روز پنجم باز سرِ گوسفند از یک راز دیگر زندگی شهریار کوچولو سر در آوردم. مثل چیزی که مدت ها تو دلش به اش فکر کرده باشد یک هو بی مقدمه از من پرسید:
- گوسفندی که بُتّه ها را بخورد گل ها را هم می خورد؟
- گوسفند هرچه گیرش بیاید میخورد.
- حتا گل هایی را هم که خار دارند؟
- آره، حتا گل هایی را هم که خار دارند.
- پس خارها فایده شان چیست؟
من چه میدانستم؟
- پس خارها فایده شان چسیت؟
شهریار کوچولو وقتی سوالی را می کشید وسط دیگر به این مفتی ها دست بر نمی داشت. همین جور سرسری پراندم که:
- خارها به درد هیچ کوفتی نمی خورند. آن ها فقط نشانه ی بدجنسی گل ها هستند.
- دِ!
و پس از لحظه یی سکوت با یک جور کینه درآمد که:
- حرفت را باور نمیکنم! گل ها ضعیفند. بی شیله پیله اند. سعی میکنند یک جوری تهِ دل خودشان را قرص کنند. این است که خیال میکنند با آن خارها چیزِ ترسناکِ وحشت آوری می شوند...
لام تا کام به اش جواب ندادم.
اما شهریار کوچولو دوباره افکارم را به هم ریخت:
- تو فکر می کنی گل ها...
من باز همان جور بی توجه گفتم:
- ای داد بیداد! ای داد بیداد! نه، من هیچ کوفتی فکر نمی کنم! آخر من گرفتار هزار مساله ی مهم تر از آنم!
هاج و واج نگاهم کرد و گفت:
- مساله ی مهم!
- مثل آدم بزرگ ها حرف می زنی!
از شنیدنِ این حرف خجل شدم اما او همین جور بی رحمانه می گفت:
- تو همه چیز را به هم می ریزی... همه چیز را قاتی می کنی!
- اخترکی را سراغ دارم که یک آقا سرخ روئه توش زندگی میکند. او هیچ وقت یک گل را بو نکرده، هیچ وقت یک ستار ه را تماشا نکرده هیچ وقت.گلی را دوست نداشته، هیچ وقت جز جمع زدن عددها کاری نکرده. او هم مثل تو صبح تا شب کارش همین است که بگوید: «من یک آدم مهمم! یک آدم مهمم» !
این را بگوید و از غرور به خودش باد کند. اما خیال کرده: او آدم نیست، یک قارچ است!
- کرورها سال است که گل ها خار می سازند و با وجود این کرورها سال است که برّه ها گل ها را می خورند. آن وقت هیچ مهم نیست آدم بداند پسچرا گلها واسه ساختنِ خارهایی که هیچ وقتِ خدا به هیچ دردی نمی خورند این قدر به خودشان زحمت می دهند؟ جنگ میان برّ هها و گل ها هیچ مهمنیست؟ این موضوع از آن جمع زدن های آقا سر خروئه یِ شکم گنده مهم تر و جد ی تر نیست؟ اگر من گلی را بشناسم که تو همه ی دنیا تک است و جز رواخترک خودم هیچ جای دیگر پیدا نمیشه و ممکن است یک روز صبح یک برّه کوچولو، مفت و مسلم، بی این که بفهمد چه کار دارد می کند به یک ضربپاک از میان ببردش چی؟ یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟ اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرورها و کرورها ستاره فقط یک دانه ازش هست واسه احساس خوشبختی همین قدر بس است که نگاهی به آن همه ستاره بیندازد و با خودش بگوید » : گل من یک جایی میان آن ستار ه هاست «،اما اگر برّه گل را بخورد برایش مثل این است که یکهو تمام آن ستاره ها پِتّی کنند و خاموش بشوند. یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟
دیگر نتوانست چیزی بگوید و ناگهان هِق هِق کنان زد زیر گریه.
