عصيان بندگي

عصيان بندگي

بر لبانم سايه اي از پرسشي مرموز

در دلم درديست بي آرام و هستي سوز

راز سرگرداني اين روح عاصي را

با تو خواهم در ميان بگذاردن امروز

گر چه از درگاه خود مي رانيم اما

تا من اينجا بنده تو آنجا خدا باشي

سرگذشت تيره من سرگذشتي نيست

كز سرآغاز و سرانجامش جدا باشي

نيمه شب گهواره ها آرام مي جنبند

بي خبر از كوچ دردآلود انسانها

دست مرموزي مرا چون زورقي لرزان

مي كشد پاروزنان در كام طوفانها

خانه هايي بر فرازش اشك اختر ها

وحشت زندان و برق حلقه زنجير

داستانهايي ز لطف ايزد يكتا

سينه سرد زمين و لكه هاي گور

هر سلامي سايه تاريك بدرودي

دستهايي خالي و در آسماني دور

زردي خورشيد بيمار تب آلودي

جستجويي بي سرانجام و تلاشي گنگ

جاده يي ظلماني و پايي به ره خسته

نه نشان آتشي بر قله هاي طور

نه جوابي از وراي اين در بسته

آه ... آيا ناله ام ره مي برد در تو ؟

تا زني بر سنگ جام خود پرستي را

يك زمان با من نشيني ‚ با من خاكي

از لب شعر م بنوشي درد هستي را

سالها در خويش افسردم ولي امروز

شعله سان سر مي كشم تا خرمنت سوزم

يا خمش سازي خروش بي شكيبم را

يا ترا من شيوه اي ديگر بياموزم

دانم از درگاه خود مي رانيم ‚ اما

تا من اينجا بنده تو آنجا خدا باشي

سرگذشت تيره من سرگذشتي نيست

كز سر آغاز و سرانجامش جدا باشي

چيستم من زاده يك شام لذت باز

ناشناسي پيش ميراند در اين راهم

روزگاري پيكري بر پيكري پيچيد

من به دنيا آمدم بي آنكه خود خواهم

كي رهايم كرده اي ‚ تا با دوچشم باز

برگزينم قالبي ‚ خود از براي خويش

تا دهم بر هر كه خواهم نام مادر را

خود به آزادي نهم در راه پاي خويش

من به دنيا آمدم تا در جهان تو

حاصل پيوند سوزان دو تن باشم

پيش از آن كي آشنا بوديم ما با هم

من به دنيا آمدم بي آنكه من باشم

روزها رفتند و در چشم سياهي ريخت

ظلمت شبهاي كور ديرپاي تو

روزها رفتند و آن آواي لالايي

مرد و پر شد گوشهايم از صداي تو

كودكي همچون پرستوهاي رنگين بال

رو بسوي آسمانهاي دگر پر زد

نطفه انديشه در مغزم بخود جنبيد

ميهماني بي خبر انگشت بر در زد

ميدويدم در بيابانهاي وهم انگيز

مي نشستم در كنار چشمه ها سرمست

مي شكستم شاخه هاي راز را اما

از تن اين بوته هر دم شاخه اي مي رست

راه من تا دور دست دشتها مي رفت

من شناور در شط انديشه هاي خويش

مي خزيدم در دل امواج سرگردان

مي گسستم بند ظلمت را ز پاي خويش

عاقبت روزي ز خود آرام پرسيدم

چيستم من از كجا آغاز مي يابم

گر سرا پا نور گرم زندگي هستم

از كدامين آسمان راز مي تابم

از چه مي انديشم اينسان روز و شب خاموش

دانه انديشه را در من كه افشانده است

چنگ در دست من و چنگي مغرور

يا به دامانم كسي اين چنگ بنشانده است

گر نبودم يا به دنياي دگر بودم

باز آيا قدرت انديشه مي بود ؟

باز آيا مي توانستم كه ره يابم

در معماهاي اين دنياي رازآلود

ترس ترسان در پي آن پاسخ مرموز

سر نهادم در رهي تاريك و پيچاپيچ

سايه افكندي بر آن پايان و دانستم

پاي تا سر هيچ هستم ‚ هيچ هستم ‚ هيچ

سايه افكندي بر آن پايان و در دستت

ريسماني بود و آن سويش به گردنها

