یونگ روان انسان مدرن را چنین تحلیل می‌كند:

«مشكل روانی انسان متجدّد امروزی، ‌مسأله‌ای است كه حتی تجدّدش آن‌را پیچیده‌تر و حل‌ ناشدنی‌تر می‌كند. انسان متجدد، انسانی است كه تازه ظهور كرده است و مشكلش هم تازه مطرح شده و پاسخ آن هنوز به آینده موكول است. به این ترتیب مشكل روانی انسان مدرن حتی در بهترین شرایط عبارت است از مسائلی كه شاید به كلّی متفاوت با فكر ما باشد، البته اگر كوچك‌ترین تفكّری درباره پاسخ آینده داشته باشیم. علاوه بر آن،‌ بحث از موضوعی چنین كلّی-اگر نگوییم چنان مهم- به حدّی فراتر از درك یك متفكر است كه كاملاً ‌حق داریم جز با احتیاط كامل و فروتنی عمیق به آن نزدیك نشویم.

به عقیده‌ی من مطلقاً ‌لازم است به وی‍ژه این محدودیت را بپذیریم، ‌چون امكان دارد بحث ما،‌جز ادّعا و مطالب بیهوده نباشد. واقعیت این‌كه دامنه بحث امكان دارد به نتایج به ظاهر قانع‌كننده و جسورانه‌ای برسد كه به سهولت گمراهمان كند. چه بسیار كسانی كه زیر سنگینی بار گفته‌های خود خرد شده‌اند.

در آغاز برای آن‌كه جسارتی نشان داده باشیم،‌ باید بگوییم انسان مدرن یا متجدّدی كه در عصر ما زندگی می‌كند،‌ ظاهراً خود را روی یك قله‌ی مرتفع، ‌در حاشیه دنیا می‌بیند كه در بالای سرش آسمانی لایتناهی، ‌زیر پایش تمامی بشریت كه تاریخش در فضای مبهم ادوار آغازین پنهان شده و در برابرش گودال ‍ژرف تمامی آینده قرار دارد. انسان‌های مدرن یا به عبارت بهتر انسان‌هایی كه امروزه زندگی می‌كنند،‌ آن‌قدر‌ها به این حد نرسیده‌اند. موجودیت چنین انسان‌هایی نیازمند بالاترین درجه خودآگاهی از خود است،‌ یك خودآگاه كامل از موجودیت خود به عنوان یك موجود انسانی است. درست توجه كنید: انسانی كه امروزه در حال زندگی‌كردن است و به عبارتی زنده است، ‌انسان مدرن نیست؛ ‌تنها انسانی مدرن است كه دارای عمیق‌ترین خودآگاهی موجود باشد.

كسی كه به این درجه از خودآگاهی رسیده باشد، ‌لزوماً ‌تك است. انسان موسوم به مدرن همیشه منزوی است،‌ هر گامی كه به سمت خودآگاهی بلندمرتبه و متحوّل‌تر برمی‌دارد، ‌بیشتر او را از «جمع عرفانی» اوّلیه و از گلّه جدا می‌كند و بیشتر او را از غوطه‌ور شدن در خودآگاهی جمعی بیرون می‌كشد. هرگام به پیش، ‌نشانه‌ی جدالی برای جدا شدن از كانون همگانی ناخودآگاه بدوی است كه در آن توده‌ها همزیستی دارند. حتّی در میان اقوام متمدّن،‌ پست‌ترین اقشار اجتماعی از نظر روانی،‌ دارای ناخودآگاهی شبیه مردمان بدوی‌اند اقشار اندكی متحوّل‌تر معمولاً‌ با درجه‌ای از خودآگاه منطبق با اوّلین تمدّن‌های بشر زندگی می‌كنند و اقشار برجسته خودآگاهی شبیه خودآگاهی قرون اخیر دارند. به عقیده‌ی من تنها انسان مدرن در عصر حاضر زندگی می‌كند،‌ چون خودآگاهش به روز درآمده است. از دیدگاه او تنها دنیاهایی رنگ‌باخته‌اند كه درجه خودآگاهشان از دو خارج شده باشد. ارزش‌ها و آرمان‌های آنان دیگر برای انسان مدرن جذّابیتی ندارد. از این رو به معنای دقیق وا‍‍ژه «ضدّ تاریخ» شده و از توده‌ای كه تنها اندیشه‌های سنّتی را می‌بیند،‌ دور شده است. یكپارچه مدرن نیست مگر آن‌كه به منتهی‌الیه ساحل دریا رسیده باشد و به آن‌چه در پشت سرش فروریخته یا به اهتزاز درآمده توجّه نكند. انسانی كه در مقابلش نیستی است و همه چیز می‌تواند از همین نیستی زاده شود.

این برداشت چنین گستاخانه است كه می‌توان به سهولت نوعی ابتذال را در آن دید. چون هیچ كاری از بزرگ جلوه دادن خودآگاهی از خود نیست: گروهی پریشان‌فكر و معلول كه با پرسش ساختگی و ریاكارنه از تمام وظایف و تكالیف زندگی،‌ ظاهر انسان مدرن به خود می‌دهند. اینان به ناگاه به صورت خفاش‌هایی تخیلی در پیش چشم انسان به واقع مدرن ظاهر می‌شوند و انزوای كمتر مورد پسندشان اعتبار خود را از دست می‌دهد. این گونه است كه چشم كوته‌بین توده‌ها معدود انسان‌های مدرن را از پشت پرده امواج این اشباح مدعی تجدد می‌بیند و مدرن و مدرن‌نما را باهم اشتباه می‌گیرد.

خود را مدرن دانستن اعلام شكست است…»