تربيت

جان استوارت ميل تربيت را هر تأثيري مي داند که آدمي در معرض آن است. تفاوت نمي کند آبشخورآن اثرگذاري، شيء، شخص و يا جامعه باشد.
2-
جان ديوئي که همچون استوارت ميل، نسبت به تربيت رويکردي جامعه شناختي دارد، بر آن است که تربيت، مجموعه فرآيندهايي است که از راه آنها، گروه يا جامعه - چه کوچک و چه بزرگ - توانايي ها و خواسته هاي خود را به اعضا و نسل هاي جديد منتقل مي کند تا بقا و رشد پيوسته خويش را تضمين کند. از ديد وي، تربيت امري اجتماعي است که مي توان آن را بازسازي پياپي تجربه براي افزايش گستره و ژرفاي محتواي اجتماعي تعامل و روابط بشري دانست.
چنان که ازنگاه او، تربيت فرايندي است که به متربي فرصت مي دهد تا از طريق آن، روش هاي اختصاصي خود را فراگيرد.
3-
اميل دورکيم نيز براساس گرايش و تخصص علمي خود، تربيت را با رويکرد جامعه شناختي ويژه خود تعريف مي کند. او ازتربيت، اجتماعي شدن انسان را مي خواهد و ديدگاهش بر اصل «وجدان جمعي» استوار است. از نگاه وي، تربيت آن کارکردي است که در طي آن، نسل بالغ، رسيده و تربيت يافته، بر نسلي که هنوز براي زندگي به اندازه کافي پختگي نيافته است، اثر مي گذارد و هدف از آن، برانگيختن و گسترش حالات جسمي، عقلي و اخلاقي متربي است.

4- ويليام جيمز تربيت را صنعتي ظريف مي شمارد که انسان را توانا مي سازد با بهره گيري از انديشه خود، اشياء را بنا برخواست، نياز و هدف هاي علمي خويش به دست آورد و به گونه دلخواه در آنها تصرف کند.
5- پيشنهاد اتحاديه بين المللي پرورش نو در تعريف تربيت اين است که تربيت، فراهم کردن زمينه رشد کامل توانايي هاي هر کس - در حد توان- به عنوان فرد و نيز عضو جامعه اي مبتني بر همبستگي و تعاون است؛ تربيت از تحول اجتماعي جدا نبوده، بلکه خود يکي از نيروهاي تعيين کننده آن است.
1- کرشن اشتاينر از تربيت فرآيندي را مي خواهد که درطي آن مربي، متربي را به گونه ي از زندگي رهنمون شود که با اقتضاي فطرت او سازگار افتد و بر ارزش هاي معنوي استوار شود.
2- از ديد مونتني، تربيت تنها انباشت معلومات نيست، زيرا اين فرايند، متربي را براي زندگي آماده نمي کند؛ عنصر گوهرين تربيت، سازندگي انسان است، چنان که براي زندگي مفيد و مؤثر باشد.
3- هربارت تربيت را مقوله اي مي داند که در پي مراقبت از متربي و تعليم اوست، به گونه اي که صاحب هنر، مهارت، فضيلت تقوا شود تا از راه اين آموزش ها به کمال، که همانا اعتدال و هماهنگي جسم و جان است، دست يابد.
4- از نگاه پيستالزي، بنيان گذار شيوه نوين تعليمات ابتدايي در غرب، تربيت، رشد طبيعي و تدريجي و هماهنگ همه استعدادها و نيروهاي گوهرين در انسان است.
5- فرويل تربيت را رشد و تعالي نيروها و استعدادهاي بالقوه در نهاد آدمي مي داند.
6- روسو که الهام بخش پستالوزي، هربارت و فروبل است، بر آن است که تربيت، هنر يا فني است که به صورت راهنمايي يا حمايت و هدايت نيروهاي طبيعي و استعدادهاي متربي و با رعايت قوانين رشد طبيعي و با همکاري خود و براي زيستن تحقق مي پذيرد. از نظر او تربيت، فرايند پرورش متربي در گستره استعدادهاي مادرزادي است.
7- کانت تربيت را پرورش و تأديب و تعليم توأم با فرهنگ مي داند که در پي کاميابي متربي در جامعه آينده است؛ جامعه اي که به مراتب از جامعه کنوني برتر است. 