مي كشيدي خلق را در كوره راه عمر

چشمهاشان خيره در تصوير آن دنيا

مي كشيدي خلق را در راه و مي خواندي

آتش دوزخ نصيب كفر گويان باد

هر كه شيطان را به جايم بر گزيند او

آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد

خويش را آينه اي ديدم تهي از خويش

هر زمان نقشي در آن افتد به دست تو

گاه نقش قدرتت ‚ گه نقش بيدادت

گاه نقش ديدگان خودپرست تو

گوسپندي در ميان گله سرگردان

آنكه چوپانست ره بر گرگ بگشوده

آنكه چوپانست خود سرمست از اين بازي

مي زده در گوشه اي آرام آسوده

مي كشيدي خلق را در راه و مي خواندي

آتش دوزخ نصيب كفرگويان باد

هر كه شيطان را به جايم برگزيند او

آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد

آفريدي خود تو اين شيطان ملعون را

عاصيش كردي او را سوي ما راند ي

اين تو بودي ‚ اين تو بودي كز يكي شعله

ديوي اينسان ساختي در راه بنشاندي

مهلتش دادي كه تا دنيا به جا باشد

با سرانگشتان شومش آتش افروزد

لذتي وحشي شود در بستري خاموش

بوسه گردد بر لباني كز عطش سوزد

هر چه زيبا بود بيرحمانه بخشيديش

شعر شد ‚ فرياد شد ‚ عشق و جواني شد

عطر گلها شد بروي دشتها پاشيد

رنگ دنيا شد فريب زندگاني شد

موج شد بر دامن مواج رقاصان

آتش مي شد درون خم به جوش آمد

آن چنان در جان مي خواران خروش افكند

تا ز هر ويرانه بانگ نوش نوش آمد

نغمه شد در پنجه چنگي به خود پيچيد

لرزه شد بر سينه هاي سيمگون افتاد

خنده شد دندان مهرويان نمايان كرد

عكس ساقي شد به جام واژگون افتاد

سحر آوازش در اين شبهاي ظلماني

هادي گم كرده راهان در بيابان شد

بانگ پايش در دل محرابها رقصيد

برق چشمانش چراغ رهنورردان شد

هر چه زيبا بود بيرحمانه بخشيديش

در ره زيبا پرستانش رها كردي

آن گه از فرياد هاي خشم و قهر خويش

گنبد ميناي ما را پر صدا كردي

چشم ما لبريز از آن تصوير افسوني

ما به پاي افتاده در راه سجود تو

رنگ خون گيرد دمادم در نظرهامان

سرگذشت تيره قوم ثمود تو

خود نشستي تا بر آنها چيره شد آنگاه

چون گياهي خشك كرديشان ز طوفاني

تندباد خشم تو بر قوم لوط آمد

سوختيشان ‚ سوختي با برق سوزاني

واي از اين بازي ‚ از اين بازي درد آلود

از چه ما را اين چنين بازيچه مي سازي

رشته تسبيح و در دست تو مي چرخيم

گرم مي چرخاني و بيهوده مي تازي

چشم ما تا در دو چشم زندگي افتاد

با خطا اين لفظ مبهم آشنا گشتيم

تو خطا را آفريدي او بخود جنبيد

تاخت بر ما عاقبت نفس خطا گشتيم

گر تو با ما بودي و لطف تو با ما بود

هيچ شيطان را به ما مهري و راهي بود ؟

هيچ در اين روح طغيان كرده عاصي

زو نشاني بود يا آواي پايي بود

تو من و ما را پياپي مي كشي در گود

تا بگويي ميتواني اين چنين باشي

تا من وما جلوه گاه قدرتت باشيم

بر سر ما پتك سرد آهنين باشي

چيست اين شيطان از درگاهها رانده

در سراي خامش ما ميهمان مانده

بر اثير پيكر سوزنده اش دستي

عطر لذتها ي دنيا را بيافشانده

چيست او جز آن چه تو مي خواستي باشد

تيره روحي ‚ تيره جاني ‚ تيره بينايي

تيره لبخندي بر آن لبهاي بي لبخند

تيره آغازي ‚ خدايا ‚ تيره پاياني

ميل او كي مايه اين هستي تلخست

