گل یا پوچ

دستت را باز نکن، حســم را تباه مکــن

 
بگذار فقط تصــــــور کنم ..

که در دستانت

برایـــم کمی عشق پنهـــان است

مگسی را کشتم ...

مگسی را کشتم
نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من میچرخید
به خیالش قندم
یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم
ای دو صد نور به قبرش بارد
مگس خوبی بود
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد
مگسی را کشتم

مرحوم حسین پناهی

جدا شدیم ...

با نهایت تاسف و تاثر ضایعه دردناک تفکیک جنسیتی را به همه دانشجویان این مرز و بوم  و حتی مرزو بوم های دیگر تسلیت عرض می کنیم.

آخر به حکم اهل ریاست جداشدیم

با رای نخبگان سیاسی جدا شدیم

در طول این زمان چه خوشی ها به ما گذشت

با وصله های جناب حراست جدا شدیم

دعوا میان ما ؟ ابداً مشکلی نبود

ما با وجود عنصر وحدت جدا شدیم

در بین ما رکن تفاهم همیشه بود

ما بی دلیل و منطق و حکمت جدا شدیم

زنها چو شاخه گل چو درختان و سبزه زار

بیخود و بی جهت ز طبیعت جدا شدیم

سارا و نسترن و پریناز رفته اند

از عصمت و زینت و بهجت جدا شدیم

از بین دختران نگرفتیم زن که هیچ

از بیخ و بن بلکه بشدت جدا شدیم

جمعی ز دختران همه گریان که ما هنوز

شوهر نکرده از صف قسمت جدا شدیم

با شدتی که داشت جدایی میان ما

تا روز نفخ صور و قیامت جدا شدیم

عمری به جنگ دفتر و تحصیل بوده ایم

حالا که شد وقت غنیمت جدا شدیم

ما پاک و صادقیم خدا خود که شاهد است

در عین سادگی و سلامت جدا شدیم

شنیدم یکی میگفت جماعت مقدم است

ما از صف شریف جماعت جدا شدیم

مسئول این فراغ جوابی به من دهد

آخر برای چه ؟به چه علت جدا شدیم

افسوس خوش گذشت دقایق کنار هم

ماندم چه بی دلیل و چه راحت جدا شدیم...

 

هفته نامه« یکشنبه » فرهنگی - اجتماعی .یکشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۰

تصاویر اسکناسهای سال 1350 تا 1357



...

بی ارزشترین واحدهای پول جهان

 

 

به گزارش ورد آی تی به نقل از نیویورک تایمز , فهرست کم ارزشترین واحد‌های پولی جهان به شرح زیر است :

زیمبابوه (بزرگترین اسکناس برابر با 10 میلیون دلار زیمبابوه)
هر ده میلیون دلار زیمبابوه برابر با حدود 4 دلار آمریکا

در سال 2008 تورم در کشور زیمبابوه به رقم نجومی 100,000 درصد رسید. چنین تورم حیرت انگیزی دولت این کشور را مجبور به معرفی جدید اسکناس 10،000،000 دلاری کرد. به گزارش ورد آی تی یک بسته کاغذ توالت در زیمبابوه هزینه ای در حدود صد و پنجاه هزار دلار زیمبابوه ای دارد. که حدود 69 سنت آمریکایی است! با این تفاسیر اسکناس های 500 دلاری این کشور از یک برگ کاغذ توالت هم بی ارزش تر است! تورم فوق العاده، مانند سم مهلکی به بدنه این کشور فقیر پیچیده است. شما برای خرید یک کیلو گوجه فرنگی باید ده میلیون دلار همراه خود داشته باشید و جالبتر آن است که بدانید این کشور طی یک سال اخیر 12 صفر از واحد پولی خود حذف کرده است.

ویتنام (بزرگترین اسکناس برابر با 500 هزار دونگ ویتنام)
هر پانصد هزار دونگ ویتنام برابر با حدود 31.37 دلار امریکا

با شروع دهه1980 و تحریم های ایالات متحده و کاهش شدید صادرات ویتنام و انباشته شدن کالاهای صادراتی در داخل کشور، ویتنام برای مقابله با تورم فزاینده دست به چاپ اسکناس و تزریق پول به بازار داخلی شد که البته این اقدام نتیجه ای جز بی اعتباری شدید پولی در این کشور نداشت و میتوان گفت از سال 1980 هیچ تورم جدیدی این کشور را فرا نگرفته ولی باز هم رده دوم به این کشور می رسد.