2- تعريف هاي درون ديني
 
راغب اصفهاني برآن است که تربيت، دگرگون کردن گام به گام و پيوسته هر چيز است، تا آن گاه که به انجامي که آن را سزد برسد.» و بيضاوي، تربيت را «به کمال رساندن و ارزنده ساختن اندک اندک هر چيز» دانسته است.

غزالي در تعريف تربيت دو قيد و پسوند را لحاظ کرده و مؤلفه هاي تربيت را مرکب از سه ضلع مربي، پيراستن و آراستن متربي دانسته و آورده است:
«
پيري بايد که او را راهنمايي کند و تربيت کند و اخلاق بد از وي ستاند و به دراندازد و اخلاق نيکو به جاي آن نهد و معناي تربيت اين است.
محمد رشيد رضا، تربيت را رشد نيروهايي مي خواند که درخور پيشرفت و تعالي اند و ريشه در سرشت آدمي دارند. از ديد او اين رشد از دو راهکار سلبي و ايجابي به دست مي آيد؛ راهکار سلبي، برداشتن موانع رشد استعدادها و از ميان بردن آنچه نيروهاي گوهرين آدمي را از اعتدال باز مي دارد. و راهکار ايجابي به معناي افزايش، رشد دادن و پرورش جسم و جان از راه تغذيه سالم و آموزش علم و دانش.
و نيز گفته شده است:
«
تربيت، پرورش استعدادهاي مادي و معنوي و توجه دادن آنهاست به سوي اهداف و کمالاتي که خداوند متعال آنها را براي آن اهداف در وجود آدمي قرار داده است
از منظر شهيد مطهري، تربيت عبارت است از پرورش دادن؛ يعني استعدادهاي دروني اي که بالقوه در يک شيء موجود است، به فعليت درآوردن و ايجاد تعادل و هماهنگي ميان آنها تا از اين راه متربي به حد اعلاي کمال (خود) برسد.

پرنده یخ زده:

درزمستانی سرد پرنده ای روی شاخ ای نشسته بود.آن قدر هوا سرد بود که این پرنده یخ زد وبه زمین افتاد.گاوی درصحرا چرامی کرد.گاو مدفوع خود را رها کرد وخوشبختانه مدفوع روی پرنده یخ زده افتاد.گرمی مدفوع گاو باعث گرم شدن وبه هوش آمدن وآوازخواندن پرنده شد.گربه ای صدای او را شنید وبه اوحمله کرد و او را شکار نمود وبرای همیشه به عمرپرنده پایان داد.

 

سوال : باتوجه به اصول تعلیم وتربیت  چگونه آن را تبیین می کنید؟

 

 


 

اصل

اصل در لغت به معنای مصدر و منبع اشیا و اعمال، ریشه، بن و بنیاد است و اساس آنچه که چیز دیگر بر آن بنیاد شود و یا از آن متفرع شود. اصل راهنمای فکری در حل مسائل تربیتی است. دکتر هوشیار معتقد است اصل ملاک و مبنای کار و عمل معلم و شاگرد است که هم تکیه گاه نظری و هم ملاک عمل است.

خصوصیات اصل: 1- کشف کردنی است. 2- اموری عینی و واقعی است. 3- قابل تعمیم نیست.