راي او را كي از او در كار پرسيدي

گر رهايش كرده بودي تا بخود باشد

هرگز از او در جهان تقشي نمي ديدي

اي بسا شبها كه در خواب من آمد او

چشمهايش چشمه هاي اشك و خون بودند

سخت ميناليدند مي ديدم كه بر لبهاش

ناله هايش خالي از رنگ فسون بودند

شرمگين زين نام ننگ آلوده رسوا

گوشه يي مي جست تا از خود رها گردد

پيكرش رنگ پليدي بود و او گريان

قدرتي مي خواست تا از خود جدا گردد

اي بسا شبها كه با من گفتگو مي كرد

گوش من گويي هنوز از ناله لبريز است

شيطان : تف بر اين هستي بر اين هستي دردآلود

تف بر اين هستي كه اينسان نفرت انگيزست

خالق من او و او هر دم به گوش خلق

از چه مي گويد چنان بودم چنين باشم

من اگر شيطان مكارم گناهم چيست ؟

او نمي خواهد كه من چيزي جز اين باشم

دوزخش در آرزوي طعمه يي مي سوخت

دام صيادي به دستم داد و رامم كرد

تا هزاران طعمه در دام افكنم ناگاه

عالمي را پرخروش از بانگ نامم كرد

دوزخش در آرزوي طعمه يي مي سوخت

منتظر برپا ملكهاي عذاب او

نيزه هاي آتشين و خيمه هاي دود

تشنه قربانيان بي حساب او

ميوه تلخ درخت وحشي زقوم

همچنان بر شاخه ها افتاده بي حاصل

آن شراب از حميم دوزخ آغشته

ناز ده كس را شرار تازه اي در دل

دوزخش از ضجه هاي درد خالي بود

دوزخش بيهوده مي تابيد و مي افروخت

تا به اين بيهودگي رنگ دگر بخشد

او به من رسم فريب خلق را آموخت

من چه هستم خود سيه روزي كه بر پايش

بندهاي سرنوشتي تيره پيچيده

اي مريدان من اي گمگشتگان راه

راه ما را او گزيده ‚ نيك سنجيده

اي مريدان من اي گمگشتاگان راه

راه راهي نيست تا راهي به او جوييم

تا به كي در جستجوي راه مي كوشيد

راه ناپيداست ما خود راهي اوييم

اي مريدان من اي نفرين او بر ما

اي مريدان من اي فرياد ما از او

اي همه بيداد او ‚ بيداد او بر ما

اي سراپا خنده هاي شاد ما از او

ما نه درياييم تا خود ‚ موج خود گرديم

ما نه طوفانيم تا خود ‚ خشم خود باشيم

ما كه از چشمان او بيهوده افتاديم

از چه مي كوشيم تا خود چشم خود باشيم

ما نه آغوشيم تا از خويشتن سوزيم

ما نه آوازيم تا از خويشتن لرزيم

ما نه ما هستيم تا بر ما گنه باشد

ما نه او هستيم تا از خويشتن ترسيم

ما اگر در دام نا افتاده مي رفتيم

دام خود را با فريبي تازه مي گسترد

او براي دوزخ تبدار سوزانش

طعمه هايي تازه در هر لحظه مي پرورد

اي مريدان من اي گمگشتگان راه

من خود از اين نام ننگ آلوده بيزارم

گر چه او كوشيده تا خوابم كند اما

من كه شيطانم دريغا سخت بيدارم

اي بسا شبها كه من با او در آن ظلمت

اشك باريدم پياپي اشك باريدم

اي بسا شبها كه من لبهاي شيطان را

چون ز گفتن مانده بود آرام بوسيدم

اي بسا شبها كه بر آن چهره پرچين

دستهايم با نوازش ها فرود آمد

اي بسا شبها كه تا آواي او برخاست

زانوانم بي تامل در سجود آمد

اي بسا شبها كه او از آن رداي سرخ

آرزو مي كرد تا يك دم برون باشد

آرزو مي كرد تا روح صفا گردد

ني خداي نيمي از دنياي دون باشد

بارالها حاصل اين خود پرستي چيست ؟

ما كه خود افتادگان زار مسكينيم

ما كه جز نقش تو در هر كار و هر پندار

نقش دستي ‚ نقش جادويي نمي بينيم