 

اندونزی (بزرگترین اسکناس برابر با 100 هزار روپیه اندونزی)
هر صد هزار روپیه اندونزی برابر با حدود 11.05 دلار امریکا

بحران اقتصادی آسیای شرقی در سال 1997 باعث سقوط 80 درصدی روپیه اندونزی و رشد تورم در این کشور شد. همچنین انقلاب گل سرخ و برچیده شدن دولت در چند سال اخیر در سقوط ارزش واحد پولی این کشور بی تاثیر نبود که در حال حاضر این کشور همچنان رده سوم را در اختیار دارد.

ایران (بزرگترین اسکناس برابر با 100 هزار ریال ایران)
هر یکصد هزار ریال ایران برابر با حدود 10 دلار امریکا

نرخ تورم ایران در بعد از انقلاب اسلامی سال 1357 به رقمی در حدود 15% رسید. با شروع جنگ با عراق و اجبار دولت به تزریق اسکناس برای تامین مخارج بالای جنگ روند افزایش تورم خصوصا در سالهای اولیه ی پس از جنگ به شدت افزایش داشت و تا رقمی حدود 50 درصد هم رسید. از دیگر عوامل سقوط ارزش ریال، تحریم های سیاسی اقتصادی موجود جهانی برای این کشور است. ایران متاسفانه اسیر تورم و وضعیت نابسامان اقتصادی است که بطور فزاینده ای گریبانگیر مردم این کشور است تا جایی که در حال حاضر پیشنهاد حذف چند صفر از واحد پولی و اجرای طرح حذف یارانه ها از سوی دولت در جریان است …


سائوتومه (بزرگترین اسکناس برابر با 50 هزار دوبرا سائوتومه)
هر پنجاه هزار دوبرا سائوتومه برابر با حدود 3.47 دلار امریکا

کشوری واقع در افریقا و خلیج گینه است. این کشور از دو جزیره به نام سائوتوم و پرنسیپه تشکیل شده است. دلیل بی ارزشی پول در این کشور ناپایدار بودن حکومت و از طرفی بی ثباتی در قیمت تنها محصول صادراتی این کشور یعنی کاکائو میباشد. اقتصاد این کشور آفریقایی که به کاکائو وابسته است، پس از تعویض ارز از دلار به یورو چنان عقب ماند که اینک رده پنجم را به خود اختصاص داده است.

گینه (بزرگترین اسکناس برابر با 10 هزار فرانک گینه)
هر ده هزار فرانک گینه برابر با حدود 2.33 دلار امریکا

گینه از غنی ترین معادن آلومینیم، آهن، طلا، الماس و اورانیوم برخوردار است ولی به دلیل فساد شدید در نظام اقتصادی و بانکی این کشور؛ روز به روز از ارزش فرانک این کشور کاسته میشود. به طوریکه اکثر معاملات در این کشور با واحد پول کشورهای همسایه مانند سنگال استفاده میشود. این کشور پس از جنگ های داخلی و بحران سیاسی به این وضع نابسامان اقتصادی دچار شده است

امروز روز انتخابات است...

یک جوک عمیق سیاسی 

 

 

روزی یک سیاستمدار معروف، درست هنگامی که از محل كارش خارج شد،
با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.
روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و یك فرشته از او استقبال کرد.
فرشته گفت:
«خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه.
چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم.
به هر حال شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست»

 

 

سیاستمدار گفت:
«مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم»

فرشته گفت «اما در نامهء اعمال شما دستور دیگری ثبت شده،
شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید.
آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید»

سیاستمدار گفت:
«اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. میخواهم به بهشت بروم»

فرشته گفت:
«می فهمم. به هر حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور»

و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند.
پایین ... پایین... پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند.


در آسانسور که باز شد، سیاستمدار با منظرهء جالبی روبرو شد.
زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار
 آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از
دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استفبال به سوی او دویدند.
آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی
قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و
حسابی سرگرم شدند.
همزمان با غروب آفتاب هم همگی به کافهء کنار زمین گلف رفتند و
 شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند.
شیطان هم در جمع آنها حاضر شد  وشب لذت بخشی داشتند..

 

به سیاستمدار آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت.
راس بیست و چهار ساعت، فرشته به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد.
در بهشت هم سیاستمدار با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد،
به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند.
سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعا نفهمید که روز دوم هم چگونه گذشت،
گرچه به خوبی روز اول نبود.

