"پاسخ"


هیچ میدانی چرا، چون موج،
در گریز از خویشتن، پیوسته می‌کاهم؟
- زان که بر این پرده ی تاریک،
این خاموشی نزدیک
آنچه می‌خواهم نمیبنم،
وآنچه میبینم نمی‌خواهم.

شفیعی کدکنی

در اینجا چهار زندان است ... ( شاملو )

 

در اینجا چهار زندان ست.

به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر حجره چندین مرد در زنجیر...

از این زنجیریان یک تن زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب دشنه ای کشته ست.

از این مردان، یکی در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود را بر سر برزن، به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته ست.

از اینان چند کس در خلوت یک روز باران ریز بر راه رباخواری نشستند؛

کسانی در سکوت کوچه از دیوار کوتاهی به روی بام جستند؛

کسانی نیم شب در گورهای تازه دندان طلای مردگان را می شکستند.

من امّا هیچ کس را در شبی تاریک وطوفانی نکشتم؛ من امّا راه بر مرد رباخواری نبستم؛ من امّا نیمه های شب، زبامی بر سر بامی نجستم.

در اینجا چهار زندان ست.

به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر حجره چندین مرد در زنجیر...

در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می دارند؛

در این زنجیریان هستند مردانی که در رویایشان هر شب زنی در وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد.

من امّا در زنان چیزی نمی یابم ، گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان خاموش؛

من امّا در دل کهسار رویاهای خود، جز انعکاس سرد آهنگ صبور این علف های بیابانی که می پوسند و می خشکند و می ریزند ، با چیزی ندارم گوش؛

مرا گر خود نبود این بند، شاید بامدادی همچو یادی دورولغزان ، می گذشتم از فراز خاک سرد پست...

جرم اینست...!

جرم اینست...!

" زنده یاد استاد احمد شاملو "

دیدم آنان را بی‌شماران ...

 

 دیدم آنان را بی‌شماران ...
و انگیزه‌های عداوتِشان چندان ابلهانه بود
که مُردگانِ عرصه‌ی جنگ را
از خنده
بی‌تاب می‌کرد ؛
و رسم و راهِ کینه‌جویی‌شان چندان دور از مردی و مردمی بود
که لعنتِ ابلیس را
بر می‌انگیخت ...
" زنده یاد استاد احمد شاملو "

 

شطحیات من 19

(انسان ها و انار)

آنان که پوستی زیبا و فریبنده دارند٬ دارای پوستی ضخیم ٬ محتوایی تلخ ٬ نارس و رو به زوال دارند٬ و آنان که پوست و ظاهری معمولی و معایبی عیان دارند ٬ محتوایی شیرین ٬ ترش و در خور توجه دارند.( بهدین )

شطحیات من 18

بدرستی که زنان زبانی شیرین اما افکاری تلخ دارند. (بهدین )

به یاد استاد و دوستان

آدمی که منتظر است ، هیچ نشانه ای ندارد
فقط با هر صدایی بر می گردد !!

فاشیسمی جانشین فاشیسمی دیگر

انگل‌ها به جهل و تعصب توده دامن می‌زنند. فاشیسمی جانشین فاشیسمی دیگر می‌شود که قالبش یکی است، شکلش یکی است، عملکردش یکی است. چماق و تپانچه‌اش یکی است. چماق و تپانچه و زندانش همان است فقط بهانه‌هایش فرق می‌کند. هر بار حرکتی در جامعه صورت گرفته که ظاهرش تغییراتی بنیادی را نوید داده ولی در نهایت امر حاصلی جز این به بار نیامده است که جلادی به جای جلادی و جاهلی به کرسی جاهلی بنشیند یا سفاکی تازه جانشین سفاکی پیشین شود.

...

«من‌ نمى‌گویم‌ توده‌ى‌ ملت‌ ما قاصراست‌ یا مقصر، ولی تاریخ‌ ما نشان‌ مى‌دهد که‌ این‌ توده‌ حافظه‌ى‌ تاریخی‌ ندارد. حافظه‌ى‌ دست‌جمعى‌ ندارد، هیچ‌گاه‌ از تجربیات‌ عینی اجتماعی‌اش‌ چیزى‌ نیاموخته‌ و هیچ‌گاه‌ از آن‌ بهره‌‌ای نگرفته‌ است‌ و درنتیجه‌ هر جا کارد به‌ استخوانش‌ رسیده‌، به‌ پهلو غلتیده‌، از ابتذالی‌ به‌ ابتذال‌ دیگر ـ و این‌ حرکت‌ عرضى‌ را حرکتى‌ درجهت‌ پیشرفت‌ انگاشته‌، خودش‌ را فریفته.‌»

بدترین نوع تحقیر

 

من همیشه فریادم این بوده است که چرا ما باید منطق و درک و شعور خودمان را معطل بگذاریم و بابایی را به مثابه وجدانمان مسئول خوب و بد و خطا و صواب عقایدمان کنیم تا جایی که هر چه را از دهان او در امد وحی منزل بشماریم. این را من بدترین نوع تحقیر “شعورانسان” تلقی می‌کنم.

احمد شاملو

زیر پوست مملکت

زکریای رازی آمد و رفت!
انیشتین آمد و رفت!
فروید آمد و رفت !
استیو جابز که به نوعی پدر تکنولوژی نوین بود هم آمد و رفت ....

... اما هنوز در همسایگی ما...
مادری اسپند دود میکند !
پدری گوسفند میکشد !
دختری طالع بینی میخواند که شوهرش باید متولد چه ماهی باشد !
پسری پشت ماشینش مینویسد: بیمه ی قمر بنی هاشم !
هنوز برای ازدواج استخاره میکنند !
هنوز مردی به همسرش به جرمِ کم حجابی!! تهمت فاحشه میزند!
توی چاه پول میریزند و نامه پست میکنند !
از کشتن یک بچه ۱۷ ساله ذوق میکنند !
و
عقب ماندگی زیر پوست مملکت من است......