ساختي دنياي خاكي را و ميداني

پاي تا سر جز سرابي ‚ جز فريبي نيست

ما عروسكها و دستان تو دربازي

كفر ما عصيان ما چيز غريبي نيست

شكر گفتي گفتنت ‚ شكر ترا گفتيم

ليك ديگر تا به كي شكر ترا گوييم

راه مي بندي و مي خندي به ره پويان

در كجا هستي ‚ كجا ‚ تا در تو ره جوييم

ما كه چون مومي به دستت شكل ميگيريم

پس دگر افسانه روز قيامت چيست

پس چرا در كام دوزخ سخت مي سوزيم

اين عذاب تلخ و اين رنج ندامت چيست

اين جهان خود دوزخي گرديده بس سوزان

سر به سر آتش سراپا ناله هاي درد

پس غل و زنجيرهاي تفته بر پا

از غبار جسمها خيزنده دودي سرد

خشك و تر با هم ميان شعله ها در سوز

خرقه پوش زاهد و رند خراباتي

مي فروش بيدل و ميخواره سرمست

ساقي روشنگر و پير سماواتي

اين جهان خود دوزخي گرديده بس سوزان

باز آنجا دوزخي در انتظار ماست

بي پناهانيم و دوزخبان سنگين دل

هر زمان گويد كه در هر كار يار ماست

ياد باد آن پير فرخ راي فرخ پي

آن كه از بخت سياهش نام شيطان بود

آن كه در كار تو و عدل تو حيران بود

هر چه او مي گفت دانستم نه جز آن بود

اين منم آن بنده عاصي كه نامم را

دست تو با زيور اين گفته ها آراست

واي بر من واي بر عصيان و طغيانم

گر بگويم يا نگويم جاي من آنجاست

باز در روز قيامت بر من ناچيز

خرده ميگيري كه روزي كفر گو بودم

در ترازو مي نهي بار گناهم را

تا بگويي سركش و تاريك خو بودم

كفه اي لبريز از گناه من

كفه ديگر چه ؟ مي پرسم خداوندا

چيست ميزان تو در اين سنجش مرموز ؟

ميل دل يا سنگهاي تيره صحرا؟

خود چه آسانست در ان روز هول انگيز

روي در روي تو از خود گفتگو كردن

آبرويي را كه هر دم مي بري از خلق

در ترازوي تو نا گه جستجو كردن

در كتابي ‚ يا كه خوابي خود نمي دانم

نقشي از آن بارگاه كبريا ديدم

تو به كار داوري مشغول و صد افسوس

در ترازويت ريا ديدم ريا ديدم

خشم كن اما ز فريادم مپرهيزان

من كه فردا خاك خواهم شد چه پرهيزي

خوب مي دانم سر انجامم چه خواهد بود

تو گرسنه من خدايا صيد ناچيزي

تو گرسنه دوزخ آنجا كام بگشوده

مارهاي زهرآگين تك درختانش

از دم آنها فضا ها تيره و مسموم

آب چركيني شراب تلخ و سوزانش

در پس ديوارهايي سخت پا برجا

هاويه آن آخرين گودال آتشها

خويش را گسترده تا ناگه فرا گيرد

جسمهاي خاكي و بي حاصل ما را

كاش هستي را به ما هرگز نميدادي

يا چو دادي ‚ هستي ما هستي ما بود

مي چشيدم اين شراب ارغواني را

نيستي ‚ آن گه ‚ خمار مستي ما بود

سالها ما آدمكها بندگان تو

با هزاران نغمه ي ساز تو رقصيديم

عاقبت هم ز آتش خشم تو مي سوزيم

معني عدل ترا هم خوب فهميديم

تا ترا ما تيره روزان دادگر خوانيم

چهر خود را در حرير مهر پوشاندي

از بهشتي ساختي افسانه اي مرموز

نسيه دادي ‚ نقد عمر از خلق بستاندي

گرم از هستي ‚ ز هستي ها حذر كردند

سالها رخساره بر سجاده ساييدند

از تو نامي بر لب و در عالم و رويا

جامي از مي چهره اي ز آن حوريان ديدند

هم شكستي ساغر امروزهاشان را

هم به فرداهايشان با كينه خنديدي

گور خود گشتند و اي باران رحمتها

قرنها بگذشت و بر آن نباريدي

از چه ميگويي حرامست اين مي گلگون؟