 

بعد از پایان روز دوم، فرشته به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟

سیاستمدار گفت:
«خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم..
حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم من جهنم را ترجیح می دهم»


بدون هیچ کلامی، فرشته او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد.
وقتی وارد جهنم شدند، اینبار سیاستمدار بیابانی خشک و بی آب و علف را دید،

پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند
هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند.
سیاستمدار با تعجب از شیطان پرسید:
«انگار آن روز من اینجا منظرهء دیگری دیدم؟
 آن سرسبزی ها کو؟
ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟ ...»

شیطان با خنده جواب داد: «آن روز، روز انتخابات بود...

امروز دیگر تو رای داده‌ای».

 



 

امروز روز انتخابات است...

 

هوش ایرانیان

 اینكه ایرانیان باهوش ترین مردم جهان " هستند در سال های گذشته تقریبا تبدیل به ضرب المثلی معروف میان ایرانیان شده است ، اما این در حالی است كه اگر نتایج تحقیقات انجام شده در این باره توسط دانشمندان انجام شده ، مطالعه شود ابطال این گزاره ثابت می شود .
 

در واقع طبق تخقیقات علمی دانشمندان ما ایرانی ها نه تنها گل سر سبد هوش در دنیا نیستیم بلكه جایگاهی متوسط در جهان داریم و میلیاردها نفر در جهان ضریب هوشی بالاتری از ما دارند . 

"ریچارد لین " روانشناس و استاد 81 ساله دانشگاه اولستر بریتانیا در كتابی كه در سال 2006 انتشار داد نتایج تحقیقات خود را در این باره منتشر ساخته است .

وی كه متخصص مطالعه بر روی تاثیر دو متغیر " نژاد " و " هوش " بر روی یكدیگر است ، در كتاب خود وضعیت ضریب هوشی مردم جهان را با توجه به نژاد بررسی كرده و به این نتیجه رسیده كه باهوش ترین مردم جهان با ضریب هوشی 105 و بالاتر مردم كشورهای شرق آسیا ( چین ، كره شمالی و جنوبی و ژاپن ) هستند .

در رده میانی كشورهای اروپایی ، روسیه ، آسیای مركزی و قفقاز و حتی مغولستان قرار می گیرند كه متوسط  ضریب هوشی آنها  90 تا 100 است .

ایرانیان به همراه تمامی كشورهای خاورمیانه و شمال آفریقا ، هند ، پاكستان و كشورهای آسیای جنوبی و نیز دو قاره آمریكای شمالی و جنوبی در رده میانی یعنی با ضریب هوشی 85 تا 90 قرار می گیرند.

جایگاه چهارم از آن كشورهای آفریقایی است كه ضریب هوشی آنها 70 تا 80 است و مردم اقیانوسیه ( استرالیا ) و كشور آفریقایی بوتسوانا ، با دارا بودن كمترین میزان ضریب هوشی یعنی ضریب هوشی 60 تا 70 در آخرین رده قرار می گیرند.

همچنین در تحقیقات پروفسور لین مشخص شده است كه متوسط ضریب هوشی مردم دنیا رو به كاهش است . متوسط ضریب هوشی مردم جهان در سال 1950 بالای 91 بوده است ولی تحقیقات پروفسور لین نشان می دهد كه این ضریب در سال 2050 به 86 كاهش خواهد یافت.

دلایل این امر می تواند متعدد باشد اما پیشرفت تكنولوژی و وابستگی به ماشین و تكنولوژی های مدرن به جای حفظ كردن و استفاده از مغز ، می تواند یكی از دلایل كم كاری مغز انسان ها باشد

مرگ خدایان - نیچه...

خدایان كهن مدتی پیش مرده‌اند و در حقیقت این یك مرگ خوب و لذتبخش برای آن

 بود! مرگ خدایان چنان بود كه تا صبحدم جان بكنند، چنین سخنی دروغ است! برعكس

 آنها یك دفعه سر به خنده دادند و چندان خندیدند كه مردند. این هنگامی بود كه یكی از

 خدایان سخنی كفرآمیز گفت: ‍«فقط یك خدا بیش نیست! تو نباید در برابر من خدای

 دیگری داشته باشی.»

بدین‌سان یك صورت تقلید خدا، یك خدای حسود، خود را فراموش كرد. و تمام خدایان

 شروع به خنده كردند و كرسی‌‌های خود را تكان دادند و فریاد زدند: «پس معنی خدایی

 این نیست كه خدایانی وجود دارند، بلكه این است كه خدایی وجود ندارد؟»

به حکمت هر چیزی دقت کن.

