد و ستاره یک خواب آشفته بیش تر نیست. مگر نه؟

به سوال من جوابی نداد اما گفت: - چیزی که مهم است با چشمِ سَر دیده نمی شود.

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: - من مسئول گُلمَم. –

-  مسلم است.

- در مورد گل هم همین طور است: اگر گلی را دوست داشته باشی که تو یک ستار ه ی دیگر است، شب تماشای آسمان چه لطفی پیدا میکند: همه ی ستاره ها غرق گل می شوند!

- مسلم است...

- در مورد آب هم همینطور است. آبی که تو به من دادی به خاطر قرقره و ریسمان درست به یک موسیقی می مانست... یادت که هست... چه خوب

بود.

- مسلم است...

- شب به شب ستاره ها را نگاه میکنی. اخترک من کوچولوتر از آن است که بتوانم جایش را نشانت بدهم. اما چه بهتر! آن هم برای تو می شود یکی از

ستاره ها؛ و آن وقت تو دوست داری همه ی ستاره ها را تماشا کنی... همه شان می شوند دوست های تو... راستی می خواهم هدیه ای بت بدهم...

و غش غش خندید.

- آخ، کوچولوئک، کوچولوئک! من عاشقِ شنیدنِ این خنده ام!

- هدیه ی من هم درست همین است... درست مثل مورد آب.

- چی می خواهی بگویی؟

- همه ی مردم ستاره دارند اما همه ی ستاره ها یکجور نیست: واسه آن هایی که به سفر می روند حکم راهنما را دارند واسه بعضی دیگر فقط یک مشت

روشناییِ سوسو زن اند. برای بعضی که اهل دانشند هر ستاره یک معما است واسه آن بابای تاجر طلا بود. اما این ستاره ها همه شان زبان به کام کشیده و

خاموشند. فقط تو یکی ستاره هایی خواهی داشت که تنابنده ای مِثلش را ندارد.

- چی می خواهی بگویی؟

نه این که من تو یکی از ستار ه هام؟ نه این که من تو یکی از آنها می خندم؟... خب، پس هر شب که به آسمان نگاه میکنی برایت مثل این خواهد

بود که همه ی ستاره ها می خندند. پس تو ستاره هایی خواهی داشت که بلدند بخندند!

و باز خندید.

- و خاطرت که تسلا پیدا کرد)خب بالاخره آدمی زاد یک جوری تسلا پیدا میکند دیگر( از آشنایی با من خو شحال میشوی. دوست همیشگی من

باقی می مانی و دلت می خواهد با من بخندی و پاره ای وقت هام واسه تفریح پنجره ی اتاقت را وا می کنی... دوستانت از این که می بینند تو به آسمان نگاه می کنی و می خندی حسابی تعجب می کنند آن وقت تو به شان می گویی» : آره، ستاره ها همیشه مرا خنده می اندازند«!

و آن وقت آن ها یقین شان می شود که تو

پاک عقلت را از دست داده ای.

گاه به خودم می گویم : «، شهریار کوچولو هر شب گلش را زیر حباب شیشه ای می گذارد و هوای بره اش را هم دارد ... » 

آن وقت است که خیالم راحت می شود و ستاره ها همه به شیرینی می خندند.

گاه به خودم می گویم  :«همین کافی است که آدم یک بار حواسش نباشد... آمدیم و یک شب حباب یادش رفت یا بَرّه شب نصف شبی بی سروصدا از جعبه زد بیرون!...آن وقت است که زنگوله ها همه تبدیل به اشک می شوند...  »

یک راز خیلی خیلی بزرگ این جا هست: برای شما هم که او را دوست دارید، مثل من هیچ چیزِ عالم مهم تر از دانستن این نیست که تو فلان نقطه ای که نمی دانیم، فلان بره ای که نمی شناسیم گل سرخی را چریده یا نچریده...

و آن وقت با چشم های خودتان تفاوتش را ببینید...

 خب. آسمان را نگاه کنید و بپرسید» : بَرّه گل را چریده یا نچریده ؟... «

و محال است آدم بزرگ ها روح شان خبردار بشود که این موضوع چه قدر مهم است!

شازده (شهریار) کوچولو/ آنتوان دو سن تگزوپه ری/ احمد شاملو