در بهشت جويها از مي روان باشد

هديه پرهيزكاران عاقبت آنجا

حوري _يي از حوريان آسمان باشد

ميفريبي هر نفس ما را به افسوني

ميكشاني هر زمان ما را به دريايي

در سياهي هاي اين زندان مي افروزي

گاه از باغ بهشتت شمع رويايي

ما اگر در اين جهان بي در و پيكر

خويش را در ساغري سوزان رها كرديم

بارالها باز هم دست تو در كارست

از چه ميگويي كه كاري ناروا كرديم؟

در كنار چشمه هاي سلسبيل تو

ما نمي خواهيم آن خواب طلايي را

سايه هاي سدر و طوبي ز آن خوبان باد

بر تو بخشيديم اين لطف خدايي را

حافظ ‚ آن پيري كه دريا بود و دنيا بود

بر جوي بفروخت اين باغ بهشتي را

من كه باشم تا به جامي نگذرم از آن

تو بزن بر نام شومم داغ زشتي را

چيست اين افسانه رنگين عطرآلود

چيست اين روياي جادوبار سحر آميز

كيستند اين حوريان اين خوشه هاي نور

جامه هاشان از حرير نازك پرهيز

كوزه ها در دست و بر آن ساقهاي نرم

لرزش موج خيال انگيز دامانها

ميخرامند از دري بر درگهي آرام

سينه هاشان خفته در آغوش مرجانها

آبها پاكيزه تر از قطره هاي اشك

نهرها بر سبزه هاي تازه لغزيده

ميوه ها چون دانه هاي روشن ياقوت

گاه چيده ‚ گاه بر هر شاخه ناچيده

سبز خطاني سرا پا لطف و زيبايي

ساقيان بزم و رهزن هاي گنج دل

حسنشان جاويد و چشمان بهشتي ها

گاه بر آنان گهي بر حوريان مايل

قصر ها ديوارهاشان مرمر مواج

تخت ها بر پايه هاشان دانه ي الماس

پرده ها چون بالهايي از حرير سبز

از فضاها مي ترواد عطر تند ياس

ما در اينجا خاك پاي باده و معشوق

ناممان ميخوارگان رانده رسوا

تو در آن دنيا مي و معشوق مي بخشي

مومنان بيگناه پارسا خو را

آن گناه تلخ وسوزاني كه در راهش

جان ما را شوق وصلي و شتابي بود

در بهشت ناگهان نام دگر بگرفت

در بهشت بارالها خود ثوابي بود

هر چه داريم از تو داريم اي كه خود گفتي

مهر من دريا و خشمم همچو طوفانست

هر كه را من خواهم او را تيره دل سازم

هر كه را من برگزينم پاكدامنست

پس دگر ما را چه حاصل زين عبث كوشش

تا درون غرفه هاي عاج ره يابيم

يا براني يا بخواني ميل ميل تست

ما ز فرمانت خدايا رخ نمي تابيم

تو چه هستي اي همه هستي ما از تو

تو چه هستي جز دو دست گرم در بازي

ديگران در كار گل مشغول و تو در گل

مي دمي تا بنده سر گشته اي سازي

تو چه هستي اي همه هستي ما از تو

جز يكي سدي به راه جستجوي ما

گاه در چنگال خشمت ميفشاريمان

گاه مي آيي و مي خندي به روي ما

تو چه هستي ؟ بنده نام و جلال خويش

ديده در آينه دنيا و جمال خويش

هر دم اين آينه را گردانده تا بهتر

بنگرد در جلوه هاي بي زوال خويش

برق چشمان سرابي ‚ رنگ نيرنگي

شيره شبهاي شومي ‚ ظلمت گوري

شايد آن خفاش پير خفته اي كز خشم

تشنه سرخي خوني ‚ دشمن نوري

خود پرستي تو خدايا خود پرستي تو

كفر مي گويم تو خارم كن تو خاكم كن

با هزاران ننگ آلودي مرا اما

گر خدايي در دلم بنشين و پاكم كن

لحظه اي بگذر ز ما بگذار خود باشيم

بعد از آن ما رابسوزان تا ز خود سوزيم

بعد از آن يا اشك يا لبخند يا فرياد

فرصتي تا توشه ره را بيندوزيم_

فروغ فرخزاد- عصیان

مجادله در ادبیات بر سر یک خال

 