  . در روزگاری کهن پیرمردی روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت .
روزی اسب پیرمرد فرار کرد و همه همسایگان برای دلداری به خانه اش آمدند و گفتند :
عجب شانس بدی آوردی که اسب فرار کرد !
روستا زاده پیر در جواب گفت :
از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام ؟
و همسایه ها با تعجب گفتند ؟ خب معلومه که این از بد شانسی است !
هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت .
این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند : عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت همراه بیست اسب
دیگر به خانه برگشت .
پیرمرد بار دیگر گفت : از کجا میدانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسی ام ؟
فردای آنروز پسر پیرمرد حین سواری در میان اسبهای وحشی زمین خورد و پایش شکست .
همسایه ها بار دیگر آمدند : عجب شانس بدی .
کشاورز پیر گفت : از کجا میدانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسی ام ؟
چند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند : خوب معلومه که از بد شانسی تو بوده پیرمرد کودن!
چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدن و تمام جوانان سالم را برای جنگ درسرزمین دور دستی با خود بردند . پسر کشاورزپیر بخاطر پای شکسته اش از اعزام معاف شد .
همسایه ها برای تبریک به خانه پیرمرد آمدند :
عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد و کشاورز پیر گفت : (( از کجا میدانید که ....؟
نتیجه :
همیشه زمان ثابت می کند که بسیاری از رویدادها را که بدبیاری و مسائل لاینحل زندگی خود می پنداشته صلاح و خیرمان بوده و آ ن مسائل ، نعمات و فرصتهای بوده که زندگی به ما اهدا کرده است

زندگی، فهم نفهمیدن هاست

زندگی، فهم نفهمیدن هاست

شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم :
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ !!!
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد،
قدر این خاطره را ، دریابیم

زنده یاد سهراب سپهری

...

روزگاری دور مادر بزرگ قصه گو می گفت

یكی بود و یكی نبود...

و من در سالهای دور از این قسمت " یكی نبود" دلگیری داشتم گوئی دلم می خواست این " یكی نبود" هم باشد و حسرت هجران بر دل حتی یكی از ما نماند سالها گذشت این " یكی نبود " را باز ترجمه ای دیگر كردم و اندیشیدم كه مادربزرگ از این " یكی نبود " دوست داشت كه ما معنی دیگری را برداشت كنیم و بگوید در هر روزگاری عده ای هستند كه به واقع هستند خودشان هستند و می بینند كه این بودنشان بهر چیست آگاهی به بودنشان داشته و دارند  سپاس گزار داشتن هایشان كه نخستین آنها " بودنشان " بود می توانستند كه باشند اما باز عده ای بودند كه به واقع نبودند غافل و قاصر و تكبر تا به دندان مسلح بر وجودشان حاكم بود گوئی می اندیشیدند كه آری این " من " هستم كه هستی را معنی كند م " من " هستم كه درست می اندیشم  این " من " هستم كه درست عمل می كنم و این " من " هستم كه درست می گویم و این " من " هستم كه حق و آن كه خلاف من گوید ناحق است و چنین بود كه قصه " یكی نبود " مادر بزرگ معنی دیگری برایم گرفت آری این " من " همان " نبودن " بود این " من " كه پرنده ای است كه  یك بالش حماقت و بار دیگرش خودخواهی است آن چنان افراد را پرواز دهد و بعد به زمین كوبد كه هیچ سفینه ای در عالم قادر به اعمال مجدد  آن نیست این " من " كه مغرور است به اندكی داشته هائی دارد  كه در بسیاری از اوقات هیچ نیست شاید اندكی طالع و شاید مختصری قدرت و بهائی اندك از هنر باشد روزگاری همین طالع بلند اورا تبدیل به پستی می كند و مقامی را  به او می دهد كه به او نمی چسبد بلكه او است كه به آن پست چسبیده است و آنگاه القاب " دكتر " و " مهندس " و " سرهنگ " و " قاضی " و " دریا دار" و ...می شود و خودش گم می شود از یاد می برد اگر علم داری بهر دادن و خدمت به مردن است نه تفاخر به القاب ماحصل از گرفتن علم و یا اگر مسند و قدرتی را نصیب او یزدان كرد بهر خدمت است بهر شنیدن است بهر فهمیدن است و بهر از یاد نبردن روزگاری كه او نیز چون فریاد كشان امروزش فریاد كش دیگری بوده تا ظلمش را از ظالم بستاند وسر انجام  روزگار به او مهری كرده  و قدرتی به او  داده كه جواب فریاد كش مظلومی را دهد اما قصه را از یاد می برد همان " یكی نبود " می شود  گاهی این " من " می شود هنری كه به مهر یزدان نصیب او شده است او را استاد گویند و شاعر و یا شاعره خوانند و نقاش و نویسنده و موسیقی دان و كارگردان تئاتر و...و این گونه است كه " من " می آید حیثیت ادبی را همه جا فریاد زند كسی كه از او گوید را لقب دهد ای ایهالناس " سرقت ادبی " را دیده اید ؟ و از یاد می برد كه ادب چه بود ؟ از یادمیبرد كه اگر شعری گوید بهر آن است كه شنیده شود اگر نقشی كشد بهر آن است كه دیده شود اگر هنر مند است بهر آن است كه ارزش دهد به مردمی كه هنرش را تحسین كنند كه اگر غیر این باشد كه هنر نیست جادو گری اهریمن است كه این گونه هنرمند هم همان قصه " یكی نبود " را تكرار كند و داستان روزگار همان قصه ضحاك دوران شود كه چه شیرین فردوسی پارسی  چنین گوید