منابع اصول: 1- آثار موجود در حیات زندگی انسان 2- مطالعه زندگی فردی و جمعی انسان 3- انتظارات مردم از مربی 4- فرهنگ جامعه و روان طفل

سوال: چه تفاوتی بین اصل با قانون، مرام و مسلک وجود دارد؟

تولد پروانه ها

 وقتی زمان تولد پروانه ها فرامی رسد،خداوند قادر سوراخ وروزنه ی کوچکی رادرپیله ایجاد می کندوپروانه با تقلا وزحمت وتلاش زیاد ،روزنه راگشاد می کند وازپیله خارج می  شود وزندگی طبیعی خود راادامه می دهد.دانشمندی به جهت کمک به این پروانه های نازک بال ،چند پیله رابا دست بازکرد تا پروانه ها بدون زحمت به دنیا بیایند. با این اتفاق ،پیله ها سزارین شدند و پروانه ها به هیچ وجه قادر به پرواز نبودند.آن ها زمین گیربودند،فلج شده بودند.به لحاظ علمی وقتی پروانه درون پیله تقلا می کنند،ماده ای ازبدنشان خارج میشود که اگراین ماده دربدنش باقی بماند،این حشره کوچولوولطیف هرگز موفق به پرواز نخواهد شد.

 

سوال: کدام اصل تربیتی دراین داستان رعایت نشده است ؟ تحلیل نمایید؟   

غول سیاست

 

آنکس که خواستار آشکار ساختن آرامش جامعه ای است نخست می بایست نا آرامی جامعه را نهان سازد.(فرا )

شطحیات من 17

ارزش ها و منافع

انسان ها در تقابل میان ارزش ها و منافع ، با وجود اعتقاداتی راسخ به ارزش هایشان معمولا از منافع خویش پیروی خواهند کرد.(بهدین)

تَکامُل یا فَرگَشت

چارلز داروین به هر روند رویش یا گسترش که با تحول و دگرگونی همراه است، تَکامُل یا فَرگَشت می‌گویند؛ ولی این واژه بیش‌تر در پیوند با علم تکامل زیستی به‌کار می‌رود. فَرگَشت یک نظریهٔ علمی است که در زیست‌شناسی مطرح شده است. فرگشت توضیح می دهد که چگونه حیوانات و گیاهان طی زمانی طولانی تغییر یافتند و چگونه به صورتی که امروزه هستند، رسیدند. سنگواره‌ها نشان می‌دهند که زمین عمری بس دراز دارد. بر مبنای سنگواره‌ها می‌یابیم که جانداران امروزی متفاوت از گذشته هستند و به میزانی که به گذشته‌های دورتر می‌نگریم، فسیل‌ها متفاوت‌تر می‌شوند. فرگشت چگونگی این رخداد را توضیح می دهد. بر این اساس، فرگشت در پی تغییر بسامد یک عامل انتقال ارثی در یک حوض ژنتیکی پدید می‌آید. این‌گونه تغییرها در پی یک گزینش طبیعی و یا کشش ژنتیکی پدید می‌آیند. این دگرگونیها در بازه‌های دراز زمانی به تغییراتی در گونه یا ریخت (فنوتیپ) می‌انجامند. برای فرگشت روندهای دیگری مانند گونه زایی نیز بسیار مهم اند. نظریه فرگشت پایه و اساس زیست‌شناسی نوین است و با شواهد بسیاری پشتیبانی می گردد.