راه شناختن آن گل را خیلی زود پیدا کردم:
تو اخترکِ شهریار کوچولو همیشه یک مشت گل های خیلی ساده در میآمده. گل هایی با یک ردیف گلبرگ که جای چندانی نمی گرفته، دست و پاگیرِ
کسی نمی شده. صبحی سر و کله شان میان علف ها پیدا می شده شب از میان می رفته اند. اما این یکی یک روز از دانه ای جوانه زده بود که خدا می دانست از
کجا آمده رود و شهریار کوچولو با جان و دل از این شاخکِ نازکی که به هیچ کدام از شاخکهای دیگر نمیرفت مواظبت کرد ه بود. بعید نبود که این هم
نوعِ تاز ه ای از بائوباب باشد اما بته خیلی زود از رشد بازماند و دست به کارِ آوردن گل شد. شهریار کوچولو که موقعِ نیش زدن آن غنچه ی بزرگ حاضر و
ناظر بود به دلش افتاد که باید چیز معجزه آسایی از آن بیرون بیاید. اما گل تو پناهِ خوابگاهِ سبزش سر فرصت دست اندکار خودآرایی بود تا هرچه زیباتر
جلوه کند. رنگ هایش را با وسواس تمام انتخاب می کرد سر صبر لباس می پوشید و گلبرگ ها را یکی یکی به خودش می بست. دلش نمی خواست مثل
شقایق ها با جامه ی مچاله و پر چروک بیرون بیاید.
نمی خواست جز در اوج درخشندگی زیبائیش رو نشان بدهد!...
، بله عشو ه گری تمام عیار بود! آرایشِ پر راز و رمزش روزها و روزها طول کشید تا آن که سرانجام یک روز صبح درست با بر آمدن آفتاب نقاب
از چهره برداشت و با این که با آن همه دقت و ظرافت روی آرایش و پیرایش خودش کار کرده بود خمیازه کشان گفت:
- اوه، تازه همین حالا از خواب پا شده ام... عذر می خواهم که موهام این جور آشفته است...
شهریار کوچولو نتوانست جلو خودش را بگیرد و از ستایش او خودداری کند:
- وای چه قدر زیبائید!
گل به نرمی گفت:
- چرا که نه؟ من و آفتاب تو یک لحظه به دنیا آمدیم...
شهریار کوچولو شستش خبردار شد که طرف آن قدرها هم اهل شکسته نفسی نیست اما راستی که چه قدر هیجان انگیز بود!
- به نظرم وقت خوردن ناشتایی است. بی زحمت برایم فکری بکنید.
و شهریار کوچولوی مشوش و در هم یک آبپاش آب خنک آورده به گل داده بود.
با این حساب، هنوزهیچی نشده با آن خودپسندیش که بفهمی نفهمی از ضعفش آب می خورد دل او را شکسته بود. مثلا یک روز که داشت راجع به
چهارتا خارش حرف می زد یک هو در آمده بود که:
- نکند ببرها با آن چنگال های تیزشان بیایند سراغم!
شهریار کوچولو ازش ایراد گرفته بود که:
- تو اخترک من ببر به هم نمی رسد. تازه ببرها که علف خوار نیستند.
گل به گلایه جواب داده بود:
- من که علف نیستم.
و شهریار کوچولو گفته بود:
- عذر می خواهم...
- من از ببرها هیچ ترسی ندارم اما از جریان هوا وحشت می کنم. تو دستگاه تان تجیر به هم نمی رسد؟
شهریار کوچولو تو دلش گفت» : وحشت از جریان هوا... این که واسه یک گیاه تعریفی ندارد... چه مرموز است این گل «!
- شب مرا بگذارید زیر یک سرپوش. این جا هواش خیلی سرد است. چه جای بدی افتادم! جایی که پیش از این بودم...
اما حرفش را خورده بود. آخر، آمدنا هنوز به شکل دانه بود. امکان نداشت توانسته باشد دنیاهای دیگری را بشناسد. شرم سار از این که گذاشته بود سر
به هم بافتن
دروغی به این آشکاری مچش گیربیفتد دو سه بار سرفه کرده بود تا اهمالِ شهریار کوچولو را به اش یادآور شود:
- تجیر کو پس؟
- داشتم می رفتم اما شما داشتید صحبت می کردید!