حافظ:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

صائب تبریزی:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

شهریار:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

محمد عيادزاده:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را
نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را
مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟
و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلاً
که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را
نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را
فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را.....؟؟؟

کج دار و مریز

رفتــم بـه سـر تـربت شمس تبـریـــز
                دیــدم دوهــــزار زنگیــــان خونــریـــز

هر یک به زبان حال با من می گفت
                 جامی که به دست توست کج دار و مریز
 

افسانه وینسبرگ

 

بر بالای تپه ای در شهر وینسبرگ آلمان، قلعه ای قدیمی و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است. اهالی وینسبرگ افسانه ای جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی آن مایه مباهات و افتخارشان است:

افسانه حاکی از آن است که در قرن 15، لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه را محاصره می کند.اهالی شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان، برای رهایی از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه می برند.

فرمانده دشمن به قلعه پیام می فرستد که قبل از حمله ویران کننده خود حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند.

پس از کمی مذاکره، فرمانده دشمن به خاطر رعایت آیین جوانمردی و بر اساس قول شرف، موافقت می کند که هر یک از زنان در بند، گرانبها ترین دارایی خود را نیز از قلعه خارج کند به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشد.

نا گفته پیداست که قیافه حیرت زده و سرشار از شگفتی فرمانده دشمن به هنگامی که هر یک از زنان شوهر خود را کول گرفته و از قلعه خارج می شدند بسیار تماشایی بود.

به نظرشما اگه قضیه بر عکس بود آقایان چکار میکردن ؟

بر بالای تپه ای در شهر وینسبرگ آلمان، قلعه ای قدیمی و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است. اهالی وینسبرگ افسانه ای جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی آن مایه مباهات و افتخارشان است:

افسانه حاکی از آن است که در قرن 15، لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه را محاصره می کند.اهالی شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان، برای رهایی از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه می برند.

فرمانده دشمن به قلعه پیام می فرستد که قبل از حمله ویران کننده خود حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند.

پس از کمی مذاکره، فرمانده دشمن به خاطر رعایت آیین جوانمردی و بر اساس قول شرف، موافقت می کند که هر یک از زنان در بند، گرانبها ترین دارایی خود را نیز از قلعه خارج کند به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشد.

نا گفته پیداست که قیافه حیرت زده و سرشار از شگفتی فرمانده دشمن به هنگامی که هر یک از زنان شوهر خود را کول گرفته و از قلعه خارج می شدند بسیار تماشایی بود.

به نظرشما اگه قضیه بر عکس بود آقایان چکار میکردن ؟

(متشکرم،اثر آنتوان چخوف)



همین چند روز پیش، پرستار بچه‌‌‌هایم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسویه حساب كنم .
به او گفتم:بنشینید می‌‌‌‌دانم كه دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمی‌‌‌آورید. ببینید، ما توافق كردیم كه ماهی سی‌‌‌روبل به شما بدهم این طور نیست؟
- چهل روبل .
-
نه من یادداشت كرده‌‌‌‌ام، من همیشه به پرستار بچه‌‌هایم سی روبل می‌‌‌دهم. حالا به من توجه كنید.
شما دو ماه برای من كار كردید.
-
دو ماه و پنج روز
- دقیقاً دو ماه، من یادداشت كرده‌‌‌ام. كه می‌‌شود شصت روبل. البته باید نُه تا یكشنبه از آن كسر كرد. همان طور كه می‌‌‌‌‌دانید یكشنبه‌‌‌ها مواظب "كولیا" نبودید و برای قدم زدن بیرون می‌‌رفتید. سه تعطیلی . . . "یولیا واسیلی ‌‌‌‌اونا" از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌‌های لباسش بازی می‌‌‌كرد ولی صدایش درنمی‌‌‌آمد.