هیچ چیز در زیست‌شناسی بدون آن معنا نمی یابد.همزمان پرسش‌های بسیاری نیازمند پاسخ هستند که زیست شناسان تکاملی به آن‌ها می پردازند. نظریه تکامل همچنین باعث شد در میان دانشمندان، فلاسفه و متکلمان مناقشات بسیاری در مورد خلقت جریان گیرد. واژه‌شناسی واژه عربی تکامل به معنای «ترقی» و «کامل شدن» می باشد.لغت نامه دهخدا معنی آن را «تمام شدن» ذکر می‌کند این واژه نخستین بار توسط مترجمان دورهٔ قاجار به عنوان برابر فارسی evolution به کار رفت. این در حالیست که واژه Evolution به معنای «بر آمدن» بوده و اشاره به بوجود آمدن چیزی از چیز دیگر دارد، مثل بوجود آمدن بخار از آب. Evolution، حاکی از «کمال یافتن» جانداران نیست. این واژه هیچ بار اخلاقی ندارد بلکه تنها تغییر جانداران را برای انطباق بیشتر با محیط نشان میدهد، زیرا در یک محیط ویژگی‌های خاصی مبنای تطابق محسوب می شوند و در محیط دیگر ویژگی‌های دیگر.به این سبب فرگشت معادل مناسب تری برای Evolution است.واژه فرگشت نخستین بار توسط داریوش آشوری در سال ۱۳۷۴ پیشنهاد شد. تکامل در انسان درخت زندگی نشانگر فرگشت از آغاز حیات است. نوشتار اصلی: تکامل انسان مقبول‌ترین نظریه در میان دیرین‌مردم‌شناسان امروزین در باب تکامل انسان این است که انسان کنونی که با نام علمی انسان خردمند خردمند مشخص می‌شود زیرگونه‌ای از انسان خردمند است که خود از انسان راست‌قامت تکامل یافته و انسان راست‌قامت هم از انسان ماهر تکامل یافته بود. همگی این جانداران در سردهٔ انسان جای می‌گیرند که گونه‌های متعدد دیگری هم از آن برخاسته بودند (مانند انسان نئاندرتال و انسان راست‌قامت) اما امروزه نسل تمامی آن‌ها منقرض شده‌است. انسان خردمند در حدود ۲۰۰ هزار سال پیش در شرق آفریقا پدیدار شد و گروه‌های کوچکی از آن‌ها در حدود ۵۰ هزار سال پیش به دیگر نقاط دنیا مهاجرت کردند، به این ترتیب نسل تمامی انسان‌هایی که در خارج از آفریقا زندگی می‌کنند به این مهاجران می‌رسد.

