وقتی جنایت بعد وسیعی پیدا کند ، از نظرها پنهان می ماند. هنگامی که رنج ها تحمل ناپذیر شود ، آدمی دیگر فریادها را نمی شنود.

 انسانی را کتک می زنند و کسی که این صحنه را می بیند از هوش می رود. این کاملا طبیعی است. اما هنگامی که فجایع ، هم چون سیل جاری شوند، دیگر هیچ کس به اعتراض فریاد بر نمی دارد.
 چرا آدمی در برابر فجایع خود را به کوری می زند؟
زیرا که امکانی برای آن نمی بیند که مقابله کند. انسان خود را با درد انسان دیگری که کمکی برای او از دستش بر نمی آید مشغول نمی دارد.

…فاشیسم نیز معتقد است که درتربیت افراد کوتاهی شده ، فاشیسم نیز امید فراوانی به نفوذ در مغز انسان ها و تسخیر قلوب آن ها بسته است. فاشیسم ، تعلیم خشونت در مدارس ، روزنامه ها و تئاترها را به خشونت حاکم در شکنجه گاه های خویش می افزاید.

فاشیسم تمامی ملت را چنین تربیت می کند و در تمام طول روز، بی وقفه بدین امر مشغول است. فاشیسم نمی تواند چیز زیادی به توده ی مردم بدهد، چون سخت سرگرم «تربیت انسان» هاست.

غذایی برای مردم ندارد ، پس باید تقویت اراده و غلبه بر نفس را تبلیغ کند. نمی تواند امر تولید را سر و سامان ببخشد و به جنگ نیاز دارد. پس باید به تقویت جرأت و روحیه رزمندگی بپردازد. به فداکاری نیازمند است ، پس باید به تشویق حس فداکاری در افراد دست بزند.

این ها هم برای خود آرمان هایی هستند ، توانایی هایی که از انسان ها خواسته می شود و بعضی نیز آرمان ها و خواست های متعالی به شمار می روند.
آن عده از ما نیز که علت تمامی این نابسامانی ها را خشونت می دانند ، همان طور که دیده ایم تنها از تربیت و فقط از نفوذ در روان انسان ها سخن می گویند ، و دست کم هیچ گونه سخنی از تدابیر دیگر به میان نمی آورند.

 اینان از پرورش روح مهربانی و محبت در آدمی سخن می گویند ، اما مهربانی و محبت با طلب مجرد مهربانی و محبت به دست نمی آید. از طریق طلب ، در هیچ شرایطی ، حتی در دشوارترین شرایط ، مهربانی و محبت حاصل نمی شود ، هم چنان که خشونت تنها از طریق طلب خشونت.