و با وجود این زورکی بنا کرده بود به سرفه کردن تا او احساس پشیمانی کند.
به این ترتیب شهریار کوچولو با همه ی حسن نیّتی که از عشقش آب می خورد همان اول کار به او بد گمان شده بود. حرف های بی سر و تهش را
جدی گرفته بود و سخت احساس شوربختی می کرد.
یک روز دردِدل کنان به من گفت: - حقش بود به حرف هاش گوش نمی دادم. هیچ وقت نباید به حرف گل ها گوش داد. گل را فقط باید بوئید و تماشا
کرد. گلِ من تمامِ اخترکم را معطر می کرد گیرم من بلد نبودم چه جوری از آن لذت ببرم. قضیه ی چنگالهای ببر که آن جور دَمَغم کرده بود می بایست دلم را نرم کرده باشد«...
یک روز دیگر هم به من گفت » :آن روزها نتوانستم چیزی بفهمم. من بایست روی کرد و کارِ او در بار ه اش قضاوت میکردم نه روی گفتارش...
عطرآگینم می کرد. دلم را روشن می کرد. نمی بایست ازش بگریزم. می بایست به مهر و محبتی که پشتِ آن کلکهای معصومانه اش پنهان بود پی می بردم.
گل ها پُرَند از این جور تضادها. اما خب دیگر، من خام تر از آن بودم که راهِ دوست داشتنش را بدانم.«!
گمان کنم شهریار کوچولو برای فرارش، از مهاجرت پرنده های وحشی استفاده کرد.
صبح روز حرکت، اخترکش را آن جور که باید مرتب کرد.
اما آن روز صبح گرچه از این کارهای معمولیِ هر روزه کُلّی لذت برد موقعی که آخرین آب را پای گل داد و خواست بگذاردش زیرِ سرپوش چیزی نمانده بود که اشکش سرازیر شود.
به گل گفت: - خدا نگهدار!
اما او جوابش را نداد.
دوباره گفت: - خدا نگهدار!
گل سرفه کرد، گیرم این سرفه اثر چائیدن نبود. بالاخره به زبان آمد و گفت:
- من سبک مغز بودم. ازت عذر می خواهم. سعی کن خوشبخت باشی.
از این که به سرکوفت و سرزنش های همیشگی برنخورد حیرت کرد و سرپوش به دست هاج و واج ماند. از این محبتِ آرام سر در نمی آورد.
گل بهش گفت: - خب دیگر، دوستت دارم. اگر تو روحت هم از این موضوع خبردار نشد تقصیر من است. باشد، زیاد مهم نیست. اما تو هم مثل من
بی عقل بودی... سعی کن خوشبخت بشوی... این سرپوش را هم بگذار کنار، دیگر به دردم نمی خورد.
- آخر، باد...
- آن قدرهاهم سَرمائو نیستم... هوای خنک شب برای سلامتیم خوب است. خدانکرده گُلم آخر.
- آخر حیوانات...
- اگر خواسته باشم با شب پره ها آشنا بشوم جز این که دو سه تا کرمِ حشره را تحمل کنم چاره ای ندارم. شب پره باید خیلی قشنگ باشد. جز آن کی به دیدنم می آید؟ تو که می روی به آن دور دورها. از بابتِ درنده ها هم هیچ کَکَم نمی گزد
» : من هم برای خودم چنگ و پنجه ای دارم
و با سادگی تمام چهارتا خارش را نشان داد. .« بعد گفت:
- دست دست نکن دیگر! این کارت خلق آدم را تنگ می کند. حالا که تصمیم گرفته ای بروی برو!
و این را گفت، چون که نمی خواست شهریار کوچولو گریه اش را ببیند. گلی بود تا این حد خودپسند...