...

روزگاری دور مادر بزرگ قصه گو می گفت

یكی بود و یكی نبود...

و من در سالهای دور از این قسمت " یكی نبود" دلگیری داشتم گوئی دلم می خواست این " یكی نبود" هم باشد و حسرت هجران بر دل حتی یكی از ما نماند سالها گذشت این " یكی نبود " را باز ترجمه ای دیگر كردم و اندیشیدم كه مادربزرگ از این " یكی نبود " دوست داشت كه ما معنی دیگری را برداشت كنیم و بگوید در هر روزگاری عده ای هستند كه به واقع هستند خودشان هستند و می بینند كه این بودنشان بهر چیست آگاهی به بودنشان داشته و دارند  سپاس گزار داشتن هایشان كه نخستین آنها " بودنشان " بود می توانستند كه باشند اما باز عده ای بودند كه به واقع نبودند غافل و قاصر و تكبر تا به دندان مسلح بر وجودشان حاكم بود گوئی می اندیشیدند كه آری این " من " هستم كه هستی را معنی كند م " من " هستم كه درست می اندیشم  این " من " هستم كه درست عمل می كنم و این " من " هستم كه درست می گویم و این " من " هستم كه حق و آن كه خلاف من گوید ناحق است و چنین بود كه قصه " یكی نبود " مادر بزرگ معنی دیگری برایم گرفت آری این " من " همان " نبودن " بود این " من " كه پرنده ای است كه  یك بالش حماقت و بار دیگرش خودخواهی است آن چنان افراد را پرواز دهد و بعد به زمین كوبد كه هیچ سفینه ای در عالم قادر به اعمال مجدد  آن نیست این " من " كه مغرور است به اندكی داشته هائی دارد  كه در بسیاری از اوقات هیچ نیست شاید اندكی طالع و شاید مختصری قدرت و بهائی اندك از هنر باشد روزگاری همین طالع بلند اورا تبدیل به پستی می كند و مقامی را  به او می دهد كه به او نمی چسبد بلكه او است كه به آن پست چسبیده است و آنگاه القاب " دكتر " و " مهندس " و " سرهنگ " و " قاضی " و " دریا دار" و ...می شود و خودش گم می شود از یاد می برد اگر علم داری بهر دادن و خدمت به مردن است نه تفاخر به القاب ماحصل از گرفتن علم و یا اگر مسند و قدرتی را نصیب او یزدان كرد بهر خدمت است بهر شنیدن است بهر فهمیدن است و بهر از یاد نبردن روزگاری كه او نیز چون فریاد كشان امروزش فریاد كش دیگری بوده تا ظلمش را از ظالم بستاند وسر انجام  روزگار به او مهری كرده  و قدرتی به او  داده كه جواب فریاد كش مظلومی را دهد اما قصه را از یاد می برد همان " یكی نبود " می شود  گاهی این " من " می شود هنری كه به مهر یزدان نصیب او شده است او را استاد گویند و شاعر و یا شاعره خوانند و نقاش و نویسنده و موسیقی دان و كارگردان تئاتر و...و این گونه است كه " من " می آید حیثیت ادبی را همه جا فریاد زند كسی كه از او گوید را لقب دهد ای ایهالناس " سرقت ادبی " را دیده اید ؟ و از یاد می برد كه ادب چه بود ؟ از یادمیبرد كه اگر شعری گوید بهر آن است كه شنیده شود اگر نقشی كشد بهر آن است كه دیده شود اگر هنر مند است بهر آن است كه ارزش دهد به مردمی كه هنرش را تحسین كنند كه اگر غیر این باشد كه هنر نیست جادو گری اهریمن است كه این گونه هنرمند هم همان قصه " یكی نبود " را تكرار كند و داستان روزگار همان قصه ضحاك دوران شود كه چه شیرین فردوسی پارسی  چنین گوید