-
سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را می‌‌‌گذاریم كنار. "كولیا" چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نكردید و فقط مواظب "وانیا" بودید فقط "وانیا" و دیگر این كه سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشید.
دوازده و هفت می‌‌شود نوزده. تفریق كنید. آن مرخصی‌‌‌ها ؛ آهان، چهل و یك‌ ‌روبل، درسته؟
چشم چپ "یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا" قرمز و پر از اشك شده بود. چانه‌‌‌اش می‌‌لرزید. شروع كرد به سرفه كردن‌‌‌‌های عصبی. دماغش را پاك كرد و چیزی نگفت
.
-
و بعد، نزدیك سال نو شما یك فنجان و نعلبكی شكستید. دو روبل كسر كنید .
فنجان قدیمی‌‌‌تر از این حرف‌‌‌ها بود، ارثیه بود، امّا كاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسیدگی كنیم.
موارد دیگر: بخاطر بی‌‌‌‌مبالاتی شما "كولیا" از یك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنید. همچنین بی‌‌‌‌توجهیتان
باعث شد كه كلفت خانه با كفش‌‌‌های "وانیا" فرار كند شما می‌‌بایست چشم‌‌هایتان را خوب باز می‌‌‌‌كردید. برای این كار مواجب خوبی می‌‌‌گیرید
.
پس پنج تا دیگر كم می‌‌كنیم.
در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید...
"
یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌‌اِونا" نجواكنان گفت: من نگرفتم.
-
امّا من یادداشت كرده‌‌‌ام .
-
خیلی خوب شما، شاید?
-
از چهل ویك بیست و هفت تا برداریم، چهارده تا باقی می‌‌‌ماند. چشم‌‌‌هایش پر از اشك شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق می‌‌‌درخشید. طفلك بیچاره !
-
من فقط مقدار كمی گرفتم . در حالی كه صدایش می‌‌‌لرزید ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم . . . ! نه بیشتر.
-
دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار، می‌‌‌كنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا . . . یكی و یكی.
-
یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت .
-
به آهستگی گفت: متشكّرم!
-
جا خوردم، در حالی كه سخت عصبانی شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.
-
پرسیدم: چرا گفتی متشكرم؟
- به خاطر پول.
-
یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت كلاه می‌‌گذارم؟ دارم پولت را می‌‌‌خورم؟ تنها چیزی می‌‌‌توانی بگویی این است كه متشكّرم؟
- در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند.
-
آن‌‌ها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه می‌‌زدم، یك حقه‌‌‌ی كثیف حالا من به شما هشتاد روبل می‌‌‌‌دهم. همشان این جا توی پاكت برای شما مرتب چیده شده.
ممكن است كسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكردید؟ چرا صدایتان در نیامد؟
ممكن است كسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی به من زد كه یعنی بله، ممكن است
.
بخاطر بازی بی‌‌رحمانه‌‌‌ای كه با او كردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را كه برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم.
برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشكرم!
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم:

در چنین دنیایی چقدر راحت می‌‌شود زورگو بود...

 

    شب از شب های پاییزی است

     


    شب از شب های پاییزی است
    از آن همدرد و با من مهربان شبهای شک آور

    ملول و خسته دل
    گریان و طولانی

    شبی که در گمانم من که آیا بر شبم گرید چنین هم درد؟
    و یا بر بامدادم گرید از من نیز پنهانی

    شب از شب های پاییزی است
    و اینک خیره در من مهربان بینم
    که دست سرد و خیسش را
    چو بالشتی سیه بالین سوداها
    گذارد شب
    من این می گویم و دنباله دارد شب

    شب از شب های پاییزی است
    خموش و مهربان با من
    به كردار پرستاری سیه پوشیده پیشاپیش
    دل بركنده از بیمار
    نشسته در كنارم ، اشك بارد شب
    من این می گویم و دنباله دارد شب . . .