نهان گشت كردار فرزانگان

پراكنده شد كام دیوانگان

هنر خوار شد جادوئی ارجمند

نهان راستی و آشكارا گزند

آری قصه " یكی نبود " می تواند قصه همه آنهائی باشد كه كردار فرزانگی كه همان انسان بودن و انسان ماندنشان را از یاد برده اند  و یا قصه خوار شدن هنر و هنرمندی باشد و یا داستان تلخ مخفی كاری و دروغگوئی و تظاهر و ریائی باشد كه پیر طوس آن را با " نهان راستی و آشكارا گزند " می گوید كاش كه همه ما قصه " یكی بود " را تكرار كنیم  و ای كاش غفلت " یكی نبود" ها را به هوشیاری رسانیم ای كاش.

 

 

لختی سکوت (قانون زندگی)

پدری همراه پسرش در جنگلی می رفتند. ناگهان پسرك زمین خورد و درد شدیدی احساس كرد.او فریاد كشید آه... در همین حال صدایی از كوه شنید كه گفت: آه... پسرك با كنجكاوی فریاد زد «تو كی هستی؟»
اما جوابی جز این نشنید «تو كی هستی؟» این موضوع او را عصبانی كرد.
پس داد زد «تو ترسویی!» و صدا جواب داد «تو ترسویی!» به پدرش نگاه كرد و پرسید:«پدر چه اتفاقی دارد می افتد؟» پدر فریاد زد «من تو را تحسین می كنم» صدا پاسخ داد «من تو را تحسین می كنم» پدر دوباره فریاد كشید «تو شگفت انگیزی» و آن آوا پاسخ داد «تو شگفت انگیزی».
پسرك متعجب بود ولی هنوز نفهمیده بود چه خبر است .
پدر این اتفاق را برایش اینگونه توضیح داد: مردم این پدیده را «پژواك» می نامند. اما در حقیقت این «زندگی» است. زندگی هر چه را بدهی به تو برمی گرداند. زندگی آینه اعمال و كارهای نیك و بد توست. اگر عشق بیشتری می خواهی، عشق بیشتری بده. اگر مهربانی بیشتری می خواهی، بیشتر مهربان باش. اگر احترام و بزرگداشت را طالبی، درك كن و احترام بگذار. اگر می خواهی مردم نسبت به تو صبور و مؤدب باشند، صبر و ادب داشته باش!
این قانون طبیعت است و در هر جنبه ای از زندگی ما اعمال می شود. زندگی هر چه را كه بدهی به تو برمیگرداند. به هر كس خوبی كنی، در حق تو خوبی خواهد شد و به هر كس كه بدی كنی، بدی هم خواهی دید. زندگی تو حاصل یك تصادف نیست. بلكه آینه ای است كه انعكاس كارهای خودت را به تو بر می گرداند.
پس هرگز یادمان نرود «كه با هر دستی كه بدهیم، با همان دست می گیریم و با هر دستی بزنیم، با همان دست هم می خوریم .

...

- خداوند سرنوشت هیچ ملتی را تغییر نمی دهد ، مگر آنکه خوددشان تغییر روش دهند." قرآن سوره رعد آیه 11"