نهان گشت كردار فرزانگان

پراكنده شد كام دیوانگان

هنر خوار شد جادوئی ارجمند

نهان راستی و آشكارا گزند

آری قصه " یكی نبود " می تواند قصه همه آنهائی باشد كه كردار فرزانگی كه همان انسان بودن و انسان ماندنشان را از یاد برده اند  و یا قصه خوار شدن هنر و هنرمندی باشد و یا داستان تلخ مخفی كاری و دروغگوئی و تظاهر و ریائی باشد كه پیر طوس آن را با " نهان راستی و آشكارا گزند " می گوید كاش كه همه ما قصه " یكی بود " را تكرار كنیم  و ای كاش غفلت " یكی نبود" ها را به هوشیاری رسانیم ای كاش.

 

 

چرا جنگ؟

پیشگفتار بر کتاب «چرا جنگ؟ بررسی روان‌شناسانه‌ی پدیده‌ی جنگ» سال 1932 میلادی است. فاشیست‌‌ها در ایتالیا قدرت را به‌دست گرفته‌اند و در آلمان نیز حزب ناسیونال سوسیالیست کارگری آلمان به‌رهبری آدولف هیتلر با بحران آفرینی و ارعاب و ضرب و شتم مخالفان و دگراندیشان، زمینه استقرار نظام تمامیت‌خواه نازیسم را فراهم می‌آورد. در شرق اروپا نظام کمونیستی و در رأس آن استالین پایه‌های حکومت ترس و ترور خود را با «پاکسازی» معترضان و منتقدان و تبعید و قتل مخالفان استحکام بخشیده است. آمریکای شمالی و بخش بزرگی از اروپا را بحران اجتماعی گسترده و رکود اقتصادی همه جانبه‌ای دربرگرفته است و میلیونها بیکار در وضعیتی اسفبار روزگار می‌گذرانند. ژاپن سرزمین منچوری را در شمال شرقی چین اشغال کرده و دیرزمانی است که موسولینی، دیکتاتور ایتالیا، چشم طمع به‌حبشه و لیبی و شمال آفریقا و آلبانی و منطقه بالکان دوخته است. نظام‌های توتالیتر در گوشه و کنار جهان پا می‌گیرند و شبح شوم جنگ در راه است. سال 1932 میلادی است. هنوز نه آلبرت آینشتاینِ یهودی از آلمان رانده شده است و نه زیگموند فروید یهودی از اتریش. آینشتاین جنگ جهانی اول را تجربه کرده و کشتار و آوارگی هزاران هزار انسان و ویرانی شهرها را به‌عین دیده است. او با آگاهی و دانش به‌این واقعیت تلخ که اکنون با پیشرفته علم و فن‌آوری جدید و به‌ویژه با سوءاستفادة مخرب از نظریه‌‌های علمی‌اش می‌توان جهان را به‌نابودی کشاند، به‌«عذاب وجدان» دچار گشته و سرسختانه علیه وقوع جنگ به‌پاخاسته است. در این سال‌ها شهرت او بیشتر به‌خاطر کوشش‌‌های صلح‌دوستانة اوست تا نظریه‌‌های علمی‌اش. او همنظر با متفکر آمریکایی، بنجامین فرانکلین، بر این باور است که «هرگز جنگی خوب و صلحی بد وجود نداشته است». آینشتاینِ خطر بروز جنگ جهانی جدیدی را احساس کرده است. ژوییه سال 1932 میلادی است. هنوز نهادی به‌نام «سازمان ملل متحد» تشکیل نشده است. «جامعه ملل» که از اوایل سال 1920 میلادی تأسیس شده است، دربرگیرندة همة کشورهای جهان نیست؛ نه ایالات متحدة آمریکا در آن عضویت دارد و نه روسیة شوروی، برزیل، مصر و ... تنها 45 کشور در «جامعه ملل» که مقر آن در ژنو است، عضویت دارند. ژاپن و آلمان در سال 1933 و ایتالیا دو سال بعد، این سازمان را ترک می‌کنند. عدم توانایی کافی برای مقاومت مؤثر در برابر تجاوزات توسعه طلبانة برخی از کشورها- از آن‌جمله ژاپن، آلمان، ایتالیا و روسیة شوروی- از اعتبار و اقتدار «جامعه ملل» به‌طور چشمگیر کاسته است. این سازمان به‌هنگام وقوع جنگ جهانی دوم که در واقع با تجاوز آلمان به‌لهستان در سال 1939 میلادی آغاز شد، نتوانست هیچ گونه عکس‌العملی از خود نشان دهد و عملاً تماشاگر یکی از فجیع ترین