زندگی را حوصله از حد بگذشته
باغ انگور دگر بار نداده...
ناگه تپش دلهره ای سخت
با داغی لبهای تو بشکست
جامم پر و پیمانه عشقم پر ناز است
خون خوردن و نالیدن و فریاد کشیدن
زین پس محال است
بعید است...
یک دست به جام و دگرم دست به گیسوی کمندت
دستم شده است بند خیالت
که فردوس نخواهم
ای زاهد در گوشه نشسته تو چه دانی
فردوس چنین است ؟ چنان است ؟
بر من که چنین است و چنان است
حرام است