شهریار کوچولو که تو تمام عمرش وقتی چیزی از کسی می پرسید دیگر دست بردار نبود دوباره سوال کرد: - فانی یعنی چه؟
- یعنی چیزی که در آینده تهدید به نابودی شود.
- گل من هم در آینده نابود می شود؟
- البته که می شود.
شهریار کوچولو در دل گفت» : گل من فانی است و جلو دنیا برای دفاع از خودش جز چهارتا خار هیچی ندارد، و آن وقت مرا بگو که او را توی اخترکم تک و تنها رها کرده ام«!
این اولین باری بود که دچار پریشانی و اندوه میشد اما توانست به خودش مسلط بشود.
و هم چنان که به گلش فکر می کرد به راه افتاد.
اما سرانجام، بعد از مدت ها راه رفتن از میان ریگ ها و صخر ه ها و برف ها به جاده ای برخورد. و هر جاد ه ای یکراست می رود سراغ آد مها.
گفت: - سلام
و مخاطبش گلستان پرگلی بود.
گل ها گفتند: - سلام.
شهریار کوچولو رفت تو بحرشان. همه شان عین گل خودش بودند. حیرت زده ازشان پرسید: - شماها کی هستید؟
گفتند: - ما گل سرخیم.
آهی کشید و سخت احساس شوربختی کرد. گلش به او گفته بود که از نوع او تو تمام عالم فقط همان یکی هست و حالا پنج هزارتا گل، همه مثل هم، فقط تو یک گلستان! فکر کرد» :اگر گل من این را می دید بدجور از رو میرفت. پشت سر هم بنا می کرد سرفه کردن و، برای اینکه از هُوشدن نجات پیدا کند خودش را به مردن میزد و من هم مجبور می شدم وانمود کنم به پرستاریش ، وگرنه برای سرشکسته کردنِ من هم شده بود راستی راستی می مرد و «...
باز تو دلش گفت » مرا باش که فقط بایک دانه گل خودم را دولتمندِ عالم خیال میکردم در صورتی که آن چه دارم فقط یک گل معمولی است با آن گل
شهریارِ چندان پُرشوکتی به حساب نمی آیم«.
رو سبزه ها دراز شد و حالا گریه نکن کی گریه کن.
آن وقت بود که سر و کله ی روباه پیدا شد.
روباه گفت: - سلام.
شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: - سلام.
صداگفت: - من این جام، زیر درخت سیب...
شهریار کوچولو گفت: - کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: - یک روباهم من.
شهریار کوچولو گفت: - بیا با من بازی کن. نمی دانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: - نمی توانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکرده اند آخر.
شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: - معذرت می خواهم.
اما فکری کرد و پرسید: - اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: - تو اهل این جا نیستی. پی چی می گردی؟
شهریار کوچولو گفت: - پی آدم ها می گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: - آدم ها تفنگ دارند و شکار می کنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش می دهند و خیرشان فقط همین است. تو
پی مرغ می کردی؟
شهریار کوچولو گفت: - نَه، پیِ دوست می گردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: - یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
- ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: - معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه ای مثل صد هزار پسر بچه ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به
من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا میکنیم. تو واسه من میان همه ی عالم
موجود یگانه ای می شوی من واسه تو.
شهریار کوچولو گفت: - کم کم دارد دستگیرم می شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: - بعید نیست. رو این کره ی زمین هزار جور چیز می شود دید.
شهریار کوچولو گفت: - اوه نه! آن رو کره ی زمین نیست.
روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: - رو یک سیاره ی دیگر است؟
- آره.
- تو آن سیاره شکارچی هم هست؟
- نه.
- محشر است! مرغ و ماکیان چه طور؟
- نه.
روباه آه کشان گفت: - همیشه ی خدا یک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: - زندگی یک نواختی دارم. من مرغ ها را شکار می کنم آدم ها مرا. همه ی مرغ ها عین همند همه ی آدم ها هم عین همند.