حوادث تاریخ بشر شد. در آن سالها جنبش‌‌های صلح‌طلبانه به‌گونه‌ای که امروز در جهان و به‌ویژه در اروپای غربی و ایالات متحدة آمریکا فعالیت دارند، وجود نداشت. تنها اقلیتی از آزاداندیشانِ صلح‌طلب در پی چاره‌جویی بودند تا افکار عمومی جهان را علیه جنگ و جنگ‌طلبی بسیج کنند. در میان صلح‌طلبان آن دوران، از آلبرت آینشتاین به‌عنوان یکی از مصمم‌ترین و فعال‌ترین مخالفان جنگ باید نام برد. سی‌ام ژوییه سال 1932 میلادی است. آینشتاین و دوستانش برتراند راسل، رومان رولان، اشتفان تسوایگ، کارل فون اوسیتسکی و دیگران بر این باورند که بین‌المللی از دانشمندان و نویسندگان و روشنفکران جهان قادر خواهد بود در برابر بی‌مسئولیتی قدرتمندان سیاسی، افکار عمومی جهان را علیه جنگ‌طلبی و گسترش تسلیحات بسیج کند. در پیگیری این امر بود که آلبرت آینشتاین، به‌رغم آنکه اعتقاد چندانی نیز به‌روانشناسی نداشت، در نامه‌ای به‌زیگموند فروید از او می‌خواهد تا مسئله ممانعت از جنگ را از منظر روانشناسی بررسی کند. آینشتاین در جایگاه دانشمند علوم طبیعی در جست‌وجوی راه حل عملی پیشگیری از وقوع جنگ است. او که به‌استدلال قیاسی دقیق عادت کرده، امیدوار است که با نظریه‌پردازی و طرح استدلال‌‌های محکم علمی، شوق انسان‌ها به‌شرکت در جنگ را نه تنها تضعیف که به‌کل بتوان از میان برداشت. آینشتاین نامه خود به‌فروید که تاریخ 30 ژوییه سال 1932 میلادی را بر پیشانی دارد، با این پرسش آغاز می‌کند: «آیا در مقابل فاجعة شوم جنگ راه نجاتی برای بشریت وجود دارد؟» آینشتاین ذاتاً انسانی آزاداندیش بود. او به‌معنای واقعی کلمه «جهان وطنی» بود؛ شهروند جهان بود و از این‌رو احساسات ملت‌گرایانه/ ناسیونالیستی در وجودش طغیان نداشت. به‌همین دلیل نیز جنبه‌های تشکیلاتی مسئلة ممانعت از جنگ برایش ساده می‌نمود. تصورات آینشتاین از تشکیل نهادی جهانی برای رفع اختلافات بین المللی، به‌تشکیلات «سازمان ملل متحد»، یعنی آنچه در سال 1945 میلادی پا گرفت و تا به‌امروز پابرجاست، بسیار نزدیک است. اما ما شاهد بودیم که این نهاد عریض و طویل نیز در شش دهة گذشته قادر به‌جلوگیری از بروز جنگ و درگیری‌های خونین منطقه‌ای و جهانی نبوده است. ما بارها شاهد بودیم که سازمان ملل متحد و نهادهای وابسته به‌آن، با تمام کوششی که به‌منظور حل مسالمت‌آمیز اختلافات میان دولت‌های متخاصم انجام دادند، باز قدرقدرتی و پافشاری این یا آن کشور قدرتمند و یا رفتارهای مستبدانه حکومت‌های دیکتاتوری در گوشه و کنار جهان، تمام مصوبات مجمع عمومی و شورای امنیت سازمان ملل را بی اثر کرده و باز، آنچنان که فروید می‌گوید، این «زور» بوده است که بر «حقوق بین الملل» فائق آمده است. به‌گُمانم بررسی موجز فروید از نسبت زور و حقوق و استدلال‌‌های او در این زمینه، هنوز هم به‌قوت خود باقیست. به‌ویژه امروز که ما ناتوانی سازمان ملل و حتی واماندگی اکثریت اعضای آن را در مقابله با اعمال قدرت و ترکتازی اعضای زورمند آن می‌بینیم، سخنان فروید و قطع امید از نقش و اقتدار نهادهایی چون «جامعه ملل» در آن دوران برای پیشگیری از وقوع جنگ، برایمان قابل درک است. البته آینشتاین در آن زمان نیز در طرح نظراتش، به‌ناتوانی تشکیلاتی و موانعی که بر سر تحقق چنین نهادی قرار دارد، به‌خوبی واقف بود. از این روست که پرسش «چرا جنگ؟» را این بار با کارشناس