فردوس چنین است ؟ چنان است ؟
زندگی را حوصله از حد بگذشته
باغ انگور دگر بار نداده...
ناگه تپش دلهره ای سخت
با داغی لبهای تو بشکست
جامم پر و پیمانه عشقم پر ناز است
خون خوردن و نالیدن و فریاد کشیدن
زین پس محال است
بعید است...
یک دست به جام و دگرم دست به گیسوی کمندت
دستم شده است بند خیالت
که فردوس نخواهم
ای زاهد در گوشه نشسته تو چه دانی
فردوس چنین است ؟ چنان است ؟
بر من که چنین است و چنان است
حرام است
باغ انگور دگر بار نداده...
ناگه تپش دلهره ای سخت
با داغی لبهای تو بشکست
جامم پر و پیمانه عشقم پر ناز است
خون خوردن و نالیدن و فریاد کشیدن
زین پس محال است
بعید است...
یک دست به جام و دگرم دست به گیسوی کمندت
دستم شده است بند خیالت
که فردوس نخواهم
ای زاهد در گوشه نشسته تو چه دانی
فردوس چنین است ؟ چنان است ؟
بر من که چنین است و چنان است
حرام است
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر ۱۳۹۰ ساعت 18:5 توسط آهنی
|
آهنی هستم .در زندگی هیچ گاه از کسانی که کاملآ با ما موافق باشند چیزی نخواهیم آموخت تأمل در افکار مخالف لازمه یک انسان فهیم است.