این وضع یک خرده خلقم را تنگ میکند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را م یشناسم که باهر
صدای پای دیگر فرق می کند: صدای پای دیگران مرا وادار میکند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه ای مرا از سوراخم می کشد
بیرون. تازه، نگاه کن آن جا آن گندمزار را می بینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی فایده ای است. پس گندم زار هم مرا به یاد چیزی نم یاندازد.
اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر م یشود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو م یاندازد و صدای باد
را هم که تو گندم زار می پیچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: - اگر دلت می خواهد منو اهلی کن!
شهریار کوچولو جواب داد: - دلم که خیلی می خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.
روباه گفت: - آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می تواند سر در آرد. انسان ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جورحاضر آماده از دکان ها می خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم ها مانده اند بی دوست... تو اگر دوست می خواهی خب منو اهلی کن!
شهریار کوچولو پرسید: - راهش چیست؟
روباه جواب داد: - باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من میگیری این جوری میان علف ها می نشینی. من زیر چشمی نگاهت
می کنم و تو لام تاکام هیچی نمی گویی، چون تقصیر همه ی سؤِتفاهم ها زیر سر زبان است. عوضش می توانی هر روز یک خرده نزدیک تر بنشینی.
فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.
روباه گفت: - کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می شود و هر چه
ساعت جلوتر برود بی شتر احساس شادی و خوشبختی م یکنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ
خوشبختی را می فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش
قاعده ای دارد.
شهریار کوچولو گفت: - قاعده یعنی چه؟
روباه گفت: - این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث میشود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با
باقی ساعت ها فرق کند. مثلا شکارچی های ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنج شنبه ها را با دخترهای ده می روند رقص. پس پنج شنبه ها
بَرّه کشانِ من است: برای خودم گردش کنان می روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی ها وقت و بی وقت می رقصیدند همه ی روزها شبیه هم می شد و منِ
بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.
به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: - آخ! نمی توانم جلو اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت: - تقصیر خودت است. من که بدت را نمی خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: - همین طور است.
شهریار کوچولو گفت: - آخر اشکت دارد سرازیر می شود!
روباه گفت: - همین طور است.
- پس این ماجرا فایده ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: - چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: - برو یک بار دیگر گل ها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می کنیم و من به عنوان هدیه رازی را به ات می گویم.
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گلها رفت و به آن ها گفت: - شما سرِ سوزنی به گل من نمی مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی
کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه ی عالم تک است.
گل ها حسابی از رو رفتند.
شهریار کوچولو دوباره درآمد که: - خوشگلید اما خالی هستید. برای تان نمی شود مُرد. گفت وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره گذر می بیند مثل شما. اما
او به تنهایی از همه ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش
حفاظ درست کرد ه ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته ام (جز دو سه تایی که می بایست ش بپره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه گزاری ها یا
خودنمایی ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن هاش نشسته ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: - خدانگه دار!
روباه گفت: - خدانگه دار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمی شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی بیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: - نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی بیند.
- ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده ای.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: - به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ام.
روباه گفت: - انسان ها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده ای نسبت به چیزی که اهلی کرده ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...
- عزیز کوچولوی من، وحشت کردی...
- امشب وحشت خیلی بیش تری چشم به راهم است.
دوباره از احساسِ واقع های جبران ناپذیر یخ زدم. این فکر که دیگر هیچ وقت غش غش خنده ی او را نخواهم شنید برایم سخت تحمل ناپذیر بود.
خنده ی او برای من به چشمه ای در دلِ کویر می مانست.
- کوچولوئَکِ من، دلم می خواهد باز هم غش غشِ خنده ات را بشنوم.
اما به ام گفت: - امشب درست می شود یک سال و اخترَکَم درست بالای همان نقطه ای می رسد که پارسال به زمین آمدم.
- کوچولوئک، این قضیه ی مار و میعاد و ستاره یک خواب آشفته بیش تر نیست. مگر نه؟
به سوال من جوابی نداد اما گفت: - چیزی که مهم است با چشمِ سَر دیده نمی شود.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: - من مسئول گُلمَم. –
- مسلم است.