دانش روانشناسی و پدیدآورندة روانکاوی جدید در میان گذاشته است و راهکار جلوگیری از جنگ را نیز نزد او می‌جوید. مخاطب این نامه زیگموند فروید است. فروید سال‌ها پیش از این، نظرات خود را پیرامون جنگ در مقاله‌هایی طرح کرده بود. او در ماه‌های مارس و آوریل سال 1915 میلادی، درست شش ماه بعد از شروع جنگ جهانی اول، در دو مقاله با عناوین «سرخوردگی از جنگ» و «رابطة ما با مرگ»، نظرات خود را دربارة پدیده جنگ و مرگ بیان داشت. این دو مقاله بعدها در مجموعه آثار او زیر عنوان «مباحثی روزآمد دربارة جنگ و مرگ» انتشار یافت. فروید، برعکس آینشتاین، به‌کارگیری خِرَد و استدلال منطقی را راه مناسبی برای هدایت رشد روان انسان‌ها در جهت مقابله با جنگ نمی‌داند. او معتقد است که معقول‌ترین و تیزبین‌ترین و زیرک‌ترین انسان‌ها نیز، تحت شرایطی، بَرده و مقهور احساسات و غرایز خود می‌گردند. او سهولت بسیج مشتاقانه انسان‌ها برای شرکت در جنگ را در وجود غریزة تخریب می‌داند و نه تنها امیدی به‌محو کامل تمایلات پرخاشگرانه انسانها ندارد، بلکه وجود آنرا لازمة ادامه حیات می‌داند. زیگموند فروید در آغاز نامه ای که در پاسخ به‌آینشتاین می‌نگارد، خاطر نشان می‌کند که در واقع مخاطبان اصلی پرسش «چرا جنگ؟» دولتمردان جهانند و نه او. اما بعد می‌پذیرد که تنها در محدودة دانش خود، یعنی از دیدگاه روانشناسی، به‌مسئلة جلوگیری از جنگ بپردازد و در عین حال متذکر می‌شود که نباید از او انتظار داشت تا پیشنهادهایی عملی در این مورد ارائه دهد. اما آنچه در بررسی‌های فروید برای ما بیش از جنبه‌‌های حقوقی و تشکیلاتی مسئلة جنگ اهمیت و جذابیت دارد، آگاهی از آراء و افکار او در مقام دانشمندی آشنا به‌غرایز انسانی است. آینشتاین در پرسش‌های خود از فروید، به‌نکته ای اشاره می‌کند که پاسخ فروید به‌آن، در واقع شروع بررسی روانشناسانه وی از پدیده جنگ است؛ یعنی آنچه آینشتاین مشتاق شناخت از آن است و امید دارد که از این طریق به‌راهکاری به‌منظور جلوگیری از بروز جنگ دست یابد. در واقع هر دو بر این باورند که علل اصلی بروز پدیده شوم جنگ را نباید تنها در جهان سیاست و دنیای اقتصاد جست‌وجو کرد. بی‌تردید قدرت‌طلبی و زیاده‌خواهی و میل به‌جهانخواری قدرت‌‌های کوچک و بزرگ یکی از علل وقوع جنگهاست. ولی پدیده جنگ پیچیده تر از اینهاست. به‌هر حال، مكاتبات آلبرت آینشتاین و زیگموند فروید به‌‌این دو نامه خاتمه پیدا نمی‌کند؛ ولی از آنجا كه آینشتاین و دوستانش به‌جلب فروید در «بین‌الملل روشنفكران» ناامید می‌شوند، بعد از نگارش چند نامه دیگر، به‌مكاتباتش با فروید پایان می‌دهد. نامه‌نگاری‌های بعدی این دو تن دربرگیرندة نکاتی مهم و دارای اهمیت آنچنانی نیست و تنها این دو نامه‌ که در کتاب حاضر آمده، به‌عنوان متنی معتبر و سندی باارزش مورد توجه قرار دارد. كتاب «چراجنگ؟» در سال 1933 میلادی به‌كوشش «انستیتوی بین المللی همکاری‌های معنوی» برای نخستین بار به‌زبان آلمانی در پاریس انتشار یافت. بعدها نیز به‌زبان‌های انگلیسی، فرانسوی و هلندی منتشر شد. این کتاب کم‌برگ در این میان به‌همة زبان‌های اروپایی ترجمه و منتشر شده است.

...

چه بسا حقیقت را دنبال كرده ام و پای در جا پایش نهاده ام و آن بازگشته و پایمالم كرده است. تنها آنگاه كه تنم به تن حقیقت خورد آشكارا پی بردم كه دروغ گفته ام . نیچه