    مهدی اخوان ثالث

    زن - فیه ما فیه

    هر چند زن را امر کنی که پنهان شود ، او را دغذغه خود را نمودن بیشتر شود و خلق را از نهان شدن او رغبت به آن بیش گردد ، پس تو نشسته ای و رغبت را از دو طرف زیادت کنی و پنداری که اصلاح می کنی .
    آن ، خود عین فساد است ، اگر او را گوهری باشد که نخواهد که فعل بد کند اگر منع کنی یا نکنی او بر طبع نیک و سرشت پاک خود خواهد رفت و اگر به عکس این باشد ، باز همچنان بر طریق خود خواهد رفتن ، منع ، جز رغبت افزون نمی کند .

    فیه مافیه « مولانا »

    شادروان عارف قزوینی


    عارف قزوینی

     

     

    به‌نام آن‌كه در شانش كتاب است          چــراغ راه دیـنــش   آفتــاب اســت
    مـــهیـــن دســتور دربــار خـدایـی           شــــــرف بخــش   نـــژاد آریــــایـی
    دوتا گــــردیده چـــرخ پیـر را پشت          پی پـــوزش بـه   پیـش نام زرتشـت
    بــه زیــر سـایـه نـامــش تــوانـــی          رسـید از نــو بـه    دور باســتانــــی
    ز هــاتف بشــنود هر كس پیامش           چو عـارف جان كند  قربـان نامــش
    شـفق چون سر زند هر بامـدادش          پی تـــعظیم خـور،  شــادم بیـادش
    چومن‌ گر‌دوست‌داری‌كشور‌خویش          ستایــش بایــدت   پیـغمبر خویــش
    بــه ایمــــانی ره بیــگانــه جویــی          رها كن، تا بــه  كی   بــی آبـــرویی
    به قرن بیـست گـــــر در بنــد آیی          همان به،  دیـن   بـــهدینان گـــرایی
    به‌چشم عقل، آن‌دین‌را فروغ‌است          كه خود  بنیـان  كن دیـو دورغ است
    چون دین كردارش و گـفتـار و پندار          نـكو شـد  بـهـتر  از یـك دیــن پــندار
    در آتشـــكده دل بر تــــو بــاز است         درآ كاین خانه   سـوز و گــداز اسـت
    هر آن دل كـه نباشـد شعـلـه‌افروز          به حال ملك و   ملت نیست دلـسوز
    در این آتــش اگـــر مامــن گزیــنـی         گلستـان چـون   خلیل، ایران ببینی
    دراین‌كشورچو‌شد‌این‌شعله‌خاموش         فتـــادی دیگ مــلیت هـم از جوش
    تو را این آتش اسباب نجــات است         در این آتش، نهان آب حیـات است
    چنان یكسـر سراپای مرا سـوخـت         كه باید ســـوختن را از مـن   آموخت
    اگرچه ازمن به‌جز‌خاكستری‌نیست         برای گــرمی یك   قرن  كافی  اسـت
    چو انــدر خاك خــفتم زود یــا دیـــر         توانی‌‌‌‌‌‌‌‌جست از ‌آن‌ خاكستـر ، اكسیر
    بـه دنیـا بس همــین یك افتـــخـارم        كــه یـــك   ایــــرانـــــی   والاتبـ‌‌ـــــارم
    به خون دل نیم زین زیسـت، شادم        كه زردشتـــی  بـــود خــون و نـژادم
    در دل باز چــــون گـــوش تـــو و راه        بــــود  مســـدود،   بـاید قصـه كـوتــاه
    كنونت نیـست چون گوش شـنفتن        مـرا هـــم  گفتـــه ‌هـا بـایـد نـهفــتن
    بسی اســـرار در دل مانده مسـتور       كـــه بـی تـردید   بـایســتی بـرم گور

    شطحیات من 20

    ۰۰بزرگترین زیبایی نوشته ها این است که آنچه را که زبان قادر به بیان آن نیست با وسواس زیاد آشکار میکند. ۰۰بهدین00

    چارلی چاپلین  ...

    وفادارترین زن ها نه موطلایی ها هستند، نه مو خرمایی ها و نه مو مشکی ها بلکه مو خاکستری ها هستند! چارلی چاپلین  ...