- در مورد گل هم همین طور است: اگر گلی را دوست داشته باشی که تو یک ستار ه ی دیگر است، شب تماشای آسمان چه لطفی پیدا میکند: همه ی ستاره ها غرق گل می شوند!
- مسلم است...
- در مورد آب هم همینطور است. آبی که تو به من دادی به خاطر قرقره و ریسمان درست به یک موسیقی می مانست... یادت که هست... چه خوب
بود.
- مسلم است...
- شب به شب ستاره ها را نگاه میکنی. اخترک من کوچولوتر از آن است که بتوانم جایش را نشانت بدهم. اما چه بهتر! آن هم برای تو می شود یکی از
ستاره ها؛ و آن وقت تو دوست داری همه ی ستاره ها را تماشا کنی... همه شان می شوند دوست های تو... راستی می خواهم هدیه ای بت بدهم...
و غش غش خندید.
- آخ، کوچولوئک، کوچولوئک! من عاشقِ شنیدنِ این خنده ام!
- هدیه ی من هم درست همین است... درست مثل مورد آب.
- چی می خواهی بگویی؟
- همه ی مردم ستاره دارند اما همه ی ستاره ها یکجور نیست: واسه آن هایی که به سفر می روند حکم راهنما را دارند واسه بعضی دیگر فقط یک مشت
روشناییِ سوسو زن اند. برای بعضی که اهل دانشند هر ستاره یک معما است واسه آن بابای تاجر طلا بود. اما این ستاره ها همه شان زبان به کام کشیده و
خاموشند. فقط تو یکی ستاره هایی خواهی داشت که تنابنده ای مِثلش را ندارد.
- چی می خواهی بگویی؟
نه این که من تو یکی از ستار ه هام؟ نه این که من تو یکی از آنها می خندم؟... خب، پس هر شب که به آسمان نگاه میکنی برایت مثل این خواهد
بود که همه ی ستاره ها می خندند. پس تو ستاره هایی خواهی داشت که بلدند بخندند!
و باز خندید.
- و خاطرت که تسلا پیدا کرد)خب بالاخره آدمی زاد یک جوری تسلا پیدا میکند دیگر( از آشنایی با من خو شحال میشوی. دوست همیشگی من
باقی می مانی و دلت می خواهد با من بخندی و پاره ای وقت هام واسه تفریح پنجره ی اتاقت را وا می کنی... دوستانت از این که می بینند تو به آسمان نگاه می کنی و می خندی حسابی تعجب می کنند آن وقت تو به شان می گویی» : آره، ستاره ها همیشه مرا خنده می اندازند«!
و آن وقت آن ها یقین شان می شود که تو
پاک عقلت را از دست داده ای.
گاه به خودم می گویم : «، شهریار کوچولو هر شب گلش را زیر حباب شیشه ای می گذارد و هوای بره اش را هم دارد ... »
آن وقت است که خیالم راحت می شود و ستاره ها همه به شیرینی می خندند.
گاه به خودم می گویم :«همین کافی است که آدم یک بار حواسش نباشد... آمدیم و یک شب حباب یادش رفت یا بَرّه شب نصف شبی بی سروصدا از جعبه زد بیرون!...آن وقت است که زنگوله ها همه تبدیل به اشک می شوند... »
یک راز خیلی خیلی بزرگ این جا هست: برای شما هم که او را دوست دارید، مثل من هیچ چیزِ عالم مهم تر از دانستن این نیست که تو فلان نقطه ای که نمی دانیم، فلان بره ای که نمی شناسیم گل سرخی را چریده یا نچریده...
و آن وقت با چشم های خودتان تفاوتش را ببینید...
خب. آسمان را نگاه کنید و بپرسید» : بَرّه گل را چریده یا نچریده ؟... «
و محال است آدم بزرگ ها روح شان خبردار بشود که این موضوع چه قدر مهم است!
شازده (شهریار) کوچولو/ آنتوان دو سن تگزوپه ری/ احمد شاملو